جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 304
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۴ - اولین گفتگوی صمیمانه
در حالی که بای زهمین و شانگوان بینگ شو در جنگل حرکت می کردند، علف های بزرگ و متراکم را می بریدند و درختانی را که جلوی آن ها ظاهر می شد با سرعت زیاد دور زدند. ظاهراً هر دو در مورد آنچه که اتفاق افتاده بود، چیزهای زیادی برای فکر کردن داشتند.
لیلیث چیزی نگفت و به چیزی اشاره نکرد و فقط از کنار، همه چیز را تماشا می کرد. در واقع، هنگام تماشای حرکات بین آن دو نفر، لبخند کم رنگ و به ظاهر سرگرم کننده ای روی صورتش بود که نشان می داد اوقات خوشی را سپری می کند. فقط اگر پاپ کورن را هم اضافه می کرد کمی بهتر می شد.
بعد از حدود یک دقیقه، بالاخره بای زهمین سکوت را شکست و آنچه را که در آن زمان فکر می کرد درست است گفت.
«متاسفم که سوال عجیب و غریب می پرسم.»
آیا یک فرد عاقل، سؤال عجیبی را که قبلاً پرسیده شد را در منطقه خطرناکی که داس خدای مرگ هر لحظه ممکن است در آنجا بیفتد می پرسد؟ احتمالا هرگز...
شانگوان بینگ شو در سکوت به عذرخواهی او گوش داد. این باعث شد بای زهمین فکر کند که ناراحت است، بنابراین تصمیم گرفت با آمدن به این مکان، گفتگو را پایان دهد و بیشتر روی هدف اصلی خود تمرکز کند.
اما پس از مدت کوتاهی ثابت شد که فرض او کاملاً اشتباه است، او با صدایی طبیعی و آرام گفت: «اشکالی نداره. نگران نباش.»
بای زهمین در سکوت، لحظه ای به عقب نگاه کرد و دوباره به جلو نگاه کرد و سری تکان دادن. قدم های او هرگز متوقف نشد.
بیش از چهل دقیقه پرواز کردند.
بای زهمین و شانگوان بینگ شو بیش از ۳۰۰ کیلومتر مربع در اطراف پایگاه را در جستجوی موجودات مرتبه یک بودند اما چیزی پیدا نکردند.
در تمام مدت، هر دو در سکوتی ظاهراً تاکتیکی فرو رفتند، تنها صدایی که میتوانستند بشنوند برخورد پاهایشان بر زمین، حین حرکت به جلو بود. به جز غرش های گاه و بیگاه برخی از جانوران یا باد سرد شب.
بای زهمین هم از بیرون و هم از درون آرام بود. او از قبل میدانست که ممکن است حتی ساعتها بدون برخورد با یک موجود مرتبه یک بگذرد. او قبلاً آن را تجربه کرده بود.
اما ظاهرا شانگوان بینگ شو موضوع قبلی را فراموش نکرده بود، چون بعد از تقریبا یک ساعت دوباره آن را مطرح کرد.
با اخم خفیفی پرسید. «یکم پیش چرا اون سوال رو پرسیدی؟» نگاهش به پشت بای زهمین دوخته شد که پر از سردرگمی و احتیاط بود.
بای زهمین به پشت سر نگاه نکرد و بدون فکر جواب داد: «من کسی رو می شناسم که بسیار زیباست، کمی زیباتر از تو، اما در اصل با تو برابری می کنه. موهاش کاملا مشکی هست، لباس مشکی می پوشه و برعکس تو کاملاً بازیگوش و شیطون هست. درست زمانی که برای اولین بار این شخص رو تصور کردم، یه لحظه نتونستم اون رو با تو مقایسه نکنم، که باعث شد ناخودآگاه این سوال رو بپرسم.»
شانگوان ناخواسته ابرویی بالا انداخت و با شنیدن سخنان بای زهمین، تعجب در چشمان آبی و درخشانش برق زد.
اگرچه او ظاهر پسند نبود و بیشتر روی قلب و پاکی یک انسان تمرکز می کرد، اما همچنان زیبا بود. حتی زمانی که او اصلا نگران حفظ ظاهر خود نبود و فقط به چیزهای ضروری توجه می کرد، زیبایی او همچنان خیره کننده بود تا جایی که مردان پیر که سن پدربزرگش را داشتند بیشتر اوقات با چشمان قرمز، مانند یک حیوان وحشی به او نگاه می کردند.
بی شک و...
کتابهای تصادفی
