جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 306
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۶ – شانگوان بینگ شو تمایلی به خاتمه بحث ندارد
با صرف نظر از تمام تعریف و تمجیدهایی که پدر و مادر یا یک خواهر ممکن است از پسر یا برادر بزرگ ترش به عمل آورد، بایزهمین هیچگاه شخصیتی بیش از حد برجسته نبوده.
در واقع، درخشانترین نقطه زندگی بایزهمین احتمالاً سالهای آخر دبیرستان، درست پیش از ورود به دانشگاه بود. در آن زمان، احتیاجی به کار کردن بایزهمین نبود؛ از این رو میتوانست تمام وقت، بر روی تحصیل تمرکز کند درنتیجه نه تنها در امتحانات دبیرستان بالاترین نمرات را کسب میکرد بلکه، در آزمون ورودی دانشگاه نیز بهترین عملکرد ممکن را داشت و موفق به کسب نمره ای تقریبا نزدیک به نمره کامل شد.
متأسفانه، برترین عملکرد را داشتن در آزمون ورودی هیچ معنایی ندارد اگر، کسی نتواند در دوران تحصیل نیز نمرات خود را در همان حد عالی نگه دارد.
زمانی که بای زهمین شروع به کار کرد تا بتواند خرج زندگی خود را تامین کند و به خواهر کوچکترش فرصتی برای زندگی بهتر بدهد، نمرات او به طرز قابل توجهی افت کرد. اگرچه که نمرات او برای فارقالتحصیلی از دانشگاه کافی بود اما در کل میتوان گفت سطح نمرات او به سختی از حد متوسط بالاتر بود.
بایزهمین بر این باور بود که تنها مدیران و معلمان در مورد این موضوع که او کسی است که برترین نمره را در آزمون ورودی دانشگاه کسب کرده است اطلاع داشتند، که آنها نیز احتمالا با گذشت زمان این موضوع را به دست فراموشی سپرده اند. از این گذشته، هر سال ورودی های جدیدی خواهند بود، بنابراین این بدان معنی بود که هر سال یک «ستاره جدید» وجود دارد.
در نتیجه توجه به همه آنها چه فایده ای داشت؟
از دوران «طلایی» بایزه مین که بگذریم، می توان گفت بیشترین تمجید دریافتی او از جانب لیلیث بوده است.
نابغه، استعداد کشف نشده، آینده ای بی نظیر و غیره... همه این تعریف ها تحسین برانگیز بودند، شکی در آن وجود نداشت.
با این حال، تعریفی که شانگوان در حال حاضر از او کرده بود، تا الان پرمعنی ترین بود.
نه به این خاطر که او واقعا مرد خوبی بود یا چیزی شبیه به آن... بلکه به این خاطر که فردی که آن کلمات را بیان کرده بود، کسی بود که شخصا اعتراف کرده از مردها بیزار است.
چقدر سخت است چیزی را که نسبت به آن تنفر دارید مورد تمجید قرار دهید؟ برای انجام چنین کاری باید ذهنی بسیار روشن، هوشیار و به اندازه کافی بالغ داشته باشید که بداند چگونه مسائل شخصی را جدا کند و این چیزی نیست که امروزه افراد زیادی قادر به انجام آن باشند.
بایزهمین پیش از آنکه ناخودآگاه لبخندی کمرنگ بر چهرهاش نقش ببندد، برای چند ثانیه کوتاه به شانگوان نگاه کرد.
«اینطور که به نظر می رسه هنوز خیلی چیزا هست که باید درموردت بدونم.» سرش را تکان داد و هر دو دستش را بالا برد که موجب شد صفحات آهنی تعبیه شده در زره چرمی، در میان سکوت شب، صدای خفیفی از خود تولید کنند، سپس گفت: «صادقانه بخوام بگم، هیچوقت فکر نمیکردم یک همچین کلماتی رو از کسی که تا همین چند وقت پیش باهم اختلاف و درگیری داشتیم بشنوم.»
دهان کوچولوی شانگوان کمی باز شد، ظاهرا از حرف های بایزهمین مات و مبهوت مانده بود. خاطرات چند هفته اول آخرالزمان، هنگامی که هنوز در محوطه دانشگاه گیر کرده بودند، در حافظه او جرقه زد و تمام احساساتی را که در آن زمان حس می کرد، تمام افکار گذشته اش و بسیاری چیزهای دیگر را برای او دوباره زنده شد.
در نهایت، برای چند لحظه کوتاه لبخند بزرگی بر روی لبهای او، پیش از آنکه با صدای بلند شروع به خندیدن کند نقش بست. آنقدر خندید تا قطرات کوچک اشکی که به سختی توسط مژه های بلند زیباییش مهار شده بود و هر لحظه در حال تهدید به سقوط بر روی چه...
کتابهای تصادفی
