جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 311
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۱۱ - رویارویی وحشتناک بین مرتبه دوم
غرش!
غرش!
دو غرش به قدری قدرتمند که باعث لرزش زمین میشد از مرکز میدان نبرد از دو جانور تکاملیافته مرتبه دوم خارج شد و در جنگل طنین انداز شد و باعث شد درختان اطراف تکان بخورند و سبب به وحشت انداختن جانورانی شد که چندین کیلومتر دورتر بودند، اما همچنان میتوانستند خشم این دو ارباب ارشد جنگل را بشنوند.
در وسط یک زمین خالی به قطر حدود یک و نیم کیلومتر، دو جانور عظیم الجثه، درگیر مبارزه تا سرحد مرگ بودند. امواج ضربه ای حاصل به تنهایی کافی بود تا یک انسان عادی را چندین بار بکشد، حتی اگر به ناحیه مرکزی نزدیک نمیشد.
زمین با شکاف هایی که مانند اژدها بر روی زمین پخش شده، تکه تکه شد، عرض شکاف ها به اندازه ای رسید که حتی یک وسیله نقلیه معمولی نیز می توانست به راحتی داخل آنها بلغزد.
درست در مرکز زمین خالی، منطقهای وجود داشت که عاری از هر گونه تخریب بود و به نظر میرسید که دو موجود ترسناک عمداً سعی میکردند از آن منطقه دوری کنند، زیرا با بقیه زمین تفاوت زیادی داشت. حتی درختان نزدیک منطقه دست نخورده بودند و این نشان میداد که این دو جانور چقدر مراقب هر چیزی که آنجاست بودند.
بای زهمین از بالای شاخه ضخیم درختی بزرگ، چشمانش را ریز کرد و سعی کرد از نور کم ماه استفاده کند تا ببیند چه چیزی در آنجا پنهان شده است. متأسفانه، از فاصله یک کیلومتری، برای او غیرممکن بود که به وضوح آنچه را که در آنجا وجود داشت تشخیص دهد، حتی زمانی که منطقه کاملاً تاریک نبود.
از آنجایی که بای زهمین نمیتوانست ناحیهای را که دو جانور سعی میکردند از آن دوری کنند، بررسی کند، نگاهش را برگرداند و روی دو جانوری متمرکز شد که به شدت با یکدیگر میجنگیدند.
یکی از آنها یک میمون بزرگ هشت متری بود که با توده بزرگی از خز قرمز آتشین و ماهیچه های دریده پوشیده شده بود. چنگالهایش نامحدود میتابیدند و به سمت دشمنش نشانه میرفتند و هر بار که مشتهایش میافتادند، سبب غریدن زمین میشدند.
جانور دیگر در واقع یک ببر سفید با خال های آبی بود. جانور فقط نصف اندازه میمون بود، حدود چهار متر قد. با این حال، چهار پای آن به اندازهای قدرتمند بود که با سرعت وحشتناکی حرکت کند، به حدی که حملات دشمن به سختی به آن برخورد کند.
هر دو جانور، درجات مختلفی از جراحات داشتند.
میمون غول پیکر، چندین بریدگی در سرتاسر بدن خود داشت و بای زهمین توانست لکه های خون خشک شده را که به خزش چسبیده بود تشخیص دهد.
در همین حال، ببر سفید به نظر می رسید که ضربه قدرتمندی را متحمل شده است، زیرا یک سوختگی بزرگ، درست در یک طرفش وجود داشت که در آن گوشت سوخته و پوست جزغاله دیده می شد.
این دو جانور، برای جان خود مبارزه میکردند. با چشمان خونگرفته، از اعتراف به شکست یا برگشتن برای عقب نشینی تاکتیکی امتناع میکردند. هر دو هیولا تکامل یافته با دار و ندارشان، تمام قدرتشان درگیر شدند و از همه چیز در دسترس خود استفاده میکردند.
شانگوان بینگ شو درحالی که نبرد را از فاصله ای نزدیک تماشا می کرد لرزید. چشمان آبی او کاملاً باز بود و زیر درخشش نقره ای کم رنگ ماه می درخشید.
«به معنای واقعی کلمه دوتا هیولا ان.» او با خودش زمزمه کرد.
بوم!
بوم!
...
هر ضربهی میمون غول پیکر زمین را صاف می کرد و قطعاً قدرت آن برای خرد کردن یک تانک و تبدیل آن به انبوهی از ضایعات فولادی بیشتر از کافی بود. حتی باورنکردنیتر، اگرچه جانور، غولپیکر بود و بیش از حد فربه به نظر میرسید، اما در واقع آنقدر سریع بود که بای زهمین به سختی حرکاتش را دنبال میکرد.
کتابهای تصادفی