جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 331
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۱ - «زندگی همه صاحب دارد!»
بای زهمین چندان متعجب نشد، چون او از آغاز آخرالزمان که دنیا تغییر کرد و تبدیل به جهنم شد، طرف مقابلش را می شناخت.
با این حال، نمی توان همین حرف را در مورد اوانجلین گفت.
به عنوان یک قاتل، از همان روزی که برای این کار، آموزش دید، تا روزی که آخرین ماموریت خود را قبل از آخرالزمان انجام داد و حتی پس از آن، طبیعتاً تنها چیزی که روسای موقت او به آن اهمیت می دادند این بود که آیا می تواند مسئولیت های خود را با موفقیت به پایان برساند یا نه. در مورد اینکه آیا او در این روند جان سالم به در برد یا اعضای بدنش را از دست بدهد، خب این موضوع، به سادگی، برای هیچ کدام از آن ها اهمیتی نداشت.
البته اوانجلین میدانست که این موضوع، کاملا طبیعی است، با این حساب، اگر در ابتدا، پذیرش این واقعیت دشوار بود، اما به آرامی به آن عادت کرد و در نهایت، شخصیت او با گذشت سالهای متوالی، با شخصیت یک قاتل حرفهای سازگار شد.
به همین دلیل، توجه رهبر جدیدش به این موضوع و اینکه موفقیتش در شکست دادن موجودات را نادیده میگرفت و صرفا او را به خاطر زنده ماندن، مورد ستایش قرار داد، برای اوانجلین، بسیار غیر منتظره و عجیب است.
یانتو هم برگشت و بعد از احوالپرسی بای زهمین و شانگوان، یک قدم عقب رفت تا کنار لویان بایستد. این اقدام، به تنهایی نشان داد که اگرچه او به بای زهمین، به دلیل قوی ترین بودنش احترام می گذاشت، اما وفاداری واقعی او به لویان، سر جای خودش بود. این موضوع، بسیار طبیعی و بدیهی جلوه کرد و برای بای زه مین واضح است که هرگز نمی تواند وفاداری کامل همه مردانش را داشته باشد.
از این گذشته، انسان ها مثل ماشین های قدیمی نیستند. هر انسان باهوشی، به عنوان یک موجود متفکر، افکار و آرمان های خود را دارد.
بای زهمین متوجه شد که یانتو نیز چندین زخم بر روی بدن خود دارد که برخی از آنها جزئی و برخی، متوسط رو به شدید هستند. یکی از آنها به ویژه، با بازیابی سریع خود نشان داد که مهارت شفای کانگلان، کاملاً به رسالت خود عمل کرده است.
بای زهمین تنها پس از نگاه کردن به شرایط اسفبار اوانجلین و یانتو متوجه شد که اگر کانگلان نبود، اقامتگاه انسان ها، مدتها پیش سقوط کرده بود.
کانگلان نه قویترین بود، نه سریعترین، و نه با وجود استعداد آشکارش در جادو، بزرگترین ذخیره مانا را داشت. با این حال، تنها به لطف وجود او بود که بای زهمین توانست به موقع از راه برسد.
مطمئناً همه مشارکت داشتند و اگر فقط یکی از اهرم های موجود گم می شد یا آسیب می دید هیچ چیز مثل قبل نمی شد. بای زهمین در این مورد به خودش اطمینان دارد.
لویان نگاه پرسشناکی داشت.
در ادامه لبخند تلخی زد و آهسته شروع به نقل وقایع کرد.
از انفجار در مرکز جنگل در عمق بیش از صد کیلومتری تا صدای قوی که زمین زیر پایگاه را کمی تکان داد و همه را آگاه کرد.
«زمانی که با بانو شانگوان به جنگل رفتید، همه فکر می کردیم مردید. هر چی نباشه اون انفجار خیلی ترسناک بود... در نهایت، جونوری که به نظر به محیط بیرونی جنگل نزدیک تر بود یهو شروع به بیرون زدن کرد؛ به نظر میرسید که داره از چیزی فرار میکنه... و بعد اون چیزی که احتمالا خودتون میتونید تصور کنید اتفاق افتاد.»
«... متوجهام...»
بای زهمین برای تجسم اتفاقاتی که افتاده است، نیاز به دریافت گزارش کامل تری نداشت. با این حال، اگرچه تا حدودی تقصیر او بود، اما او نیز یک انسان است و نه یک موجود دانای کل.
او هیچ راهی برای دانستن این موضوع نداشت که قدرت قضاوت خون سرخ مرتبط با مهارت دستکاری خونش اکنون به مرتبه دوم رسیده است و دستکاری جاذبهای که به تازگی به دست آورده است، منجر به انفجاری عظیم به این بزرگی خواهد شد.
بای زهمین از قبل نمی دانست که امشب قرار است با سه موجود جهش یافته ی مرتبه ی دوم رو به رو شود.
چیزهای زیادی وجود داشت که ...
کتابهای تصادفی
