جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 337
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۷ - پایان یک شب و جنگی طولانی
بای زهمین پس از خروج از اعماق دهانه؛ در کنار شانگوان، با نزدیک به هزار انسان روبرو شد. در میان این انسانها، بیشتر آنها مردانی بودند که سلاح های گرم مانند مسلسل سبک، تفنگ های تهاجمی، تپانچه، حتی چند تفنگ ساچمه ای روستایی که در روستاهای مختلف اطراف منطقه پیدا شده بودند، حمل می کردند.
تکامل دهندگان روح در اقلیت هستند. در این مرحله، هر یک از این مبارزان شجاع که در هر لحظه، جان خود را برای مبارزه با جانوران، زامبی ها و گیاهان، در رویاروییهای مستقیم به خطر می اندازند، در حال انداختن نگاه های سرشار از احترام به سمت بای زه مین هستند.
بای زه مین با دیدن گرمای درون چشم آن ها حدس زد که اگر قوانین نظامی برای کنترل وضعیت، اعمال نشده بود، در این لحظه همه ی آن ها آماده بودند تا نام او را با صدای بلند فریاد بزنند.
«اگه ازم بپرسی میگم که خیلی طبیعیه.» شانگوان در کنار او زمزمه کرد. «قدرتی که امشب بهشون نشون دادی خیلی فراتر از چیزیه که ذهنشون بتونه تصور کنه. در حال حاضر اصلا تعجب نمیکنم که تک تکشون حاضر باشن که جونشون رو به خاطر تو و هدفت دور بریزن... شاید بشه گفت که هدفت همین الان هم محقق شده.»
بای زهمین پاسخی نداد.
درواقع، آنچه او به دنبال آن بود، افرادی بودند که حاضرند شجاعانه بجنگند و حاضرند در راه او، جان خود را از دست بدهند. آیا بای زه مین خود خواه است؟ احتمالا بله؛ اما اوضاع از این قرار است و احتمالا برای یک بازه ی زمانی طولانی هم قرار است به همین شکل باقی بماند.
بای زهمین قدمی به جلو برداشت و قبل از اینکه به آرامی شروع به صحبت کند، چهره هر مردی را که در مقابلش بود، اسکن کرد:
همونطور که از قبل، احتمالا خیلی از شما ها میدونید، اسم من بای زه مینه و رهبر این پایگاه و رهبر پایگاه دیگه ای هستم که به زودی قراره بهشون ملحق بشیم. خیلی از شما ها احتمالا تا قبل از اتفاقات امشب، منو ندیده بودید چون تازه وارد این مسیر شدید.
بااینوجود، بذارید بهتون بگم که فارغ از تفاوتایی که وجود داره، از نظر من همه ی شما مبارزای شجاعی هستید. مبارزایی که هر روز با جون خودشون توی خطوط اصلی در حال مبارزه هستن و صرف نظر از هر دلیلی که ممکنه هر کدوم از شما در حال دنبال کردنش باشید، حقیقت اینه که خواه ناخواه در حال کمک به آدمای زیادی هستید. این مثل روشن کردن یه چراغ کوچیکه. یه نور، میون این همه تاریکی و حس مرگ... پس بذارید با اطمینان به همه تون بگم که هر کدوم از شما و هر کدوم از دوستایی که کشته شدن، در نظر من یه قهرمان بودن، هستن و همیشه هم قهرمان باقی میمونن!»
چشم بسیاری از افرادی که حرف های بای زه مین را شنیدند قرمز شد و هر لحظه آماده ی ریختن اشک هستند. حتی بسیاری از این افراد خونسرد که فراموش کرده اند آخرین بار، چه زمانی اشکی از چشمشان ریخته شده است، عمیقا تحت تاثیر قرار گرفتند که چطور، بالاترین مقام کل پایگاه، پادشاه همه ی آنها، نه تنها برای تلاش هایی که انجام داده اند ارزش قائل است بلکه امنیت شخصی خود را که طبیعتا حق شخصی اش بوده است را کنار گذاشته است تا بتواند در خط مقدم مبارزات، شرکت داشته باشد.
بای زهمین با صدایی بسیار جدی ادامه داد و همه با دقت گوش دادند، «بدون در نظر گرفتن اینکه اونا رو میشناختیم یا نه، صرف نظر از اینکه چقدر بهشون نزدیک بودیم، در هر صورت اونها برادرای مبارز ما بودن و بدون در نظر گرفتن اینکه در آینده چقدر شانس پیشروی داریم تا ابد برادرای ما باقی میمونن. برای همین، به نشونه ی احترام به کسایی که امشب مردن، از لحظه ای که صحبتام تموم میشه همه به مدت 1 دقیقه سکوت میکنیم.»
و به این ترتیب، سکوت بر میدان جنگ، حکم فرم...
کتابهای تصادفی

