جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 336
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۶ - دومین قرارداد بلندمدت بای زهمین : قرمز، سفید، سیاه
«اگه بهت بگم که هدفم کنترل کل کهکشانه چی میگی؟»
با چنین سؤالی، شانگوان لحظهای غافلگیر شد و برای چند ثانیه به این فکر افتاد که شاید دوست جدیدش نوعی مشکل روانی دارد که به او اجازه نمیدهد مسائل را بهوضوح بیان کند.
بااینحال، این فکر پس از یادآوری اینکه دنیایی که در حال حاضر در آن زندگی میکنند، علیرغم اینکه کیفیت فیزیکی سابق خود را حفظ کرده است اما میتوان آن را دنیایی کاملا جدید در نظر گرفت؛ کاملا ناپدید شد.
در گذشته، چیزی شبیه تسلط بر کل کهکشان راه شیری چیزی بود که فقط در فیلمهای علمی تخیلی میتوانست اتفاق بیفتد، جایی که فناوری بشر پس از هزاران سال مطالعه و پروژه و همچنین سالهای بیشمار اکتشاف، بهشدت تکامل مییافت. بههرحال، بشر قرن بیست و یکم حتی کل منظومه شمسی را نمیشناخت، چه رسد به کل کهکشان.
اما باوجود همهچیز، شانگوان متوجه شد که چنین فکری درواقع مثل قبل، چندان دور از ذهن نیست.
با تکامل انسانها و کسب قدرتهای ماوراء طبیعی، با حمایت مانا و با امکان دستیابی به نقشههای جدید برای ساخت اشیایی که تکنولوژی آنها قرنها و حتی هزاران سال جلوتر از فناوری فعلی بشر است، استعمار سایر سیارات دیگر غیرممکن نیست.
تنها موضوع این است که او هرگز به چیز دورتری فکر نمیکرد و تنها هدفش، زنده ماندن تا روز بعد است.
اما بای زهمین به او نگاه کرد و قبل از ادامه، منتظر پاسخ او نشد، «و اگه بهت بگم هدف واقعی من تسخیر جهانه چی؟ اون وقت میتونی همچین چیزی رو قبول کنی؟»
چشمان شانگوان گشاد شد و با حالت شوک گفت: «شوخی میکنی نه؟»
او میتواند اعتراف کند که بای زه مین قدرتمند است. مثل یک هیولای وحشتناک، شجاع و بیباک. سرعت رشدش باعث میشود تا طرف مقابل؛ چارهای جز تعظیم کردن و احترام گذاشتن به او نداشته باشد. بااینوجود، شانگوان امید دارد که کسب قدرت جدید، باعث جنون بای زه مین نشده باشد...برای او دشوار است که یک دوست ارزشمند را اینگونه از دست بدهد.
اگر این اتفاق در گذشته میافتاد، شانگوان ترجیح میداد تا با دیدن کوچکترین نشانهای از جنون و زوال عقل، گروه بای زه زمین را بدون هیچ تردیدی ترک کند؛ اما حالا این دو بهاندازهای به هم نزدیک شدهاند که به یکدیگر اجازه میدهد تا همدیگر را با اسم کوچک صدا بزنند. شانگوان حتی با چشمان بسته هم میتواند به بای زه مین اعتماد کند و ترک کردن او کار سادهای نیست. حالا هم تلاش شانگوان این است که بای زه مین را به واقعیت برگرداند.
با این واکنش از طرف شانگوان... بای زهمین در دلش آهی کشید.
اگر جای شانگوان باشد، احتمالاً پاسخش همین است... نه، احتمالاً پاسخ او حتی اغراقآمیزتر و بدتر از شانگوان خواهد بود.
اما بیان بای زهمین وقتی به او نگاه میکند بسیار جدی به نظر میرسد و هر ثانیه که میگذرد، ضربان قلب شانگوان، بیشتر و بیشتر افزایش پیدا میکند.
«از وقتیکه دنیا تغییر کرد، میلیونها نفر مردن.»
بای زهمین از نقطهی صفر، شروع به صحبت کرد. چشمهای معمولاً آرام و بیتفاوت او حتی در مواجهه با مرگ، برای اولین بار در هفتههای اخیر، احساسات واقعی را آشکار کرد و شانگوان را عمیقاً شوکه کرد.
«تو همین یه ماه و نیم، چند تا فرد سرشناس و برجسته مردن؟ چن تا زوج از هم جدا شدن؟ چن تا بچه یتیم شدن؟ چند تا نوزاد بیگناه، جون خودشونو از دست دادن؟» با صدای آهسته پرسید: «چند تا خونواده توی موج اول از بین رفتن و از این به بعد، چند تا خونوادهی دیگه قراره از بین برن؟»
این سؤالات، بیشتر از آنکه از شانگوان پرسیده شوند، شبیه پرسشهایی هستند که به امید پیدا کردن جواب در جایی ناشناخته پرتاب میشوند.
او که میدانست هیچکس نمیتواند به چنین سوالاتی پاسخ دهد، با اندوه کمی به شانگوان نگاه کرد که باعث فشرده شدن قلبش شد و ادامه داد: «بیشتر از 47 روزه که دنیا تبدیل به جهنم شده؛ ولی من هنوز نه میدونم خونواده ام کجان و نه اینکه اصلا زنده هستن یا نه. شاید الان بتونم بیشتر از 700 کیلوم...
کتابهای تصادفی

