جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 338
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۸ - بای زهمین و مسیر رسیدن به مرتبهی دوم
چون در مجموع نزدیک به ۴۸ ساعت نخوابیده است، بای زهمین هنوز هم خسته به نظر میرسد. در حالی که کم خوابی، آن هم برای تقریبا دو روز بر وضعیت جسمی و روانی او تاثیر گذاشته است، خستگی واقعی بای زه مین بیشتر، از اتفاقاتی که در 5 الی 6 ساعت پایانی رخ داد نشات میگیرد؛ یعنی زمانی که تصمیم گرفت به شکار در جنگل جهش یافته ی نزدیک پایگاه شمالی کمپ برود تا با جدید ترین مهارت خود به نام دستکاری جاذبه تمرین کند.
در نهایت، آن شب تمرین و شکار معمولی، تبدیل به شبی شد که جان او بیشتر از هر زمان دیگری به خطر افتاد.
او نه تنها مجبور است که قدرت خود را تا جای ممکن سرکوب کند بلکه باید از حمله ی ناگهانی ای که از سمت جانوران مرتبه ی دوم به او میشود، جلوگیری به عمل آورد و جان سالم به در ببرد.
بای زه مین قبل از به خواب رفتن، به این اطمینان رسید که احتمالا یکی از محدود موجوداتی است که تاریخ خلقت جهان توانسته است به خود ببینید، از این بابت که در زمان کشتن یک موجود مرتبه ی دوم، همچنان یک موجود مرتبه ی اول به حساب می آمده است. او همچنین توانست موجود دیگر را به شدت زخمیکند.
بااینوجود، در نهایت او دوباره خودش را دست کم گرفت و اعتماد به نفسش را از دست داد.
اگر بای زهمین از لیلیث میپرسید، بیشک سر او فریاد میزد: «احمق! تو فکر میکنی همه می تونن کاری مثل افزایش 15 برابری قدرت یه حمله ی ویرانگر رو انجام بدن؟!»
درواقع، او اولین کسی بود که موفق به انجام یک کار دیوانه کننده شد. دقیقاً به همین دلیل است که ثبتروح، علیرغم آگاهی از این که بای زهمین همهی کارها را به تنهایی انجام نداده است، به او لقب خاصی را تحت عنوان غیرعادی داد.
سرانجام بای زهمین با گذشتن ظهر و غروب، آرام به خواب رفت.
وقتی چشمهای تیرهاش به آرامی باز شد، اولین چیزی که به دیدش رسید، پرتوهای نور خورشید بود که تلاش میکرد تا به پردههای پنجرهی بزرگ، نفوذ کند.
بای زهمین هنوز کمی مات و مبهوت است. روی تختش مینشیند و ناخودآگاه نگاهی به ساعت دیجیتال روی میز کوچک کنار تخت می اندازد.
«۱۴:۲۳...» همزمان با فکر کردن به مادرش زمزمه کرد. «اگه میدونست تا دیروقت خوابیدم حتما سرزنشم میکرد.»
صدای کمی بداخلاق در کنار او به گوش می رسید، «از خودم میپرسم که کدوم زنی میتونه باعث بشه تا همچین قیافه ی دوست داشتنی ای به خودت بگیری؟ از من راضی نیستی؟»
گوشه دهان بای زهمین با شنیدن آن صدای فریبنده چندین بار تکان خورد و به آرامی به نقطه ای در کنار تختش نگاه کرد.
جای تعجب نداشت، لیلیث زیبا و فریبنده به پشت، دراز کشیده. او لباس کلاسیک خود را پوشیده و دارایی های پوشیده اش مانند دو موشک قاره پیما به سمت آسمانها نشانه رفته، درست مثل اینکه می خواهند مردم را بکشند.
در حالی که با دو چشم زیبای یاقوتی اش به او نگاه میکند، لبخند شیرینی میزند و با صدای خجالتی میگوید: «برادر بزرگ بای، دیشب خیلی وحشی بودی...»
«... ببخشید؟» بای زهمین مات و مبهوت به او نگاه کرد.
لیلیث پلک زد و مژه های بلندش مثل دو بادبزن زیبا شد که چشمانش را پوشانده اند. سپس، به ظاهر دردناک، زمزمه کرد: «یعنی میشه...؛ یعنی ممکنه که یادت نیاد...؟»
بای زهمین احساس کرد که بهتر است چیزی نپرسد و بهترین ایده را در این دید که ابراز بی اطلاعی کند. بااینوجود، مثل همیشه شبیه به یک گربه ی کنجکاو به نظر میرسد.
«دقیقا باید چیو یادم مونده باشه؟» در حالی که به عقب خم شده بود و با احتیاط به او نگاه می کرد پرسید.
چشمان لیلیث پر از اشک شد و بای زهمین را به شدت تکان داد. هق هق گریه کرد و دستش را روی قلبش گر...
کتابهای تصادفی

