جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 340
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۴۰ - بخش دوم : الزامات تکامل بای زهمین
«تا الان چهار گزینه ی اول رو مرور کردیم درسته؟» لیلیث این سوال را پرسید که مطمئن شود همچنان که به چشمانش نگاه میکند، متوجه تغییرات چهره اش نیز میشود.
بای زهمین قبل از تکان دادن سر، مدتی درنگ کرد. چشمانش در حالی که گزینه های دوم، سوم و چهارم را بارها و بارها اسکن میکند، به طور نامنظم حرکت میکند. این سه مورد، توجه او را به شدت جلب کرده اند.
مخصوصا جنگجوی قدرتمند.
با اینکه میداند احتمالا این گزینه بهینه نیست اما چیزی در درونش میگوید که احتمالا با سبک جنگی شرورانه ای سر و کار پیدا خواهد کرد و تصوری از نابودی و له کردن دشمنان در کوتاه ترین زمان ممکن را پیش روی خود دید.
برای او دشوار است که به ایده ی اولیه ی خود در مورد انتخاب کردن پایبند بماند. دروغ است اگر بگوید که برای مرتبه ی دوم وسوسه نمیشود شغل دیگری را انتخاب کند.
«چقدر خوب میشد اگه می تونستم چند تا شغل رو به طور همزمان انتخاب کنم...مگه نه؟» بای زه مین آهی میکشد و اجازه میدهد تا در جای خود ول شود. بدنش به آرامی از روی تختخواب های تشک می لرزد و نگاهش به لوستر مجلل وسط اتاق که از سقف سفید آویزان شده است متمرکز میشود.
لیلیث با شنیدن صدای غرغر او تقریباً میخندد و مات و مبهوت به او نگاه میکند و با لبخند بزرگی می گوید: «اگه همچین چیزی ممکن باشه، احتمالا دنیا قبلا به دست یه شخصی نابود شده بود. یه هیولای خارق العاده حتی قبل از اینکه من یا تو به دنیا بیایم...به علاوه، فکر میکنی بتونی همزمان توی دو تا مسیر کاملا متفاوت پیش بری؟»
بای زهمین در ابتدا احساس کرد آنچه لیلیث گفت بسیار منطقی است. بههرحال، موجوداتی در سطح هشت، رهبر جناحهای برتر یا حتی موجوداتی در سطح خود لیلیث که حداقل یک وضعیت استوار را در اختیار دارند، میتوانستند قدرت نابودی کل جهان را به دست آورند؛ بنابراین اگر آن ها میتوانستند چند شغل را به طور همزمان انتخاب کنند، همهچیز به خاطر یک بی دقتی نابود میشد؛ اما بعد از شنیدن آخرین حرف هایی که از زبان لیلیث خارج شد، نتوانست لبخند تلخ خود را مهار کند.
البته پیمودن دو مسیر متضاد به صورت هم زمان غیرممکن است. چطور قرار است کسی همچین کاری انجام دهد؟
بای زه مین در نهایت به صورت چهارزانو نشست و با خونسردی گفت: «خیله خب ادامه بدیم.»
«این روحیه ایه که دوست دارم ازت ببینم.» لیلیث با حالتی راضی سر تکان داد. «از اونجایی که گزینه های قبلی رو رد کردی، پس چیزی درونت بوده که تو رو سمت گزینه ی آخر کشونده درسته؟»
بای زه مین، با کلمات جواب نداد و به سادگی سر تکان داد.
«اگه غریزه ات ازت میخواد که کاری انجام بدی، پس بهش شک نکن و یه سره برو سراغش~» لیلیث با لبخند، طوری این توصیه را کرد که یک خواهر بزرگتر، برادر کوچکش را در مسیر زندگی، راهنمایی و تشویق میکند «به علاوه، از اونجایی که مشتاقی تا همچین شغلای خاصی رو ول کنی، این فقط میتونه یه معنی داشته باشه، اینکه قاطعی که سراغ یه گزینه ی بهتر بری که نه فقط احساس میکنی برات مناسبه بلکه فکر میکنی یه گزینه ای هست که می تونه باعث رسیدنت به پیروزی قطعی بشه؟»
بای زهمین نفس عمیقی کشید و با حالتی جدی سرش را تکان داد: «آره.»
لیلیث در حالی که به گزینه پنجم و آخرین انتخاب بای زه مین نگاه میکند، به آرامی و با اخمی خفیف زمزمه میکند : «کلمه ی عارف مشخصا با کلمه ی عرفان مرتبطه. تعریف پیش فرض برای عارف، کسیه که آرزو داره یا معتقده که پیوندی بین روح و اولوهیت رو تجربه کرده.. باید بگم که اسم جالبی برای شغلیه که صاحبش آرزو داره تا بتونه از مرتبه ی دوم هم فراتر بره.»
«چیز بیشتری نمیدونم اما اینجا و روی زمین، عارفا آدمایی هستن که با قدرتای ماوراطبیعی بزرگ میشن و مهارت هاشون همیشه اسرارآمیزه. توی این یکی، من میتونم نقطهی الهام بخشی از چیزی که در انتظارمه داشته باشم. حداقل 70 درصد مطمئنم که حتی اگه این شغل، قدرت زیادی نداشته باشه ولی می تونه منو به همون نقطه ای ببره که میخوام.»
انتخاب هر شغل، قبل از پیشرفت به سطح بعدی، توزیع کنن...
کتابهای تصادفی


