جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 345
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۴۵ - سوء استفاده از قدرت و قتل
بای زهمین لحظه ای که به منطقه نظامی رسید، خود را در برابر یک دفاع بسیار قوی یافت. با این حال، پس از اتفاقی که شب قبل رخ داد، او اساساً توسط تک تک سربازان و تکاملیافتهها شناخته میشود.
دو تکامل دهنده ی روح قدرتمند سطح 17 و 18 که با شمشیر و سلاح گرم از بالای دیوار موقتی که برای جدا کردن مجموعه ی نظامی از بقیه ی پایگاه ساخته شده است، مشغول نگهبانی و محافظت هستند. آن دو مرد جوانی را میبینند که شب قبل، نوعی قدرت خداگونه را به نمایش گذاشت و بلافاصله با پشت صاف ایستادند.
«رهبر!»
«رهبر!»
دو مرد، همزمان با احترام و اشتیاق فریاد زدند. شور نگاهشان آنقدر واضح هست که هرکسی آن را دید و بای زهمین هم طبیعتاً آن را از دست نداد.
بای زه مین اینطور برخورد میکند تا کسی به فکر خیانت یا مخالفت با او نیفتد اما حقیقت این است که طرز برخورد دو نفری که در مقابلش هستند کمی او را دچار دستپاچگی کرد.
به هر صورت مدت زیادی از زمانی که تبدیل به رهبر اول یک جناح چند هزارنفری شده است نمیگذرد و قابل درک است.
«کارتون خوبه.» با لبخندی خفیف به طرف آنها سر تکان داد و سپس از کنار آنها گذشت.
دو مرد بلافاصله هیجان زده شدند و شروع به توجه بیشتر به اطراف خود کردند. پیش از این، برای این دو تکاملگر روح نزدیک به سطح ۲۰، استقرار بهعنوان نگهبان دروازه چیزی نبود که از آن هیجانزده باشند، زیرا از نظر آنها این اتلاف وقت بود و معتقد بودند که باید بهجای ایستادن مانند مجسمهها، در سطحی بالاتر قرار بگیرند. چه معنایی داشت که ساعت ها در یک مکان بایستند؟
از یک نظر، این دو مرد یک نکته داشتند. دلیل اینکه با وجود تبدیل شدن شان به تکامل دهنده ی روح در چنین موقعیتی قرار گرفته اند این است که منطقه ی پشت سر آن ها شامل کل زرادخانهی مسلح و 80 درصد جیره ای است که تمام پایگاه به آن متکی است. اگر این منابع دزدیده شوند یا آسیب ببینند، یا هر اتفاق ناگوار دیگری برایشان رخ دهد، حتی فردی مثل بای زه مین به قدرتی دو برابر وضعیت فعلی اش هم برسد نمی تواند هرج و مرج ناشی از آن را کنترل کند.
بای زه مین با پشت سر گذاشتن این دو تکامل دهنده ی روح، تا حدودی احساس شادمانی پیدا کرد، چند دقیقه در مجتمع قدم زد و امتیاز چند فرد را چک کرد. تقریبا ده دقیقه بعد، بالاخره به عمیق ترین نقطه رسید و بلافاصله از دور، صدای فریاد و پرخاشگری را شنید.
«فان بو! گفتم پسرمو ول کن! تو کری لعنتی یا چی؟!»
«حتی اگه این دستور شما باشه... میترسم که نتونم این دستورو اجرا کنم رهبر شائو.»
«لعنتی! تو فکر میکنی این پدر جرأت نمیکنه تو این لحظه ی لعنتی سرت رو به باد بده؟!»
بلافاصله پس از آن سخنان، بای زهمین چندین فریاد شوکه کننده شنید و ظاهراً نزدیک بود دعوا شروع شود.
به سختی اخم کرد و بدنش کمی تکان خورد و پلک زد و چندین متر جلوتر، ظاهر شد؛ انگار که تله پورت کرده باشد. تنها در عرض دو ثانیه او در محوطه ی بزرگ ظاهر شد و در آنجا، چند مرد مسلح را دید که زانو زدهاند. با این حال، مشکل این بود که چهار مرد مسلح به سمت یک تیم دو نفره ی مسلح به تپانچه و مسلسل نشانه رفته اند. این دو مرد مسلح به هیچ وجه فقط در انتظار مرگ ننشسته نبودند، بلکه مسلسل های سبک خود را نیز بالا می بردند و در حالی که با احتیاط به آنها خیره می شدند، هم تیمی های خود را نشانه گرفتند.
«رهبر شائو، لطفاً تجدید نظر کنید!» مرد جوانی در حدود ۲۶ یا ۲۷ سال دارد؛ با لباس پلیس و موهای مرتب شانه شده، مردی حدوداً ۳۵ یا ۳۶ ساله را هدف گرفت...
کتابهای تصادفی

