جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 347
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل۳۴۷_حمله دشمنان درست پیش از حرکت
در شمال میدان مرکزی پایگاه، یان تو زرهی ساخته شده از پوست مار پیتون مرتبه اولی که خودش آن را شکست داده بود پوشیده بود. آثار به جا مانده بر روی زره نشان میداد که نبرد دو شب پیش به قدری سخت بوده است که حتی مقاومت زره او نیز در برابر حملات سنگین دشمنانش کافی نبوده است.
یان تو با صدای بلندی فریاد زد:«از همه میخوام که یه صف منظم تشکیل بدن. اول بچهها بعد زنها بعد مردها و بعد هم پیرمردها؛ اگر کسی سعی کنه نظم صف رو بهم بزنه، از صف خارج شه، هل بده یا به هر طریقی دردسر درست کنه، اول به عنوان مجازات شلاق میخوره بعد هم از سوار شدن به هرگونه وسیله نقلیهای منع میشه.»
صدای یان تو بهقدری بلند بود که تا انتهای جمعیت برسد و همه بتوانند آن را بشنوند و سنگینی آن صدای خشن را احساس کنند. با دیدن عضلات برآمدهای که حتی آن زره بزرگ هم نمیتوانست آن را پنهان کند، همه بازماندگان مطیعانه زیر نظر یکی از قدرتمندترین تکامل دهندههای کل پایگاه و صدها نظامی مسلح که با چشمانی سرد آنها را نگاه میکردند شروع به تشکیل صف کردند.
زنی با زرهای پارچهای که عملا در رتبه ۰ قرار داشت اما دفاع کافی برای مقاومت در برابر حملات یک جانور زیر سطح۱۰ را داشت، از صف فاصله گرفت و با گام های محتاطانه به سمت یان تو حرکت کرد. زن چهرهای معمولی با چندین چین و چروک گوشه چشمش که سن او را آشکار میکرد داشت و به هیچ عنوان برجسته و جالب توجه نبود.
زن به آرامی پسری حدودا ۱۳ساله که زره کوچک چرمی رتبه۰ بر تن داشت و ظاهرش هنوز خواب آلود بود را همراه خود میکشید. احتمالا همه از اینکه میدیدند زن علیرغم اینکه زره با ارزشی که تنها تعداد اندکی از آنها توانایی پوشیدن آن را داشتند به تن داشت اما دستانش پوشیده از پینه بودند، تعجب کرده بودند. دستان پوشیده از پینهاش نشان میداد که او در گذشته فردی بوده است که از هر دو دست خود بسیار استفاده واقعا سخت کار کرده است.
یان تو هنگامی که دید زن به او نزدیک میشود، به سرباز کنارش اشاره کرد که کاری انجام ندهد. وقتی که مادر و پسر دقیقا روبروی او ایستادند، با صدایی خشن و بیاحساس پرسید:«اسم کامل هر دوتون؟»
«ب… بله!» زن به وضوح ترسیده بود که عجیب بود زیرا؛ با توجه به لباسش باید فرد قدرتمندی در پایگاه میبود. زن با عجله پاسخ داد:«اسم من دینگ یا و اسم پسرم گو یوهانه.»
یان تو چیزی نگفت و در عوض بیسروصدا لیستی از دستان زنی که در کنارش با لباس پلیس ایستاده بود، گرفت. بعد از جست و جو در میان چندین نام خانوادگی سرانجام، نام دینگ یا را پیدا و کنار آن را علامت زد. سپس یان تو همین کار را برای حرف گ تکرار کرد و لحظاتی بعد نام گو یوهان را در لیست پیدا و همان کار قبلی را تکرار کرد.
یان تو لیست را به پلیس زن کنارش تحویل داد و به زوج مادر و پسر کنارش نگاه کرد که سبب ایجاد ترس در آنها شد.
«برو جلو.»
با شنیدن این حرف، زنی که نام او دینگ یا بود نفسی از روی کشید و قبل از رفتن با پسرش تشکر کرد.
بازماندگانی که در صف ایستاده بودند طبیعتاً از این موضوع خوشحال نشدند با این حال، هشدار قبلی یان تو هنوز در خاطر آنها باقی مانده بود بنابراین، آنها تنها میتوانستند در دل خود شکایت کنند. مگر اینکه بخواهند خود را در معرض خطر اعدام قرار دهند.
یان تو با دیدن این وضعیت به سردی خرخر کرد که لرزی به ستون فقرات بازماندگان انداخت. لو یان که از گوشهای همه چیز را تماشا میکرد، از درون خندید و سرش را به طرفین تکان داد.
زنی که نام او دینگ یا بود و پسر کوچک ۱۳ ساله او، گو یوه...
کتابهای تصادفی

