جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 364
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۶۴ - عشق: احساسات خارج از کنترل
وویی جون یک لحظه به چهار نفر مقابلش نگاه کرد. با این حال، این لحظه آنقدر کوتاه بود که او حتی حضور بهترین دوستش را بعد از نیمی از یک چشم بر هم زدن فراموش کرد. تمام توجه او به طور خودکار، معطوف یک نفر بود، گویی چشمانش توسط آهنربای بزرگ و قدرتمندی جذب می شد که جاذبه اش آنقدر زیاد بود که نمی شد از آن اجتناب کرد. ییجون هم مقاومتی نکرد و اجازه داد غرق این جذابیت شود.
وقتی به صورتش، که پنج متر فاصله داشت نگاه کرد، وویی جون متوجه شد که چگونه قلبش بهطور نامنظم شروع به تپیدن کرد و احساساتش که تقریباً نیم ماه به حال خود بودند، در شرف خارج شدن از کنترل بودند. این چهره ای آشنا و اما در عین حال متفاوت، برای او بود، چهره ای که تقریباً برای دو هفته ندیده بود.
او حتی زیباتر از قبل شده بود. این فکر در قلبش جرقه زد و نور پیچیده ای در چشمانش درخشید.
وو ییجون در تمام زندگی خود چند مرد خوش تیپ را ملاقات کرده بود ؟ شمارش از دستش در رفته. چه تعداد از این مردان سعی کرده بودند با پشت گرمی خانواده یا زیبایی طبیعیشان نظر او را جلب کنند؟ شمار این هم از دستش در رفته.
با این حال، در برابر مردی که در مقابل چشمانش قرار داشت، این یک نفری که در نگاهش منعکس می شد، همه آنها به اندازه یک قایق چوبی کوچک در میان دریای طوفانی، بی اهمیت بودند. هیچکدام از آنها ارزش برافراشتن امواج را نداشتند، چه رسد به مبارزه با طوفانی که میتوانست تصمیم بگیرد که چه زمانی، موج بلند شود.
چه زمانی او شروع به جذب شدن به مرد جوان روبهروی خود کرد؟ وو ییجون جواب این سوال را می دانست.
لحظه ای که احساساتش شروع به تغییر کرد و وقتی این مرد جوان هر کجا که می رفت چشمانش را به خود جلب می کرد دقیقاً همان روز سرنوشت ساز بود... آن روزی که ناامیدی بر قلب ضعیف اما استوار او سنگینی کرد، وقتی با چشمانی به سان یک حیوان وحشی با تعداد زیادی از زامبی ها روبرو شد و حتی با چیزی که در آن زمان موجود ارشد در دانشگاه بود مبارزه کرد.
در آن زمان بود که بای زه مین به نحوی توجه زنی مغرور مانند وویی جون را به خود جلب کرد و او که مانند قویی بود که هرگز نگاه دوبارهای به مردی نمیکرد، متوجه نشد که آن کنجکاوی خفیف، چقدر آرام به جذابیت تبدیل شد تا اینکه به آنچه امروز است تبدیل شد.
آیا آنچه او نسبت به بای زه مین احساس می کرد عشق بود؟ وویی جون نمیدانست. دانستن آن غیرممکن بود.
در هر حال، عشق اصلا چیست؟ هیچ پاسخ روشنی برای این سوال وجود نداشت، همانطور که هیچ توصیف واحد و مطلقی برای کلمه ای که این احساس نشان می داد وجود نداشت.
با این حال، اگر آنچه او احساس می کرد عشق نبود، پس چه بود؟
روز اولی که بای زه مین برای تسخیر بشر در شمال، عازم آن ناحیه شد، وویی جون در آرامش خوابید و زیاد به آن فکر نکرد. با این حال، وقتی روز بعد از خواب بیدار شد، اولین کاری که کرد این بود که ناخودآگاه به سراغ او رفت، اما بعد به یاد آورد که او دیگر در پایگاه نیست.
از روز دوم بود که این مشکلات برای او شروع شد.
خوابیدن چالش برانگیز شد، طعم گوشت جانور جهشیافته که مثل یک گنج بود بیمزه و بدترکیب شد، تخت بزرگش هم دیگر مثل گذشته راحت نبود، شبهای گرم و نرم در عمارتی که با دوستانش به اشتراک گذاشته بود سرد شد، و غیره.
چنهه اغلب به او سر می زد، بالاخره آنها از دوران کودکی با هم دوست بودند و عملاً می توانستند خواهر و برادر محسوب شوند. او بارها به او گفته بود که وزن کم کرده است و رنگ و درخشندگی صورتش پریده است... ولی وو ییجون علی رغم اطلاع از...
کتابهای تصادفی
