فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 369

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳۶۹ - یک مرد بزرگ می‌خواهد به باس*ن شما ضربه بزند

«آه؟ از گذشته خودت بهش گفتی؟» وو یی‌جون پلکی زد و تعجب در چشمان تیره‌اش درخشید. «تو حتی در مورد پدرت بهش گفتی؟»

شانگوان بینگ‌شو با خونسردی سر تکان داد و اصلاً به کلمه پدر اهمیتی نداد. حتی اگر تا مغز استخوان از آن مرد متنفر بود، نمی‌توانست این واقعیت را انکار کند که او پدرش است و خون او در رگ‌هایش جاری است.

«نه فقط اون» شانگوان بینگ‌شو وزن بدنش را روی یکی از ستون‌های بزرگی که پشت بام ساختمان را نگه می‌داشت گذاشت و خاطرنشان کرد: «به لطف اون، من حتی تنفر از اون مرد رو کنار گذاشتم. اگرچه هنوز نمی‌تونم تحملش کنم و حداقل بخشی از دردی که من و مادرم به‌خاطر بی‌مسئولیتی اون متحمل شدیم رو بهش برمی‌گردونم، اما حداقل دیگه به فکر نابود کردنش نیستم.»

در گذشته، شانگوان بینگ‌شو آرزوی کوتاه مدتی داشت که در کابینه دولت به مقامی دست یابد تا حکومت پدرش را به جهنم تبدیل کند و در صورت امکان، همه چیز را از او بگیرد. چیزی شبیه به قتل او هرگز به ذهن او خطور نمی‌کرد، زیرا حتی اگر کسی امنیت فوق‌العاده‌ای را که شوآنیوان ونتیان به عنوان رئیس جمهور یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان داشت کنار بگذارد، قدرت او چیزی نبود که بتوان دست کم گرفت.

با این حال، هنگامی که آخرالزمان آغاز شد و امکان تکامل در لحظه ظهور ثبت‌روح روی زمین در مقابل چشمانش قرار گرفت، شانگوان بینگ‌شو دیگر خود را مهار نکرد و افکارش وحشی و بی‌بند و بار شد. اگر او در میان این دنیای پر هرج و مرج قدرت کافی به‌دست می‌آورد، دیکتاتور مرگ و زندگی می‌شد. بنابراین، او کسی است که زندگی آن شخص را در دستان خود خواهد داشت.

اما صحبت او با بای زه‌مین چیزهای زیادی از جمله طرز تفکر او را تغییر داد.

«نه؟ دیگه نه؟» وو یی‌جون نمی‌توانست آنچه را که می‌شنود باور کند. او از شدت نفرت شانگوان بینگ‌شو نسبت به پدرش آگاه بود، نفرت او از پدرش به حدی بود که تنها هدف واقعی شانگوان بینگ‌شو در زندگی‌اش به غیر از خوشحال کردن مادرش این بود که زندگی پدرش را تا حد امکان ناخوشایند کند.

وو یی‌جون بارها سعی کرد به او کمک کند تا آن نفرت را رها کند، بارها تلاش کرد او را مجبور کند زندگی خودش را داشته باشد. متأسفانه نتوانست. بنابراین، حالا که شنیده بود یک صحبت با بای زه‌مین باعث شده خواهر خوبش بتواند حداقل مقداری از آن نفرت را پشت سر بگذارد، وو یی‌جون احساس ناباوری کرد و برای لحظه‌ای نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد.

«دیگه نه.» شانگوان بینگ‌شو سرش را تکان داد. سپس، گویی چیزی را به خاطر می‌آورد، در حالی که چشمان آبی آسمانی شفافش در منظره بیرون از پنجره بزرگ سمت راستش گم شده بود، صحبت کرد: «اون چیزایی گفت که باعث شد تو خیلی چیزها تجدید نظر کنم... بعد از فکر کردن، فهمیدم که هیچ فایده‌ای نداره تا این حد از اون مرد متنفر باشم. به هر حال، تا حدودی این نگرش اون بود که شخصیت و وجود منو شکل داد تا چیزی که امروز هستم باشم. متنفر بودن از او تا سرحد مرگ برابره با رد خودم و شخصیتم.»

وو یی‌جون ساکت شد و سرش را پایین انداخت و با دقت به آنچه که شنیده بود فکر کرد.

صحنه برای یکی دو دقیقه ساکت بود زیرا هیچ یک از دو زن حاضر چیزی نگفتند و تنها زمانی که نوری از درک در چشمان درخشان وو یی‌جون نمایان شد، گفتگو از سر گرفته شد.

«می‌فهمم» با لبخندی بسیار ملایم گفت و در حالی که به دختر مقابلش که در اصل مانند خانواده‌اش بود نگاه می‌کرد، با صدای ملایمی گفت: «برات خوشحالم بینگ‌شو. تو بالاخره راه خودت رو شروع کردی و اون مسیر خاردار رو به دنبال کسی که حتی یک بار هم به تو...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی