فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 370

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳۷۰ - ارتش شیطانی: لیلیث، ساکیباس خونین

دو نگهبانی که از ورودی قلعه باشکوه محافظت می‌کردند، دو موجود برتر رتبه پنجم بودند. قدرت هر دوی آن‌ها به اندازه‌ای بود که افرادی مانند بای زه‌مین و تمام زندگی روی زمین را به راحتی از بین ببرند، به شرطی که زمان کافی به آن‌ها داده شود.

هر دو قهرمان جهان خود بودند و قبل از اینکه به رتبه پنجم تبدیل شوند و به گروهی از موجودات برتر بپیوندند، مورد پرستش و احترام نژاد خود قرار می‌گرفتند.

اما وقتی دو مرد دیدند زنی با قدم‌های آهسته از پایین مسیری که قله کوه را به جنگل متصل می‌کند نزدیک می‌شود، انگار دو موش کوچک بودند که گربه کوهستانی بزرگی را دیدند.

در حالی که سرخ شده بودند و قلبشان می‌تپید، هر دو با عجله سرشان را پایین انداختند و طوری به نوک چکمه‌های رزمی خود نگاه کردند که انگار جالب‌ترین چیز دنیاست.

با وجود وزش شدید باد، موهای سیاه زن به آرامی و با شکوه تکان می‌خورد. دو ستاره درخشان مانند دو خورشید کوچک عمل کردند و پوست سفید برفی و بی‌عیب او را روشن کردند.

هنگامی که از کنار دو مرد محافظ دروازه قلعه عبور می‌کرد، وجود آن‌ها را کاملاً نادیده گرفت و با وجود اینکه می‌توانست تنفس کمی تغییر یافته دو مرد را احساس کند، بدون اینکه اصلاً اهمیتی به آن‌ها دهد به حرکت خود ادامه داد.

پس از زمانی که به نظر ابدی می‌آمد، دو نگهبان سر خود را بلند کردند و همزمان به یکدیگر نگاه کردند.

«وا-واقعاً ترسناکه.» یکی از آن‌ها آب دهانش را قورت داد و قسم خورد که می‌تواند ضربان قلبش را روی روکش سینه‌ای که بالای بدنش را پوشانده بود احساس کند.

«همونطور که از تنها زنی که می‌تونست از نظر زیبایی با فرشته اوریل که متعلق به ارتش اون کبوترهای سفید بود، برابری کنه انتظار می‌رفت.» سرباز دیگر که می‌توانست فاق خود را در حالت اوج احساس کند با تلخی گفت: «فقط عطر اون و یه نگاه کوچیک برای تبدیل من به یه شوخی کافی بود.»

«چون اون یه ساکیباسه. هاله جذابیت اون یه چیز دیگست.» سرباز اول گفت. بعد مثل اینکه به چیزی فکر می‌کرد با صدای آهسته‌ای گفت: «اخیراً اوضاع کمی از کنترل خارج شده. به نظر می‌رسه دنیایی که توسط اون کبوترها کنترل می‌شه از بین رفته و انرژی شیطانی باعث شده اونا به ما مشکوک بشن. به خاطر همین اعلیحضرت لوسیفر همه مقامات رده بالا رو احضار کرده.»

«حتی احضار ساکیباس خونین، پس اوضاع واقعا بده.» سرباز دوم قبل از اینکه سکوت یک بار دیگر حاکم شود، این را گفت.

زنی که این دو مرد در مورد آن صحبت می‌کردند، البته لیلیث بود.

لیلیث فعلی در مقایسه با زمانی که در کنار بای زه‌مین قرار می‌گیرد کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد. لبخند بازیگوش و مهربانی که همیشه روی صورتش بود به طور طبیعی هیچ جا دیده نمی‌شد، چشمان قرمزش که معمولا هر وقت او را مسخره می‌کرد از سرگرمی برق می‌زد مانند دو تیغ تیز بی‌تفاوت و سرد بود.

در راه رسیدن به تالار اجتماعات قلعه، لیلیث بسیاری از موجودات مرتبه پنجم را ملاقات کرد که در اطراف گشت‌زنی می‌کردند. او همچنین با چندین موجود مرتبه ششم روبه‌رو شد که به سمت مقصد او حرکت می‌کردند، اما وقتی این موجودات مرتبه ششم که در همان مقیاس قدرت او بودند، او را دیدند، بلافاصله تصمیم گرفتند که منحرف شوند و در راهروی دیگری قدم بردارند. جوری از او طفره می‌رفتند که گویی او وحشتناک‌ترین شر خلقت است.

بر خلاف آن هاله خواهر بزرگتر محافظ و جذاب که همیشه در کنار بای زه‌مین او را احاطه کرده بود، هاله لیلیث فعلی نه تنها به شدت جذاب بود، بلکه خطر را نیز در اطراف منتشر می‌کرد.

با وجود زیبایی، هیچ‌کس جرات نمی‌کرد با او صحبت کند.

وقتی ب...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی