جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 371
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۷۱: لیلیث رتبه شش در مقابل کرو رتبه هفت: لوسیفر ظاهر میشود!
لبخند لیلیث واقعا زیبا بود. جذابیت و زیبایی او شبیه به رنگین کمانی بود که ناگهان در میان ابرها ظاهر میشود و همه موجودات ذیشعور را غافلگیر و مثل آهنربا چشمانشان را به خود خیره میکند.
بسیاری در داخل سالن بزرگ احساس کردند برای یک لحظه نفسهایشان یخ زد و حواسشان تار شد. در این زمان، اگر لیلیث اراده میکرد به راحتی میتوانست جان بسیاری از موجودات رده بالا حاضر را بگیرد.
در نبرد بین موجودات قدرتمند، تنها کسری از ثانیه کافی بود تا سر یکی در هوا به پرواز درآید و لیلیث این توانایی را داشت که دشمنانش را با زیبایی ذاتی و هاله ساکیباس خود مسحور کند.
کرو احساس کرد نفسهایش سنگین شده و در حالی که به لباس سیاه لیلیث که هر سانتی متر از پوست لیلیث را در آغ*وش گرفته خیره شده بود، نمیتوانست جلوی تصوراتش را بگیرد.
حتی هِلاسکار که معمولاً به چیزی جز مبارزه با دشمنان قدرتمند اهمیت نمیداد، نمیتوانست لحظهای مات و مبهوت نشود، سپس رویش را برگرداند و زیر لب چیزی زمزمه کرد.
«کرو، واقعاً میخوای بدونی من چیکار میکردم؟»
صدای لیلیث به شیرینی قند و به ملایمت نسیم بهاری بود.
همه حاضران با شنیدن صدای معجزه آسای او ناخودآگاه آرام شدند.
کرو که چشمانش تازه به حالت عادی برگشته بودند با حیرت به زن شگفت انگیز پیش رویش خیره شد و سر تکان داد. از زمانی که لیلیث به ارتش اهریمنی پیوسته بود، بارها و بارها تلاش کرد تا توجهش را جلب کند اما همیشه شکست میخورد. در واقع، تعداد کلماتی که لیلیث در این شب به او گفته بود سر جمع از همه کلماتی که در گذشته در خطاب به او گفته بود بیشتر بود.
با این وجود کرو تسلیم نشد. زنی با چنین کیفیتی که نه تنها فوقالعاده زیبا بلکه فوقالعاده قدرتمند بود و غرور از اعماق روحش تراوش میکرد... فقط چنین زن چالشبرانگیزی میتوانست میل اولیهاش را شعلهور سازد!
در حالی که کرو به خاطر اعتماد به نفس بیش از حدش کم کم در دام طلسم لیلیث میافتاد، او با خوشحالی فرصتی را که کرو در اختیارش قرار داده بود غنیمت شمرد.
لیلیث نه حمله کرد و نه چیزی مشابه این کار. برعکس، لبخند جذابی زد و به دوردستها نگاه کرد، انگار که یاد روزهای خوب افتاده باشد و با صدایی رویایی گفت:
«همونطور که هِلاسکار چند لحظه پیش گفت، من دنبال یه نفر بودم. یک مرد در واقع. اولش جستجوم فقط برای سرگرمی بود، ولی با گذشت زمان از جذابیت اون مرد حسابی تعجب کردم. خلاف بقیه، او این توانایی رو داشت که بدون از دست دادن کنترل سرش و بدون اینکه برادر کوچکش وحشی بشه به صورتم نگاه کنه. اون مرد ناخودآگاه چالشی جلوم گذاشت که نتونستم ردش کنم.»
این کلمات کرو را از بهت خفیفیش درآوردند و وقتی مانای خودش را به چرخش درآورد تا در برابر جذابیتی که لیلیث با هر کلمه و با هر حرکت بروز میداد مقاومت کند، قیافهاش کم کم زشت و زشتتر میشد.
«به روشای مختلفی سر به سرش گذاشتم. پریدم روش، مردانگیش رو زیر سوال بردم، سناریوهای تحریک کنندهای چیدم که حتی تو فکرم نمیگنجن و یه عالمه چیز دیگه... ولی همونطور که میتونست هر دفعه جلوی وسوسههام مقاومت کنه، جذابتر و تواناتر از چیزی میشد که اوایل تصور میکردم.» لیلیث در حالی که با موهای پرپشتش بازی میکرد آهی رویایی کشید، جذابیتش را خواباند و یکی از مهارتهای فعالش به نام مهارت صحبت را غیرفعال کرد.
وقتی بالاخره همه به خود آمدند زمزمهها در اتاق بالا گرفت. مردها چیزی را که شنیده بودند باور نمیک...
کتابهای تصادفی

