فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 373

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳۷۳ – بدگمانی نسبت به لیلیث

لوسیفر در حالی که با چشمان اشک آلود خمیازه می‌کشید گفت: «پس بیایید با این مزخرفات شروع کنیم.»

«اعلیحضرت، زبونتون.» فایر سارو در حالی که در دلش لبخند تلخی بر لب داشت با صدایی عبوس گفت.

«ها؟ آه... درسته.» لوسیفر سری تکان داد، به عقب خم شد و اجازه داد روی پشتی صندلی تخت مانندش بیفتد «خب... پس بیایید با این جلسه شروع کنیم...»

همه با شنیدن این حرف پشت خود را صاف کردند. کم پیش می­آمد که لوسیفر تمام قدرت‌های اصلی ارتش اهریمنی را در یک جا دور هم جمع کند. تنها زمانی که چنین اتفاقی می‌افتاد وقتی بود که همه آن‌ها باید به این قلعه می­آمدند تا درباره پیشرفت جهان‌های برتر مختلفی که تحت محافظت هر کدامشان بود، گزارش دهند. با این حال، چنین جلسه‌ای چهار ماه پیش برگزار شده بود، بنابراین هشت ماه دیگر طول می‌کشید تا آن‌ها دوباره به چنین جلسه‌ای بیایند.

موارد ذکر شده کافی بودند تا همه بدانند این بار موضوع جدی است و با اینکه چند نفر از آن‌ها حدس و گمان‌هایی در مورد دلیل اصلی این جلسه داشتند، هیچ کدام حرفی نزدند و منتظر شدند تا رهبرشان ادامه دهد.

«آه... خب... حدس می‌زنم بیشترتون می‌دونین می‌خوام چی بگم.» لوسیفر سعی کرد جدی به نظر برسد، کاری که به دلیل نگاه تنبل چشمانش نتوانست انجامش دهد «اون عجوزه پیر... آه، منظورم خدای بهشته... اون اخیراً کمی پر سر و صدا شده و مرتباً جلسات خواب منو قطع می­کنه. مثل اینکه جهان پترا چند وقت پیش نابود شده و چندتا کفتر، آه، این درست نیست... بعضی از فرشتگان همراه با خود جهان قربانی شدن.»

موجودات داخل سالن، فارغ از اینکه شایستگی نشستن دور میز گرد بزرگ را داشتند یا نه، چون به رفتار و شخصیت بی‌خیال او عادت کرده بودند توانستند بخش‌هایی از حرف‌های لوسیفر را نادیده بگیرند. همه آن‌ها بلافاصله موضوع را فهمیدند و چند نفر با نگاهی که می­گفت (همونطور که انتظارش می­رفت) سرشان را تکان دادند.

هِل‌اسکار با قیافه‌ای گیج و پر سر و صدا گفت: «این چرت و پرتا چه ربطی به ما داره؟»

«اگر به جای تلف کردن وقتت در تلاش برای به چالش کشیدن دووم‌ رور، وظیفه‌ات رو انجام داده بودی احتمالاً از این اطلاعاتی که بین هشت جناح اصلی دست به دست شده با خبر می‌شدی هِل‌اسکار.» یک بانوی باوقار که زره فلزی به تن داشت و دو شمشیر به کمرش آویزان بود، گفت.

این خانم تقریباً شش فوت قد داشت و در میان زنانی که ظاهر انسانی داشتند به طور قابل توجهی قد بلند محسوب می‌شد. موهایش مشکی، کوتاه به سبک باب و هاله‌ای از قدرت بین ابروهایش بود. زیبایی او با زیبایی‌های معمولی متفاوت بود و بیشتر یک زیبایی از نوع شجاعت بود و ترکیبش با قیافه جدیش او را بسیار سرسخت جلوه می‌داد.

«والیانت، فکر می­کنی وقتم اضافیه که با این چیزها تلفش کنم؟» هِل‌اسکار با چشمانی گرد شده به خانمی که وسط حرفش پریده بود گفت: «معلومه که اون کفترهای ترسو دارن دروغ می‌گن!»

«نه، دروغ نمی­گن.» والیانت که قدرتش قدرت یک موجود رتبه هفتم بود و بعد از لوسیفر چهارمین فرد قدرتمند ارتش اهریمنی محسوب می‌شد، پاسخ داد.

«از کجا می‌دونی؟!» هِل‌اسکار فریاد زد و می‌خواست با مشت‌های بزرگش به میز بکوبد، اما اتفاق قبل را به یاد آورد و وسط راه متوقف شد.

«چقدر صدا می‌دی هِل‌اسکار...»

والیانت به فریاد هِل‌اسکار توجه نکرد و لوسیفر زیر لب غرغر‌کرد، چشمانش ممکن بود هر لحظه بسته ‌شوند.

رهبر ارتش اهریمنی وسط یک خمیازه گفت: «چرا همیشه باید داد بزنی...؟ فایر سارو، تو انجامش بده.»

«باشه.» فایر سارو سرش را تکان داد و یک وسیله عجیب و غریب را از جایی بیرون کشید.

ظاهر دستگاه عجیب بود، شبیه یک کف شوی هوشمند گرد کوچک بود. فایر سارو آن را وسط میز گذاشت و مق...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی