جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 374
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۷۴: لوسیفر باهوش، نتیجه جوکر
«بسیار خوب، نمیخواد شما بچهها به ساکیباس خونین شک کنین.» لوسیفر روی صندلیش صاف نشست، به آرامی دستش را تکان داد و با تنبلی گفت: «همونقدر که کار اونه میتونه کار یکی دیگه تو همین اتاق یا خارج از اینجا باشه.»
وقتی فایر سارو با اخم خفیفی پرسید «اعلیحضرت هنوز چیزی دستگیرشون نشده؟» به نظر میرسید متوجه چیزی شده است.
«مم. یه همچین چیزی.» لوسیفر به آرامی سرش تکان داد و آرام گفت: «در کهکشانی دور از اینجا، یه صورت فلکی وجود داره که بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق بقیه از هر نقطه از کیهان قابل مشاهده نیست. اسمش صورت فلکی الهه یخه، چون دمای اون ناحیه از فضا اونقدر پایینه که حتی میتونین گرد و غبار ستارهای یخ زده رو ببینین. مخلص کلام اینه که چند سال پیش اون صورت فلکی مملو از قدرت بود که نشون میداد قطعه آسمانی با اراده اون موجود هنوز اونجاس. ولی چند وقت پیش قدرت صورت فلکی به تدریج رو به زوال رفت.»
«به زبون دیگه، اعلیحضرت پیشنهاد میکنن مقصر حوادثی که در جهان پترا رخ داده باید از نیروی به جا مونده از اراده اون موجود استفاده کرده باشه؟» کرو با اخم پرسید.
«اگه اینطوره، پس نمیشه فهمید مقصر کی بوده.» فایر سارو آهی کشید و به آرامی شقیقههایش را مالید و گفت: «اگه ارادهای که اون الهه یخی یا خدای یخی به جا گذاشته انرژی تاریک داشته باشه، حتی خود فرشتگان میتونن مقصر باشن.»
همین که فرشتگان یکی از جهانهای خود را که هر سال از آن مقادیر زیادی گنیجینه طبیعی بهدست میآوردند ویران کنند بیمعنی بود، چه برسد به اینکه خودشان را هم همینطوری سلاخی کنند. چیزی که فایر سارو میخواست بیان کند این بود که به معنای واقعی کلمه، هر کسی میتوانست مقصر باشد.
«مم.» لوسیفر سرش تکان داد و با چشمان بسته گفت: «پس نیازی به فکر کردن نیست. این چرن... این درست نیست. این جلسه صرفاً برای آروم کردن اون پر سفیدها تشکیل شده. اونا خودشون هم میدونن که ارتش اهریمنی ما ممکنه مقصر نباشه و احتمالاً یکی میخواد ما رو متهم کنه.»
هِلاسکار بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ضربه محکمی به میز زد. خوشبختانه خودش را مهار کرد و این میز هم با استفاده از گنجینهای به نام استارستون ساخته شده بود که بسیار محکمش میکرد وگرنه بلافاصله فرو میریخت.
«لعنتی!» او با صدای بلندی که دیوارهای اتاق را به لرزه انداخت فریاد زد: «اون حرومزادههای کرکی لعنتی واقعاً دلشون هوس کتک کرده! اونا فکر میکنن ما ازشون میترسیم یا چی!»
لوسیفر همان لحظه که صحبتش را تمام کرد گوشهایش را پوشاند، انگار میدانست چه چیزی در راه است. با چشمانی خسته به هِلاسکار نگاه کرد و سیاهیهای کمرنگی که زیر چشمانش بود که انگار میگفتند چندین شب نخوابیده است.
«عکسشه میمون احمق.» فایر سارو آهی کشید و با لحن پیچیدهای گفت: «به این خاطره که ما از اونا قویتریم سعی میکنن برامون دردسر درست کنن و به همین دلیله که هیچ یک از جناحهای دیگه با وجود این شرایط چیزی نگفتن.»
صورت هِلاسکار با شنیدن سخنان فایر سارو تغییر کرد و به جای اینکه از اینکه ارتش اهریمنی کنونی که قدرتمندتر از ارتش بهشت است، احساس غرور کند عبوستر از قبل به نظر میرسید.
به نظر میرسید همه از رویا بیدار شدهاند و نگاه اکثریت قریب به اتفاق تغییر کرد. برخی بدتر شدند، برخی دیگر به سادگی آه کشیدند و به پایین و دستان خود نگاه کردند.
لوسیفر از جایش بلند شد و بدنش را کشید که باعث شد استخوانهایش به آرامی صدا دهند. «این جلسه همین جا به پایان میرسه. همهی شما از هر کجا که اومدید میرین پی کارتون. یادتون باشه چند ماه دیگه دوباره همدیگر رو خواهیم دید.»
در حالی که همه ساکت و بدون هیچ حرفی بلند شدند، انگار لوسیفر به چیزی فکر کرد و یکدفعه گفت: «ساکیباس خونین، تو توی قلعه بمون. فایر سارو احتمالاً میتونه یکی دوتا چیز د...
کتابهای تصادفی

