جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 387
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۸۷ - وقتی امپراطور خون و شاهزاده یخی شروع به لا*س زدن می کنند چه اتفاقی می افتد؟ (قسمت ۱)
چون بای زه مین بیش از حد نگران افزایش سریع دمای قالب چکش بود، فرصتی برای توجه به شانگوان نداشت.
اگر قالب می سوخت و قطعه لاپیودیت تبدیل به گدازه می شد، میزان ریسکی که بای زه مین برای این آزمایش انجام داده بود، به هیچ عنوان جبران نمیشد!
با این اتفاق، نه تنها همهی زحماتش بعد از بیش از هفت ساعت تلاش از بین میرود بلکه یک قطعهی گرانبها از سنگ معدن مرتبهی دو را نیز عملا از دست رفته می توان به حساب آورد!! بای زه مین قطعا حاضر نیست همچین خسارت سنگینی را متحمل شود. حالا که شانگوان در دل لحظات ناامید کننده اش ظاهر شده، فرقی با یک فرشته که از آسمان نازل شده ندارد.
در مورد شانگوان، او برای یک لحظه، چیز عجیبی را احساس کرد و نتوانست به درستی دلیل آن را تشخیص دهد. با این وجود، او میدانست که وقتی بای زه مین دستش را گرفت تا او را با عجله به سمت میز کار ببرد، نمی تواند به دلایلی، مانند همیشه آرامش خود را به طور کامل حفظ کند.
«بینگشو، کمکم کن!» بای زه مین سریع اصرار کرد.
«ک- کمکت کنم؟» شانگوان هنوز با گیجی به او نگاه میکرد.
«آره زود باش! از مهارتت استفاده کن و اینو منجمدش کن!» بای زه مین توضیح چندانی نداد زیرا قالب، به سرعت شروع به از دست دادن شکل خود کرد..
اگر عجله نمی کرد همه چیز از بین می رفت و اگر نمی توانستند گرما را مهار کنند، در نهایت، شکل چکش به حدی تغییر می کرد که کاملاً بی استفاده می شد!
شانگوان به سرعت آرام شد و با نگاهی به مکانی که بای زه مین به آن اشاره کرد، بلافاصله توانست قضاوت کند که چه اتفاقی دارد می افتد. تمام وضعیت، در یک لحظه برای او روشن شد.
بخار، دلیل گفتن این کلمات، علت ابراز نگرانی و همچنین عجله او... آهی کشید که انگار از چیزی راحت شده و سپس هر دو دستش را به جلو دراز کرد و موجی از مانا را به سمت یکی از رونهایی فرستاد که در حوزهی روحش قرار داشت.
مهارت مرتبه دوم یخساز سطح ۱، به دستور او فعال شد و مه غلیظ، در دستانش به سمت جلو کشیده شد. یک لحظه بعد، مهی که رنگش بین سفید و آبی روشن در نوسان بود، چرخید، و در چند پلک زدن، قالب چکشی شکل را احاطه کرد.
«یخ بزن.» شانگوان این حرف را با صدای سرد و بی تفاوت خاصش گفت.
به نظر میرسید که مه برای لحظهای راکد شد و در لحظه بعد، نوری چشمک زد.
«پووف...» بای زه مین با دیدن بلوک یخی روی میز، نفس راحتی کشید.
هرچند که بزرگترین مشکلی که نگرانش بود به وقوع نپیوست، اما هنوز مشکلاتش به اتمام نرسیده.
درون قالب چکشی شکل، گدازه زرد، همچنان به شدت می سوخت، گویی می خواهد خود را از یخی که آن را محبوس کرده رها کند.
«این گدازه چه مشکلی داره؟» شانگوان با تعجب پرسید.
اگرچه گدازه به شکلی توسط یخ، احاطه و مهار شده که نمی تواند فرم خود را خراب کند و رها شود؛ اما شانگوان از اینکه این قطعه نیز به یک تودهی یخ تبدیل نشده متعجب شد. واضح بود که این مادهی مذاب از سنگ های معمولی و با آتش معمولی ایجاد نشده است.
«اون سنگ مرتبهی دومی که قبلا نشونت دادمو یادته؟» بای زه مین با لبخند به او نگاه کرد.
«منظورت همونه که اسمش لاپی...لاپیودیت یا همچین چیزی بود؟» شانگوان در حالی که هنوز تا حدی نامطمئن است، ابروهای خود را در هم میکشد.
«لاپیودیت.» قبل از ادامه، سرش را تکان داد، «خودشه. سعی کردم که یه چکش آهنگری جدید بسازم، چون چکش معمولی ای که دارم توی شکل دادن به فلزات قوی و کمیاب، به مشکلای زیادی میخوره.»
حتی اگر بای زه مین یک چکش معم...
کتابهای تصادفی

