جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 388
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۸۸ - وقتی امپراطور خون و شاهزاده یخی لا*س می زنند چه اتفاقی می افتد؟ (قسمت ۲-آخر)
بنا به دلایلی، شانگوان به آرامی شروع به این احساس کرد که نمی خواهد خیلی از بای زه مین عقب بماند. عجیب است که او طمع جلو زدن ندارد. اگر همچین اتفاقی بیوفتد برای او عالیست. اما تنها چیزی که در حال حاضر می خواهد این است که بای زه مین را زیر نظر داشته باشد.
شانگوان نمی داند که این موضوع از روحیه ی رقابتی اش نشات میگیرد یا غرور طبیعی انسان افاقه میکند. او فقط می داند که اصلا از وضعیت فعلی که او را کاملا هدر میدهد خوشش نمی آید و همین کافی است تا سخت کار کند و بار ها خودش را مجبور کند که از محدودیت های خودش فراتر برود.
«ولی... اگه موقع رفتن، تو رو هم با خودم ببرم، ممکنه مشکلای زیادی پیش بیاد.» بای زه مین اخم کرد و سرش را تکان داد.
«مشکل؟» شانگوان به او نگاه کرد و با کمی حس نارضایتی گفت: «فکر نمیکنم بردن یه دوست با خودت اونم برای اینکه قوی تر بشه، میتونه دردسر ساز بشه.»
بای زه مین چشمانش را گرد کرد و با دستپاچگی گفت: «هی! بینگشو! هنوز خوابی یا چی؟ باید خوب بدونی که منظورم همچین چیزی نبوده.»
شانگوان پرسید: «پس چیه؟» شانگوان، هر دو دستش را زیر سینهاش رد کرد و ناخودآگاه باعث شد کوههای برجستهاش بیشتر بلند شوند.
بای زه مین اصلا نمی تواند از این منظره لذت ببرد، چون وقتی دید که او دستانش را از قالب یخ بسته شده دور کرد، وحشت، سراپایش را فراگرفت و بلافاصله بررسی کرد تا مطمئن شود مشکلی پیش نیامده باشد.
«آروم باش بچه، یخ باقی مونده کافیه تا حرارت، کاملا از بین بره، تا چند دقیقه ی دقیقه، چکش هم آماده میشه.»
بچه؟ بای زه مین با شنیدن این کلمه پلک زد و نتوانست دوباره به لیلیث فکر نکند؛ زیرا او اغلب با بازیگوشی، او را اینطور صدا میزد.
با اینکه واقعا دوست دارد از زن زیبای کنار خود بپرسد که چه قسمتی از بدنش شبیه یک بچه است، اما به این نتیجه رسید که بهتر است دهن خود را بسته نگه دارد. به او نگاه کرد و متوجه شد که آرنج هایش را روی میز کار قرار داده است. بدنش کمی به جلو متمایل شده و چانه ی ظریفش روی دستانش قرار گرفته و در این حین، به او خیره شده است.
شانگوان لباسی به رنگ سفید پوشیده که منحنی های بدن سفید بی نقصش را با ظرافت، در آ*غوش گرفته است. در واقع این یک لباس بسیار ساده است، درست مثل بسیاری از لباس هایی که او میپوشید. طول آنها به اندازه ای بلند نیست که حتی زانوهای او را بپوشاند. با این وجود، یک یقه ی بسیار کوچک و جمع و جور وجود دارد که اجازه نمی دهد تا چیزی آشکار شود، مگراینکه از بالا به او نگاه کنید.
مشکل دقیقا این است که بای زه مین، روی میز کار نشسته و شانگوان، ایستاده و روی زمین، به جلو خم شده است.
گوشه ی دهان بای زه مین، چند بار تکان میخورد و برای چند ثانیه، چشمانش ناخودآگاه به آن تکه پوست سفید با شکافی که به سختی قابل مشاهده است اما عمیق، خیره میشود. شکافی که مردان زیادی برای داشتنش حاضر به مردن هستند.
چشمانش صرفا برای لحظاتی خیره شد و به آرامی، صورت خود را برگرداند.
شانگوان سرش را کمی خم کرد و می خواست بپرسد چه مشکلی دارد؟ که نگاه بای زه مین را به سمت پایین دید.
«میگم بینگشو... واقعا فکر میکنی من یه بچه ی کوچیکم یا فقط فکر میکنی من اصلا از زنها خوشم نمیاد؟» بای زه مین با ناراحتی گفت.
لعنتی، من تقریبا دو ماه کامل کامل و بدون استراحت، توی خط مقدم میجنگم، در حالی که زنای زیبای زیادی هر روز سعی میکنن به رخت خوابم بیان و بی رحمانه وسوسه ام میکنن. یعنی به نظر میاد که پرهیز از همچین چیزایی کار ساده ایه؟ بای زه مین در حالی که مه...
کتابهای تصادفی
