جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 392
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۹۲ - قرابت روح
پسزدنش خیلی شدید بود.
وقتی آن حرفها از دهان شانگوان بینگشو خارج شد، چهره رنگ پریده چنهه سفیدتر شد و قطرهای از خون قرمز بیصدا از گوشه دهانش بیرون چکید و به آرامی روی زمین افتاد.
بای زهمین با دیدن این با عجله از مهارت دستکاری خون خود استفاده کرد و جریان کوچک اما قدرتمندی از مانا و جادو را به بدن چنهه فرستاد.
همانطور که چنهه به طور غریزی سعی کرد از خود در برابر انرژی مهاجم محافظت کند، صدای بای زهمین او را متوقف کرد:
«مقاومت نکن! اجازه بده کمک کنم جریان خون مختلشدت آروم بشه.»
چنهه بیصدا سرش را به نشانه تایید تکان داد و در حالی که بای زهمین به او کمک میکرد تا روی میز کار دیگری بنشیند، ذهنش آشفته بود و با چشمان گمشده به نقطه ثابتی خیره شده بود. حتی زمانی که احساس کرد درد به سرعت کاهش یافت و جریان خون تغییر یافتهاش به حالت عادی بازگشت، اصلاً احساس بهتری نداشت.
زیرا همانطور که شانگوان بینگشو گفته بود؛ واپسزنی بین هر دو روح خیلی زیاد بود.
در واقع، چنهه به وضوح احساس میکرد که چگونه این شانگوان بینگشو بود که روح خود را مهار کرد وگرنه آسیبی که به روحش هنگام تلاش برای نزدیکتر شدن به او وارد میشد، بسیار بیشتر میشد.
شانگوان بینگشو طوری سرش را تکان داد که انگار کمی سرگیجه داشت و حرفی نزد.
فقط صدای آرام وو ییجون شنیده میشد که بین دو دوستش حرکت میکرد و سعی میکرد شرایط آنها را بررسی کند.
با این حال، از آنجایی که مشکل داخلی بود و نه خارجی، هیچکس نمیتوانست کاری انجام دهد. حتی اگر کانگ لان اینجا بود، مهارت درمانگری او نمیتوانست کار زیادی انجام دهد، از جایی که به سختی میتوانست جراحات جسمی را التیام بخشد، نه جراحات روحی.
روح با وجود آگاهی از وجود آن هنوز برای همه افراد روی زمین یک راز بود، بنابراین، آزمایش کردن با آن بسیار خطرناک بود. با این حال، گروه بای زهمین، علیرغم اینکه میدانستند وارد چه چیزی میشوند، خطر را پذیرفتند.
صرف نظر از اینکه انگیزههایشان چه باشد، عاشقانه یا غیره، همه آنها در قلب خود میدانستند که دنیایی که اکنون در آن زندگی میکنند، دیگر زمین امن گذشته نیست. خطرپذیری برای قویتر شدن ضروری بود و دانستن حداقل یکی از اسرار روح بدون شک آنها را قدرتمندتر میکرد زیرا دلیل اینکه آنها هر بار که بخشی از قدرت روح موجود زنده دیگری را جذب میکردند قویتر میشدند دقیقاً به این دلیل است که روح خودشان بر این اساس تقویت میشد.
بعد از چند دقیقه، بالاخره به نظر میرسید حال شانگوان بینگشو بهتر شد، از میز کار بلند شد و نزدیک چنهه آمد.
با دیدن نگاه تلخ او آهی در دل کشید.
چطور شانگوان بینگشو نداند که دلیل ظاهر درمانده دوستش چیزی نیست جز واپسزنی روحش نسبت به چنهه؟ غم چنهه بیش از درد واقعی، از این سرچشمه میگرفت که روح و عصاره شانگوان بینگشو به شدت مال او را پس میزد.
اگر او روحش را مهار نکرده بود، چنهه ممکن بود آسیبی واقعی ببیند. واپسزنی در این حد شدید بود.
«چنهه، حالت خوبه؟»
چنهه سرش را بلند کرد و لحظهای به او نگاه کرد ولی بلافاصله به سوالش جواب نداد. بعد از چند لحظه لبخند تلخی زد و سری تکان داد و به آرامی گفت:
«من خوبم. این آسیب جزئی به احتمال زیاد بعد از جذب یکم قدرت روح خوب میشه. چیز مهمی نیست.»
بای زهمین اخمی کرد و پرسید: «فکر میکنی بتونی حمله به کمپ بایچوان رو انجام بدی؟ اگه فکر میکنی در حالی که توی بهترین وضعیتت نیستی سخت میشه، بذار یه هنگ دیگه حرکت کنه.»
...کتابهای تصادفی

