جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 402
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 402 – شنمی باهوش و شوخ طبع (قسمت 2-آخر)
در حالی که فو شوفنگ در محیط بیرونی پایگاه در حال نقاهت بود.
پس از رسیدن به ویلای بای یونگ، شنمی توسط چند تکاملدهنده روح مسلح در ورودی متوقف شد.
مردی میانسال با حالتی محترمانه گفت: «خانم شن لطفا کمی صبر کنید. من حضور شما را به آقای شهردار اطلاع خواهم داد.»
«عجله کن. فوریه.» شنمی سری تکان داد و صدایش را عمداً کمی مضطرب نشان داد.
مرد میانسال که در واقع پیشخدمت و همچنین یکی از افرادی بود که بای یونگ به آنها اعتماد داشت، به راحتی متوجه ناراحتی جزئی در صدای شنمی شد، بنابراین پس از کمی تعجب برگشت و با عجله به داخل ویلا رفت.
پشت سر شنمی، لیو لی با احتیاط اطراف را تماشا کرد. اگرچه به نظر میرسید که شنمی واقعاً به «پیامآور» دشمن اهمیت نمیدهد، لیو لی خودش به هیچکس جز خودش و شنمی اعتماد نداشت.
چند ثانیه بعد، پیشخدمت برگشت و شنمی و لیو لی را به سرعت به داخل دعوت کرد.
شنمی پس از طی کردن یک راهرو و رسیدن به اولین در بزرگ سمت راست، خود را در سالن بزرگی یافت که از قبل با آن آشنا بود.
بای یونگ که روی کاناپهای نشسته بود که به نظر میرسید از خز ببر جهشیافته ساخته شده بود، در حالی که از یک فنجان چای داغ لذت میبرد، کتابی میخواند. روی میز کوچکی از چوب ماهون چند ظرف کوچک دسر با طعمهای مختلف بود و در دو طرف اتاق یک دوشیزه زیبا با حالتی محترمانه ایستاده بود و منتظر دستور بعدی بود.
با دیدن چنین صحنهای شنمی نتوانست اخم نکند.
استراحت کردن خوب بود، خود شنمی هر روز زمانی را برای آرام کردن ذهنش بعد از یک روز پر از جنگ، خون و مرگ، صرف میکرد. با این حال، آیا این بای یونگ خیلی بیخیال نبود؟ نزدیک بود جنگی شروع شود اما او طوری آرام به نظر میرسید که انگار از نسیم بهاری لذت میبرد.
شنمی نمیدانست درباره آن چه احساسی داشته باشد، بعضی از مردم واقعاً جالب هستند.
«شنمی، به نظر میرسه میخوای چیزی به من بگی؟»
صدای بای یونگ، شنمی را از افکار درونیاش بیرون آورد و وقتی دوباره به او نگاه کرد، متوجه شد که کتاب را بسته است و اکنون با لبخندی کمرنگ به او نگاه میکند.
قیافه شنمی جدی شد و حتی کمی تغییر کرد. سپس او قدمی به جلو برداشت و گفت: «شهردار بای، فکر میکنم وقتی این نامه رو بخونید متوجه میشید.»
بای یونگ از ظاهر غیرطبیعی شنمی کمی اخم کرد. او همیشه کاملا آرام بود و مواردی که خونسردی خود را از دست میداد بسیار نادر بود. بای یونگ با کمی ناراحتی در دلش به پیشخدمت اشاره کرد و پیشخدمت نامه را گرفت و با دو دست به او داد.
شنمی در حالی که مخفیانه حالت صورت بای یونگ را مشاهده کرد، سکوت کرد.
در ابتدا، بیان بای یونگ کنجکاو بود. با این حال، با خواندن بیشتر و بیشتر مطالب کوتاه نامه در دستانش، کنجکاوی او کم کم به تعجب تبدیل شد و سپس از تعجب به ناباوری بدل شد. زمانی که بای یونگ در نهایت خواندن نامه را تمام کرد، صورتش به طور متناوب بین سفید و قرمز تغییر میکرد و انگار از صرع یا بیماری مشابه رنج میبرد.
واضح بود که شهردار بای یونگ در حال حاضر از عصبانیت رنج میبرد و در عین حال استرس زیادی را تجربه میکند.
بای یونگ با صدایی عمیق و پر از اقتدار که جایی برای مذاکره باقی نگذاشته بود گفت: «شما سه نفر، از اتاق برین بیرون.»
دو دختر قبل از تعظیم و عقبنشینی بیصدا برای یک ثانیه نگاههای خود را رد و بدل کردند.
با این حال، به غیر از شنمی و خود بای یونگ، دو نفر دیگر هم بودند که از موضع قبلی خود حرکت نکردند. لیو لی و پیشخدمت.
...
کتابهای تصادفی
