جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 409
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 409
آرزوی قلبی (2)
با توجه به اینکه هر چادر میتوانست 100 نفر را در خود جای دهد و با توجه به اینکه در مجموع 10 چادر فقط حدود 700 تکاملدهنده روح وجود داشت، واضح بود که افراد حاضر مجبور نبودند در کنار هم بخوابند. در واقع همه راحت بودند.
با این حال، یک چادر وجود داشت که توسط تعداد کمی از مردم استفاده میشد، بنابراین به دلیل حجم زیاد فضای آزاد، بسیار بزرگتر از آنچه واقعا بود به نظر میرسید.
در این چادر، رهبران مختلف تیمها، گردانها و تیپهای مختلف که کل هنگ نیزه خون را تشکیل میدادند، استراحت میکردند.
از آنجایی که تعداد آنها کمتر از 50 نفر بود، هر کدام میتوانستند منطقه خاص خود را داشته باشند آن هم در فاصله قابل توجهی از یکدیگر.
بعد از اینکه همه شامشان را تمام کردند، چراغ قوههای تاکتیکی و ژنراتورهای برق خورشیدی خاموش شدند. همه میدانستند که در اولین بارقه نور خورشید باید از خواب بیدار شوند و به قلمرو دشمن بروند، بنابراین طبق یک قانون نظامی مجبور بودند زود بخوابند تا انرژیها را در بالاترین سطح حفظ کنند، صرف نظر از اینکه آنها افراد تکاملدهنده روح هستند یا نه.
در نزدیکترین قسمت به ورودی چادر، بای زهمین در کیسه خوابش استراحت میکرد. او این قسمت را به دو دلیل انتخاب کرده بود. جدا از اینکه میخواست در صورت لزوم به سرعت حرکت کند این مکان تنها جایی بود که میتوانست نور زیبای ماه را در آسمان مشاهده کند.
البته سردترین جا هم بود. با این حال، برای بای زهمین که دارای مهارت پوست نقرهای بود، سرمای معمولی یک شب معنایی نداشت.
همانطور که پرتوهای نقرهای نور چهره او را کمی روشن میکرد و ماه در مردمکهای تیرهاش منعکس میشد، افکار رهبر جوان جناح متعالی درجایی غیر از تمرکز بر جنگ روبهرو بود.
آنچه ذهن او را به خود مشغول کرده بود روابطی بود که او با دیگران برقرار کرده بود.
بای زهمین در کمال تعجب مشتاق دیدن لیلیث بود. او نمیدانست که آیا این عشق است یا نه، اما از آنجایی که مهارت قلب سنگی او هنوز تکامل نیافته بود و شرط "عاشق شدن" هنوز ناقص بود، او نتیجه گرفت که این امر امکان پذیر نیست.
با این حال، بای زهمین انکار نکرد که از آن دختر شیطان شرور، که همیشه هر وقت فرصتی پیش میآمد با بازیگوشی او را مسخره میکرد خوشش میآید.
چرا او باید احساسات خود را انکار میکرد؟ دروغ گفتن به خود هیچ تفاوتی با اتلاف وقت نداشت. از این گذشته، او قطعاً میدانست که دارد به خودش دروغ میگوید، بنابراین انجام چنین کاری فایدهای نداشت. علاوه بر این، بای زهمین در حالی که به دلیل تجربیات گذشتهاش کمی از عشق میترسید، احساسات را رد نمیکرد.
«نمیتونی بخوابی؟»
صدایی ملایم، در سمت چپ بای زهمین شنیده شد. صدا آن چنان آرام بود که حتی برای تکاملدهندگان روح غیر قابل شنیدن بود.
بای زهمین به آرامی...
کتابهای تصادفی

