جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 410
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 410 - مقدمه
-روز بعد.
حتی قبل از طلوع اولین پرتوهای نور خورشید، برخی از تکاملدهندهای روح که عادت داشتند برای بیرون رفتن و شکار برخی زامبیها زود از خواب بیدار شوند، برای انجام تمرینات صبحگاهی خود از چادر بیرون آمده بودند.
از لحظهای که مشخص شد حتی زامبیها میتوانند یک سنگ روح در سر خود ایجاد کنند، حتی اگر احتمال آن در مقایسه با جانوران بسیار کمتر بود، همه تکاملدهندهای روح سعی کردند مقداری پول اضافی به دست آورند.
به عنوان مثال، 1 سنگ روح دستهبندی نشده را میتوان در پایگاه با 1 کوپن قرمز تعویض کرد. به عبارت دیگر، تا زمانی که جرات داشته باشید و به اندازه کافی زامبی شکار کرده باشید، میتوانید با فروش سنگهای روح که برای آنها بیفایده بودند، به جز بهبود گهگاهی مهارتها، درآمد بیشتری کسب کنید.
اکثر افراد تکاملدهنده روح دارای چند مهارت غیرفعال بودند و تعداد کمی از آنها بیش از دو مهارت فعال داشتند. از این گذشته، به دست آوردن طومارهای مهارت از هیولاهای سطح پایین سختتر و سختتر میشد و بنابراین دشواری به دست آوردن رونها به شدت افزایش مییافت.
در ابتدای آخرالزمان، زامبیهای سطح 8 اساساً نخبههایی در بین جهشیافتهها بودند. با این حال، اکنون اکثر زامبیها در سطح 8-9 هستند. سرعت رشد زامبیها همگام با رشد خود جهان بدون شک به طرز وحشتناکی سریع بود.
همزمان، اگر قبلاً یک زامبی سطح 8 یا 9 شانس زیادی برای انداختن یک اسکرول مهارتی داشت، این شانس اکنون بسیار کمتر بود، اگر صفر نباشد. به هر حال، اساساً برای یک انسان معمولی غیرممکن بود که بتواند موجودی هشت یا نه سطح بالاتر از خود را شکست دهد. به این دلیل بود که به آرامی اما یقینا زامبیها شروع به سریعتر شدن کردند.
اگر کسی مراقب بود، هنوز تا حدودی قابل کنترل بودند، اما دیگر به آسانی دو ماه پیش نبود.
در حالی که تکاملدهندههای روح میتوانستند سنگ روح را در ازای کوپنهای غذا، که اساساً واحد پول گروه در حال حاضر بود، به پایگاه بفروشند، سربازان مسلح نمیتوانستند چنین کاری را انجام دهند. از این گذشته، اسلحه و مهمات متعلق به پایگاه بود. آنها نمیتوانستند از اسلحه و گلوله برای انجام هر کاری که میخواهند انجام دهند، استفاده کنند. چیز دیگری که آنها را محدود میکرد این بود که تمام غنایم به دست آمده در ساعات کاری متعلق به پایگاه بود. این یک قانون بسیار شدید بود که باید رعایت میشد وگرنه نه تنها مزایا، عناوین و حتی مسکن اعطا شده توسط دولت را از دست میدادند، بلکه در لیست سیاه قرار میگرفتند تا هرگز دوباره چیزی از پایگاه دریافت نکنند.
با چنین مجازاتهای شدیدی، همه چیز به آرامی پیش رفت.
حدود ساعت 6:20 صبح بود که بای زهمین چشمانش را باز کرد. بای زهمین پس از شستن صورت و مسواک زدن از چادر بیرون آمد و متوجه شد که وو ییجون از قبل با کمک سای جینگیی بر همه چیز نظارت میکند.
دو زن نیز متوجه او شدند و همزمان لبخند زدند.
بای زهمین نزدیک شد و بعد از صبح بخیر گفتن به طور ناگهان پرسید: «وو ییجون، فکر میکنی کی میتونیم از اینجا بریم؟»
«فکر نمیکنم بیشتر از 30 دقیقه طول بکشه.» او بعد از چند لحظه فکر کردن جواب داد. وو ییجون به او نگاه کرد و پرسید: «چیزی شده؟»
«نه، چیز مهمی نیست.» بای زهمین سرش را تکان داد. «فقط 35 ساعت از 48 ساعتی که قول داده بودم به کمپ دشمن بدم گذشته و ما تقریبا 10 ساعت با رسیدن به کمپ بایچوان فاصله داریم که یعنی 3 ساعت فرصت داریم تا یکمی استراحت کنیم.»
«هاها...» سای جینگیی نتوانست از خندهی کنایه آمیز خودداری کند و خاطرنشان کرد: «اگر فرماندهان ارشد کمپ دشمن حرفات رو میشنیدن، تعجب میکنم...
کتابهای تصادفی


