جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 411
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 411 - مسیر لو نینگ
با دیدن چهره زیبای سای جینگیی همراه با اندام ظریف اما همچنان وسوسه انگیز او، همه از جمله خود وانگ ژن لحظهای شوکه شدند.
«حدس میزنم که تکامل واقعاً نقش خودش رو انجام میده.» سای جینگیی در حالی که واکنش مردان روبهرویش را تماشا میکرد خندید.
اگرچه او در گذشته زیبا بود، اما زیبایی او به حدی نرسیده بود که مردان به او احمقانه خیره شوند. حتی الان هم خیلی از جذابیتش آگاه نبود.
این به این دلیل بود که معمولاً سای جینگیی همیشه توسط تکاملدهندههای روح احاطه شده بود و در نتیجه برای او دشوار بود که متوجه تغییرات خود شود. علاوه بر این، اگرچه او میدانست که صدها یا حتی هزاران مرد وجود دارند که آرزوی همراهی با او را دارند، اما هرگز به این موضوع توجه زیادی نکرد، زیرا همراه با افزایش قدرت، توقعات او نیز بیش از پیش سختگیرتر میشد. محاصره شدن توسط افراد برجستهای مانند فو شوفنگ، ژونگده، نانگونگ یی، چنهه، بای زهمین، و برخی دیگر که کمکی به آن مردان فقیر معمولی نکردند.
وانگ ژن اولین کسی بود که از غافلگیری خود بیرون آمد و بلافاصله بقیه اعضای تیمش او را دنبال کردند. این ده مرد ابتدا سرخ شدند، بعد از اینکه فهمیدند برای یک لحظه جذب دختر جوانی شدند که به اندازه کافی جوان بود تا دختر بعضی از آنها باشد، اما به زودی با فهمیدن چیزی که خون آنها را سرد کرد، رنگ چهره آنها پرید.
وانگ ژن به طور ناخودآگاه این کلمات را به زبان میآورد: «تو... تو یک تکاملدهنده روحی...» در حالی که بیشتر یک جمله خبری بود تا یک سوال.
اگر این فقط یک تکاملدهنده روح عادی بود، آنقدرها هم دلیلی برای ترس وجود نداشت. تکاملدهندگان عادی روح سطوح پایینی داشتند و اگرچه قویتر از افراد معمولی بودند، اما یک شلیک به سر میتواند در یک ثانیه به زندگی آنها پایان دهد با این حال، تکاملدهندههای روح با مهارتهای فعال و با توانایی ظاهر شدن در پشت آنها قطعاً به طبقه بالاتر تکاملدهندههای روح تعلق داشتند.
تکاملدهنده روح سطح بالا. وانگ ژن و بقیه برخی از این ابرقدرتها را دیده بودند و همه آنها حداقل راهی برای مقابله لحظهای با گلولههای فلزی سلاحهای مدرن بشری داشتند.
حتی اگر فقط یک ثانیه باشد، از این فاصله و در آن زمان سای جینگیی میتوانست سر همه آنها را جدا کند. فقط هدفش پایان دادن به زندگی این افراد نبود، برعکس باید مطمئن میشد که زندگی میکنند وگرنه برنامههای بای زهمین با تاخیر مواجه میشد.
«شما ده نفر باید از اینجا برید.» بدون از دست دادن لبخند کوچک روی صورتش گفت. لبخندی که در عین زیبایی، برای خیلیها لبخندی تمسخر آمیز بود، زیرا حتی در مواجهه با دشمنانش همیشه همان حالت را حفظ میکرد.
«بر- بریم بیرون؟»
9 مرد در حالی که وانگ ژن با ناراحتی به سای جینگیی خیره شده بود و سعی میکرد بفهمد که او آنها را فریب میدهد یا خیر، بیهدف به یکدیگر نگاه کردند.
«فقط همین حالا گم شو.» سای جینگیی ب...
کتابهای تصادفی
