جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 432
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 432 - طرح شکست: بای زهمین در برابر جهان
آنچه اتفاق افتاد را فقط میشد با کلمه وحشتناک توصیف کرد. چیزی که بشریت برای اولین بار شاهد آن بود و از نقطه نظر خاصی حتی وحشتناکتر از تغییرات شگفت انگیزی بود که موجود ناشناختهای که خود را ثبت روح مینامید، در زندگی همه موجودات زنده روی زمین ایجاد کرده بود.
هیچکس انتظار چنین چیزی را نداشت.
حتی بای زهمین هم این را پیشبینی نکرده بود. به هر حال، این اولین باری بود که او از قدرت آتش بیپایان آبی در نبرد استفاده میکرد. در واقع، از نقطه نظر خاصی، او حتی از آن برای حمله به کسی استفاده نمیکرد.
با این حال، این همان مشکل اصلی بود... بای زهمین نه به انسان حمله میکرد، نه حیوانی را هدف قرار میداد، حتی زامبی یا هر موجود زنده دیگری را به عنوان هدف در نظر نمیگرفت... اما او به دلیل محدودیتهایی که تولدش بر او تحمیل میکرد، فراموش کرده بود که دنیایی که در آن زندگی میکرد نیز قوانین خاص خود را داشت.
قوانینی که اگر شکسته شوند، طبیعتاً اتفاقات باورنکردنی رخ میدهد.
به عنوان مثال یکی از قوانین یا محدودیتهای زمین، دیوار صوتی بود. مانعی که با تکامل مداوم جهان بسیار قدرتمندتر و در نتیجه شکستن آن دشوارتر شده بود. با این حال، اینطور نبود که بشر در گذشته موفق به غلبه بر این مانع نشده باشد، بنابراین همه به خوبی میدانستند که با غلبه بر این مانع چه اتفاقی میافتد.
در این حالت، شکستن دیوار صوتی توسط جسمی که با سرعت زیاد حرکت میکرد، تا زمانی که در فاصله قابل توجهی اتفاق میافتاد، برای زندگی خطرناک نبود. با این حال، مانعی وجود داشت که به هر حال نباید از بین میرفت، وگرنه مصیبتهایی رخ میداد.
بای زهمین هرگز انتظار نداشت که چنین اتفاقی رخ دهد، زیرا این نوع موقعیت فقط در لایت ناولها*، فیلمهای علمی تخیلی یا کتابهای فانتزی میتوانست اتفاق بیفتد. حتی پیشرفتهترین تکنولوژی بشر نیز نتوانسته بود چنین کاری را انجام دهد، بنابراین او هرگز فکر نمیکرد که نقطهای برسد که بتواند کاری به این بزرگی انجام دهد.
از اولین لحظهای که گلوله آتشین آبی شروع به کوچک شدن کرد، بای زهمین به دلایلی احساس کرد که چیزی درست نیست. اما همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که او حتی نتوانست تا زمان وقوع فاجعه واکنشی نشان دهد.
پس از منقبض شدن به کمترین مقدار ممکن، گلوله آتشین آبی کوچک اکنون مانند یک بادکنک متورم شده بود و تنها در چند چشم به هم زدن اندازه آن به بیش از 1000 متر افزایش یافته بود. آنقدر بزرگ بود که خورشید را کاملاً پوشانده شده بود و بهطور کامل جایگزین آن شده بود!
هنگامی که گلوله آتشین آبی پس از انبساط به ارتفاع 1500 متری رسید، بای زهمین به سمت آسمان غرش کرد و فریاد زد: «مانع خون!»
مروارید کوچکی که در حال حاضر حاوی حدود 200 هزار لیتر خون بود، بلافاصله به موج مانای دریافتی واکنش نشان داد و مانند یک تندباد غیرقابل توقف، خون ذخیره شده را به سمت آسمان پرتاب کرد.
فقط در یک لحظه و زیر نگاههای حیرت زده همه، یک تند باد عظیم زرشکی تیره در آسمان تابید و در حالی که هنوز بالای آسمان در ارتفاع 500 متری معلق بود، درخشش زرشکی کمرنگی به خود گرفت و گسترده شد.
«بینگشو، از مهارتت برای تقویت مانع من استفاده کن! عجله کن!»
شانگوان بینگشو نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما از وقتی بای زهمین را دیده بود این اولین باری بود که او را اینقدر مضطرب و نگران چیزی میدید. با وجود اینکه نمیدانست چه چیزی اینقدر بد است، چهرهاش جدی شد و هر دو دستش را به سمت آسمان بلند کرد:
«مانع یخ!»
سووش! سووش!
مانع زرشکی و مانع سفید نیمه شفاف به ...
کتابهای تصادفی



