جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 435
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 435 - اوانجلین در مقابل شن می
درست زمانی که بای زهمین داشت آماده میشد تا به سمت تکامل دهنده روح حمله کند، شانگوان بینگشو دست راستش را دراز کرد و قبضه شمشیر غلاف شدهاش را گرفت.
هر دو، بای زهمین و شانگوان بینگشو، به آرامی در حال بازیابی تمام مانایی بودند که از دست داده بودند، بنابراین، برای جلوگیری از بیماری شدید و سرگیجه، بهتر بود که هر دو بهطور موقت استفاده از جادو را متوقف کنند. با این حال، حتی بدون جادو، این دو موجوداتی بودند که به هیچ وجه نمیتوان آنها را دست کم گرفت، چرا که هم قدرت و آمار هر دو به آنها اجازه میداد تا حدی بجنگند که بر کسانی که در همان سطح خود بودند، غلبه کنند.
«صبر کن!»
در همان لحظه صدایی پر از تعجب به گوش رسید و حرکات همه را متوقف کرد.
تکاملدهندههای روح کمی عصبی بودند زیرا ماهیچههایشان پس از چند دقیقه استراحت به سختی کمی شل شده بود. هنگامی که آنها نزدیک شدن یک دشمن قدرتمند احتمالی را احساس کردند، همگی بدون ترس و وحشت، همانطور که آموزش دیده بودند برای نبرد آماده شدند.
بای زهمین و شانگوان بینگشو قبل از اینکه به فو شوفنگ نگاه کنند به همدیگر نگاه کردند. کسی که داشت به آرامی نزدیک میشد بالاخره وقتی به فاصله 50 متری رسید از حرکت ایستاد.
یک زن؟ بای زهمین از این واقعیت که چنین تکامل دهنده روح زن قدرتمندی در اردوگاه بایکوان وجود دارد، چندان شگفت زده نشد. به هر حال، در جناح خودش، زنان وحشتناک زیادی وجود داشتند که میتوانستند هر مردی را که جرأت میکرد آنها را دست کم بگیرد، رنج بدهند.
چیزی که او را در مورد این زن کمی متعجب کرد این بود که علیرغم اینکه آشکارا تحت تاثیر شمار نیروها قرار گرفته بود، در واقع هیچ ترسی در چشمان او وجود نداشت.
حالات چهره میتوانست دروغ بگوید و کلمات فریبنده بودند، اما چشمها همیشه حقیقت را میگفتند، زیرا دریچههایی بودند که روح از طریق آن به دنیای بیرون نگاه میکرد و بنابراین تنها جایی بود که میشد از طریق آن بهطور ضعیفی به روح شخص دیگری نگریست.
آیا او اینقدر به خودش اطمینان داشت؟ اگر اینطور بود بای زهمین فقط میتوانست بگوید این زن احمق است. با این حال، او خیلی زود این احتمال را رد کرد، زیرا اگر فردی حداقل هوش ذهنی را نداشته باشد، عملاً غیرممکن بود که بتواند در عرض دو ماه تا این حد بالا برود.
قضیه مو زان که اکنون مرده بود متفاوت بود. مو زان باهوش بود و ایدههای خوبی داشت. متأسفانه تکبر او از حدش فراتر رفت و قضاوتش را کاملاً تیره و تار کرد. این دقیقاً همان چیزی بود که لیلیث میترسید برای بای زهمین اتفاق بیفتد، زیرا او با چنین سرعتی رشد میکرد و این رشد همینطور ادامه داشت. لیلیث بسیاری از استعدادهای بزرگ را دیده بود که به دلیل اعتماد به نفس بیش از حد و در نتیجه کوری ناشی از تکبر که نمیگذاشت فراتر از خودشان را ببینند، به فراموشی سپرده شده بودند. هدف اصلی او جلوگیری از وقوع چنین چیزی برای بای زهمین بود.
به هر حال تمام تردیدهای بای زهمین و بقیه در لحظه بعد برطرف شد.
«این تو هستی!» فو شوفنگ ناخودآگاه با تعجب صدایش را بلند کرد.
* * *
شن می چشمانش را به بای زهمین دوخته بود و تنها استثناء این بود که نگاهش برای چند ثانیه به شانگوان بینگشو و سپس به چن هه منحرف شد.
او از طریق مانیتورهای مرکز فرماندهی دیده بود که چن هه چقدر قدرتمند است، از نظر شن می یکی مثل او سزاوار یک نگاه دوم بود. در مورد شانگوان بینگشو، شن می دعوای او را شخصاً ندیده بود، اما دیده بود که چگونه سد یخ...
کتابهای تصادفی


