فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 440

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 440 - هرگز برای انتقام دیر نیست

بای زه‌مین زمان زیادی از وقت خود را با کسی که به اندازه بای جیان که برای بای زه‌مین و برای کل جهان بی‌اهمیت بود تلف نمی‌کرد. در واقع، اگر بای جیان با او طوری برخورد نمی‌کرد که انگار بای زه‌مین یک مورچه است درحالی که خودش یک مورچه بود و این طوری اعصابش را خرد نمی‌کرد، بای زه‌مین ممکن بود زحمتی راجع به بای جیان به خود ندهد.

بنابراین، بای زه‌مین پس از اینکه گذاشت تا به وضوح ببیند که چگونه همه نیروها تسلیم شده‌اند و به آرامی شروع به ورود دوباره به دیوارهای اردوگاه تحت فرمان او کردند، بای زه‌مین به شخص دیگری اجازه داد از بای جیان مراقبت کند.

این ارباب جوان مغرور که هیچ‌کس را در سطح خودش نمی‌دید، بیش از دو ماه در این دنیای جدید زندگی نکرد. این یکی دیگر از شواهد قطعی بود که کسانی که بیش از حد به پشتیبان‌های گذشته خود تکیه می‌کردند، اگر کسی را آزار دهند که در گذشته چیزی نداشت اما در این دنیا توانسته بود پس از تکامل خود به قدرت شگفت‌انگیزی دست یابد، ممکن است به سرنوشت بدی دچار شوند.

وقتی دنیا تغییر کرد، زمان و شرایط نیز تغییر کرد.

زود، بای زه‌مین همه را پشت سر گذاشت و در عرض چند ثانیه ناپدید شد.

او باید فرمانده جین شون را شکار می‌کرد زیرا با وجود اینکه نمی‌ترسید اجازه دهد این مرد فرار کند، اما نمی‌خواست او را به این راحتی ول کند. صرف نظر از اینکه جین شون چقدر ضعیف بود، دشمن دشمن بود و بای زه‌مین آدم مهربانی نبود.

وو یی‌جون ناپدید شدن بای زه‌مین را که ابری از گرد و غبار را در برابر امواج انفجاری حرکت سریع خود ایجاد می‌کرد، با نگاهی رویایی تماشا کرد.

«یی‌جون، تو واقعا از دست رفتی، ها؟» چن هه به سمت او رفت و نیشخندی زد.

وو یی‌جون به او نگاه کرد و خرناس کرد: «دیگ به دیگچه می‌گه روت سیاه، نه؟»

چن هه با شنیدن این حرف به‌طرز ناخوشایندی سرفه کرد و کمی سرخ شد. سپس خود را توجیه کرد: «من و بینگ‌شو تقریباً بیست ساله که همدیگه رو می‌شناسیم. برای من کاملاً طبیعیه که با توجه به عالی بودنش نسبت بهش حس داشته باشم. ولی تو بای زه‌مین رو کمتر از دو ماهه که می‌شناسی و در طول این مدت تعداد دفعاتی که واقعاً دیدیش احتمالاً از 30 روز بیشتر نمی‌شه، با توجه به اینکه همه ما چقدر مشغول کارهای مختلفیم.»

«باع.» وو یی‌جون دستش را تکان داد و به شوخی گفت: «اینم یعنی من حدود دو ماهه که از دست رفتم ولی تو تقریباً بیست ساله که از دست رفتی.»

گوشه دهان چن هه لرزید و آرام گفت: «فراموشش کن، من دیگه با تو حرف نمی‌زنم.»

«هه هه!» وو یی‌جون از خود راضی خندید. «خوبه که می‌دونی چی به نفعته!»

چن هه از دوران کودکی اغلب سعی می‌کرد در مورد هر چیزی سر به سرش بگذارد. متأسفانه برای کماندار جوان، وو یی‌جون آنطور که صورت کودکانه‌اش نشان می‌دهد مظلوم نبود و زبانش در هنگام اظهار نظر در زمانی که می‌خواست، کاملاً تیز بود.

وو یی‌جون وقتی دید که به نظر می‌رسد دوست دوران کودکی‌اش به حالت عادی بازگشته است، نفس راحتی در قلبش بیرون داد. او هنوز نگران او و رفتارش در داخل جنگل جهش یافته بود، اما ظاهرا تاکتیک بای زه‌مین روی او کار کرده بود.

«خوشحالم که الان خوبی.» وو یی‌جون در حالی که شاهد ورود ارتش مسلح از دروازه‌های اردوگاه بود، گفت.

«... من واقعا متاسفم برای اون موقع، واقعا می‌گم.» چن هه آهی کشید و به‌خاطر رفتار یکی دو ساعت پیشش با او عذرخواهی کرد.

«نگران نباش. به هر حال این اولین باری نیست که مثل یه تخم جن رفتار می‌کنی، من دیگه بهش عادت کردم.»

«تو....»

«هه هه~»

...

در حالی که وو یی‌جون و چن هه در حال مکالمه...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی