جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 468
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 468 - بای زهمین سطح 50 در برابر گلینیرا سطح 181: پایان نبرد
دردی که بای زهمین در قفسه سینه خود احساس کرد یکی از شدیدترین دردهایی بود که او در زندگی خود احساس کرده بود. درد به حدی رسیده بود که شاید فقط نبرد تا مرگ او با سوسکهای فروزان مرتبه اول در آن زمان، زمانی که هنوز در محوطه دانشگاه بود، میتوانست با آن مقایسه شود زیرا احساس میکرد پاهایش در زیر شعلههای آتش هیولا میسوزند.
نیزهای که گلینیرا استفاده میکرد حتی از راه دور به نیزه معمولی نزدیک نبود. این نیزهای بود که از مانا ساخته شده بود و احتمالاً به نوعی مهارت او بود. بای زهمین نمیدانست قدرت حمله این نیزه چقدر بالاست اما قطعا نمیتوانست از قدرت حمله شمشیر بزرگ فعلی او بیشتر باشد.
«پس چرا این لعنتی اینقدر درد داره؟!» صورت بای زهمین خیس عرق شده بود.
بدتر از آن، شعلههای آتش نیزه همچنان وجود داشت! او میتوانست احساس کند که در هر ثانیه، گوشت و اعصابش خاکستر میشود. اگر این روند به همین منوال ادامه پیدا میکرد، طولی نمیکشید که بدن او به انبوهی از خاکستر تبدیل میشد!
صرف نظر از اینکه دفاع فیزیکی بای زهمین چقدر میتواند قدرتمند باشد، درون بدن او همچنان بسیار ضعیف بود!
با این حال، با وجود درد وحشتناکی که او را به مرز جنون میرساند، لبخند زد.
درسته، لبخند زد. خون بیصدا از گوشه دهانش میلغزید و چشمهای مانند نیمهشب سیاهش به زنی نگاه میکرد که در نزدیکی او ایستاده بود، گویی علیرغم وضعیت بدی که در حال حاضر در آن بود، سرانجام پیروزی در دستان او بود.
«هوم؟» گلینریا اخم کرد و ناگهان احساس بدی نسبت به این موضوع پیدا کرد، بنابراین تصمیم گرفت جلوی آن را بگیرد.
با این حال، هنگامی که گلینیرا سعی کرد نیزه خود را تکان دهد تا اندامهای داخلی بای زهمین را از بین ببرد، متوجه شد که قادر به تکان دادن نیزه نیست، او حتی نتوانست آن را بیرون بکشد!
احساس بد در قلب گلینیرا در یک لحظه منفجر شد و در ابرها اوج گرفت، سپس، با اعتماد به غریزه خود، به سرعت نیزه خود را رها کرد و با عجله عقب رفت تا کمی فاصله بگیرد... یا این کاری بود که تلاش کرد انجام دهد.
سووش! سووش!
صاعقه همچنان در اطراف بای زهمین میترکید و با سرعت برق دستانش را به جلو دراز کرد.
اندامهایش از بدن گلینیرا گذشت و با حرکتی سریع دستهایش را پشت سر او قفل کرد. بای زهمین از هر دو دست خود برای چسبیدن به آرنجهای مخالف هر یک از بازوهای خود استفاده کرد و بدن زن زیبای آشورا مجبور کرد محکم به او بچسبد، تنها با دو زره چرمی که هر دو به تن داشتند از هم جدا میشد. زرههایی که پس از چنین نبرد به سختی در وضعیت خوبی قرار داشتند.
«حرومزاده!» گلینیرا فریاد زد.
اما این تصمیم عاقلانهای از سوی او نبود و خیلی زود متوجه اشتباه خود شد. متأسفانه دیگر خیلی دیر شده بود.
بای زهمین هر دو بازو را محکم خم کرد و با استفاده از دستانش که آرنجهای مخالف را به عنوان اهرم فشار میداد، شروع به بستن فضایی کرد که بدن گلینیرا باید در آغ*وش او اشغال کند.
استخوانهای بدن گلینیرا شروع به لرزیدن کردند، اما هنوز از شکستن فاصله داشتند. آمار قدرت بای زهمین هنوز به سطحی نرسیده بود که بتواند به طور اتفاقی استخوانهای موجودیت مرتبه سوم در سطح گلینیرا را بشکند. حداقل نه بدون وارد شدن به حالت خشم خون برسرکر در سطحی مشابه نبرد او علیه جنان.
اما بای زهمین نیز اص...
کتابهای تصادفی

