جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 469
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 469 - تانات مرتبه چهارم خشمگین میشود
بای زهمین جرأت نداشت مدت زیادی استراحت کند و پس از چند ثانیهای که ایدههایش را تایید کرد و برنامههایش را برای رویارویی که معتقد بود در راه است مرور کرد، ایستاد.
«این واقعا دردناکه. درد داره و مثل جهنم میسوزه.» در حالی که عرق روی صورت دردناکش جاری شد، ناله کرد.
زره گرانبهای مرتبه دوم او، یک زره تمام بدن، در وضعیت بدی قرار داشت در حدی که بای زهمین دیگر کاملاً مطمئن نبود که بتواند آن را تمام بدن بخواند یا خیر.
بریده شدن شمشیر در نبرد قبلی او علیه جنان، شکاف بزرگی از ناحیه شانهاش تا سینهاش باز کرده بود و برای بدتر کردن اوضاع در طول نبرد او با گلینیرا، وضعیت زره فقط بدتر شد.
بای زهمین بیش از چند ضربه از نیزه گلینیرا خورده بود تا احتمال موفقیت نقشه او بیشتر شود، زیرا هرچه اشتباهات کوچک بیشتری برای حمله نشان میداد، باورپذیرتر میشد که نمیتوانست درست فکر کند. سوراخهایی که او پس از ضربه خنجر توسط گلینیرا دریافت کرد، زخمهایی به ضخامت سه انگشت در کنار هم ایجاد کرده بود و سینهاش دچار سوختگی شده بود.
او به پایین نگاه کرد و نه تنها یک جای زخم بزرگی را دید که به سختی بسته میشد، بلکه متوجه بیش از 10 زخم شد که گوشت سوخته را در داخل آشکار میکرد.
«حتی با وجود سلامتی زیادم، جراحاتم به اون سرعتی که باید خوب نمیشن.» بای زهمین شمشیر خود را از روی زمین بلند کرد، اما به جای اینکه خود را مجبور کند تا آن را کاملا بلند کند، اجازه داد بر روی زمین بماند.
«چه اتفاقی میافته؟» با نگرانی اخم کرد
راستش را بخواهید، حتی با وجود اینکه او هنوز نیمی از معجون را که عقاب غولپیکر پس از کشته شدن توسط بای زهمین انداخته بود، در اختیار داشت، اما در واقع تمایلی به استفاده از آن نداشت، مگر اینکه واقعاً چاره دیگری نداشته باشد. معجونی که بتواند زخمهای یک موجود زنده را فوراً بهبود بخشد چیزی نیست که بتوان آن را به راحتی مصرف کرد و بای زهمین میخواست بتواند معجون باقی مانده را با خود به زمین ببرد تا در آینده آن را به عنوان نمونه به یک تیم تحویل دهد. جادوگران یا دانشمندان در نتیجه آن ببینند که آیا حداقل امکان ایجاد یک نتیجه مشابه با استفاده از گیاهان طبیعی مختلف و سایر مواد طبیعی وجود دارد یا خیر.
اما اگر زخمهای او سریعتر بهبود نمییافت، ممکن است مجبور شود مقداری از معجون را بنوشد. به هر حال، با وجود اینکه بیشتر کارها انجام شده بود، هنوز کارها به طور کامل تمام نشده بود. هنوز یک چالش دیگر برای غلبه بر آن وجود داشت و شاید سختترین آن بود.
همانطور که فکر میکرد چرا زخمهایش خوب نمیشوند، چیزی را به یاد آورد که لیلیث در گذشته به او گفته بود.
«فهمیدم... مانا طرف مقابل بهبود زخمهای منو به تاخیر میندازه و به همین دلیله که آمار سلامتی مثل گذشته کار نمیکنه.» چشمان بای زهمین قبل از اینکه لبخند تلخی بر لبانش نقش ببندد روشن شد.
او فعلی در جنبه مانا کاری از دستش بر نمیآمد. بای زهمین حتی اگر همان طور که لیلیث ادعا میکرد نابغه بود، فقط کمی بیش از شصت روز با مانا در تماس مستقیم بود. برای او کاملاً غیرممکن بود که در این مدت کوتاه چیزی را که برای او جدید بود درک کند.
در پایان بای زهمین آهی کشید و چند قطره از معجون را روی زبانش ریخت و اجازه داد مایع در گلویش بلغزد.
معجون اثر خود را بلافاصله نشان داد، درست همانطور که نام معجون نشان میدهد، زیرا بای زهمین به زودی احساس کرد حرکت و تولد سلولهای بنیادی جدید سرعت میگیرد تا جایی که حتی او شروع به شک کرد که آیا این بدن خ...
کتابهای تصادفی

