جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 479
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 479 - ارتش بهشت: خدا، اوریل، مایکل
نزدیک به هشت میلیون موجود برتر ناگهان رو در روی هم قرار گرفتند. این نوع موقعیت بسیار نادر بود و تعداد دفعاتی که هشت جناح حزب موجودات عالی به این شکل به صورت تصادفی یا به دلیل رویدادهای مهمی که حرکت چنین شخصیتهای تأثیرگذاری مهمی را تضمین میکرد، در مقایسه با سنین جوانتر، نسبتاً کم بود. افراد حاضر چه رسد به بزرگترهابرای افراد جوانی که حاظر بودند کم بود، چه برسد به بزرگتر ها.
اما با وجود اینکه تعداد دفعاتی که این مناظر رخ داده اند نسبتاً کم بود، اما هیچ یک از حاضران از ظاهر ظهور ناگهانی این همه موجود تعجبی در چهره خود نداشتند.
تصادفی یا نه، به نظر می رسید زمان به کمال رسیده استبه نقطه مورد نظرش رسیده بود، زیرا پس از ورود ارتش اهریمنی، هفت گروه دیگر تقریباً در همان زمان از راهه های مختلف وارد شدند.
در حالی که همه آنها به دلایل واضح با احتیاط به یکدیگر نگاه می کردند، برخی از گروه احزابها بیش از دیگر حزب هاان از یکدیگر متنفر بودند.
به عنوان مثال، هنگامی که جناح حزب معروف به خونخواهانی جاویدان ناگهان با ارتش ماه آسمانی روبرو شد، جرقه های خشمی به طور خودکار از چشمان هر یک از اعضا پخش شد و اگر رهبران حزبجناح های مربوطه دستور نداده بودندند، مشخص بود که هیچکدام از آنها تردید برای حمله به دیگری نداشتند دستور نمی دادند. تردید داشت که بپرد و دیگری را گاز بگیرد.
از سوی دیگر، زمانی که گروه تحت عنوان پادشاهی خدای اژدها با گروهی به نام «شعله خون زرشکی بی پایان» روبرو شد که ، سوابق خط حک شده بر روح اعضای خود را تغییر داد تا همه آنها تبدیل به پرندگان افسانه ای زیبا شوند، به نظر میرسید اژدهایان و ققنوسها و اژدها شوند. به یکدیگر را نظر میرسید که ققنوسها دشمنان طبیعی خود را در یکدیگر پیدا میکردندمی دیدند و، در حالی که یکدیگر را با جزئیات مشاهده میکردند.
در همان زمان، هنگامی که ارتش آسمان متوجه شد که ارتش اهریمنی حضور دارد، به نظر میرسید که فرشتگان پاک فوراً نوعی ضرورتاصرار دریافت کردندرا حس کردند، زیرا همگی نیزهها، شمشیرها، کمانها و انواع سلاحهای سبک را به تصویر میکشیدند بیرون کشیدند، ،در حالی که به سختی در خود نگه میداشتند. انگیزه برای شارژ رو به جلوجلوی خود را برای حمله نکردن می گرفتند.
عجیب و تصادفی بود یا نه، وضعیت فعلی کاملاً مطابق با افسانه های شناخته شده و گفته شده در طول سال ها بود که و از زمان های بسیار قدیم روی زمین چرخیده بود: ؛ خون آشام ها و گرگ ها از یکدیگر متنفر بودند، اژدها ها و ققنوس ها برای برتری بر آسمان ها رقابت می کردند، فرشتگان و ... شیاطین در همان نگاه اول از یکدیگر متنفر بودند.
«لعنت به کبوترهای سفید، به چه لعنتی کوفتی نگاه می کنی؟!» هلسکار کسی بود که سکوت را شکست. ژنرال توانا ارتش اهریمنی قدمی به جلو برداشت و هاله وجودی نظم هفتم به طور غیرقابل کنترلی از بدنش بیرون زد.
هلسکار با چشمان یک گاو نر خشمگین پس از دیدن یک مانتوی قرمز که انگار یک پارچه قرمز دیده بود به سمت جایی که ارتش بهشت ایستاده بود نگاه کرد و غرش کرد: «اگر می خواهی اینقدر بدانقد دلت میخواد بجنگی پس بیا جلو، لعنتی! فراموش کن درسته که الان مثل یک مورچه که اکنون ضعیفی هستی، یک مورچولیه، حتی در بهترین حالت ممکنتم، اگر اعلیحضرت لوسیفر ما رروا مجبور نمی کرد که خودموان روا مهار کنیمعقب بکشیم، کتک می خوردیلهت میکردم!»
هاله وجودی مرتبه هفتم فراتر از آن چیزی بود که موجودات مرتبه پنجم می توانستند تحمل کنند. بیشتر زمانی که هلسکار جلوی خودش نمی گرفتاصلاً خودداری نمی کرد،. حتی موجودات مغرور مرتبه ششم که عملاً در اوج جزو قدرتمند ترین های جهان قرار بودندداشتند، تنها میتوانستند با لرزیدن روحهایشان در بدنهای جسمانیشان بلرزند.
با این حال، ارتش بهشت اصلاً جناحی حزبی نبود که فاقد استعداد باشد.
زنی جلو رفت و بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، هاله بدنش را به طور خودکار سدی مانند باتلاقبه شکل سدی مرداب مانند در آورد ایجاد کرد که اجازه نمی داد هاله هلسکار همچنان به افراد پشت سر او را آسیب بزنداذیت کند.
این زن را به سادگی نمی تواند به طور دقیق توصیف کرد،شود زیرا احتمالاً هر کلمه ای برای توصیف زیبایی او کم...
کتابهای تصادفی

