جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 502
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل502 - تکامل زیر کلاس و مهارت منحصر به فرد جدید (بخش ۲/۲)
وقتی که شانگوان بینگشو توصیف کرد که چگونه از فاصله بیش از ۲۰۰۰ کیلومتری، انفجارهای صاعقه زمین زیر پاهای او میلرزاند، نفس همه در ریههایشان حبس شد. سعی کرد تا حد امکان توصیف کند که هر یک از امواج شوک ناشی از نبرد مرگبار بای زهمین که بیش از دو ساعت در برابر یک موجود فوقالعاده قوی مبارزه کرد، چقدر وحشتناک بود.
همه هیجان زده شدند زیرا ذهنشان به سرعت میچرخید، گویی یک فیلم سینمایی تماشا میکردند که صحنهای را بازگو میکرد که با چشم ندیده بودند اما به به لطف بازگویی هوشمندانه و دقیق شانگوان بینگشو شاهد آن بودند.
هیجان در رگهای هر تکاملیافته و سربازی جریان داشت، اما چیزی که بیشتر احساس میکردند فشار و ترس بود. فقط امواج شوک و انفجارهای حاصله کافی بودند تا فردی به قدرتمندی شانگوان بینگشو، که اکنون میتوانست دشمنان مرتبه دوم را بدون مشکلی سلاخی کند، احساس درماندگی کند... نبردی که بای زهمین در آن زمان تجربه کرده بود چقدر شدید بود؟
هیچ کدام از آنها نمیتوانستند تصورش کنند.
مرتبه سوم؟ با توجه به اینکه او قبلاً یکی را به راحتی کشته بود، به نظر نمیرسید امکان پذیر باشد.
پس... مرتبه چهارم؟ با گوش دادن بیشتر و بیشتر، چشمان همه کم کم تغییر کرد. در آن زمان، به نظر نمیرسید که به یک انسان یا یک هیولا نگاه میکردند. وقتی به بای زهمین نگریستند انگار به تجسمی از خدا چشم دوخته بودند!
شانگوان بینگشو در حالی که شاهد تغییرات همه بود، با رضایت سر تکان داد. حتی سربازانی که امروز تسلیم شده بودند تفاوت چندانی نداشتند و هر بار که به بای زهمین نگاه میکردند نور امید در چشمان همه میدرخشید.
حقیقتاً، شانگوان بینگشو برای مدت طولانی میخواست این کار را انجام دهد. در نظر او، بای زهمین دارای قدرت، مهارت، هوش و بینش کافی برای حکومت بود. اما آنچه فاقدش بود، حیلهگری سیا*سی بود. چیزی که شانگوان بینگشو برای رسیدن به هدف سرنگونی پدرش از سنین پایین کسب کرده بود.
بای زهمین معتقد بود که باید قدرت خود را نشان دهد تا دیگران را مطیع یا تسلیم کند، اما از نظر شانگوان بینگشو، روش او ضعیف بود.
چه کسی گفته شخصی که هدفش حکومت بر همه چیز زیر آسمان است باید همه را مطیع و تسلیم خود کند؟ او نیازی به نشان دادن چیزی نداشت! تنها کاری که باید انجام میداد این بود که درمورد دستاوردهای خود کمی اغراق کند تا این شایعات به اندازهای گسترش یابد تا کسانی که شاهد آن نبودند، تا سالهای آینده راوی موفقیتهای او باشند!
با قدرتش، بای زهمین فقط به اندکی هوش و حیلهگری سیا*سی نیاز داشت تا تمام دنیا را به چنگ درآورد! این چیزی بود که شانگوان بینگشو از آن مطمئن بود.
او کاری را که اکنون انجام میداد الکی و بیهوده انجام نداده بود، زیرا میخواست او خودش بفهمد که برای حرکت به جلو به چه چیزی نیاز دارد. با این حال، شانگوان بینگشو اکنون متوجه اشتباه خود شد. آیا قصد نداشت به کسی تبدیل شود که بتواند از او حمایت کند؟ کاری که اکنون انجام میداد به او کمک نمیکرد تا رهبری کند؟ لازم نبود همه چیز با شمشیر و جادو محدود شوند! کلمات هم جذابیت خاص خود را داشتند!
مخصوصا حرفهای او.
چشمان شانگوان بینگشو گاه به گاه به طور غیر طبیعی با نورهای غیر معمول میدرخشید. اما همه در حین گوش کردن به صحبتهای او، مات و مبهوت و در حالت خلسه مانندی فرو رفته بودند. هیچکس متوجه این واقعیت کوچک نشد.
در طول اقامت نه چندان خوشایند خود در دنیای اوبلون، در حالی که بای زهمین دور از او میجنگید و پس از پایان دادن به تمام دشمنانی که بیوقفه ظاهر میشدند، شانگوان بینگشو لحظات کوتاهی استراحت کرد تا به یک...
کتابهای تصادفی

