جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 505
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 505 – موجودات رده بالاتری که نمیتوانند زمین را ببینند
«نام جهانی که دنیای اوبلین بهش متصل بود؟» امپراتور نژاد آشورا از سؤال فرشته غافلگیر شد.
از این گذشته، دروازه کیهان فقط برای تثبیت گذرگاهی در وسط خلأ آشفته به کار میرفت تا به دنیای اوبلون اجازه دهد به دنیاهای دیگر حمله کند یا برعکس. البته، از زمانی که دروازه کیهان با رونهای رتبه بالایی ایجاد شده بود که تضمین میکرد دنیای اوبلون همیشه به جهانهای کمتر تکاملیافته متصل شود، تا امروز این اتفاق هرگز رخ نداده بود.
امپراتور نژاد آشورا حتی حالا، از نام جهانهای دیگر خبر نداشت.
گابریل کمی اخم کرد، اما لبخند روی صورتش ثابت ماند و به آرامی گفت: «ممکنه ندونی؟»
در این هنگام، با وجود اینکه گابریل لبخند میزد، همه کسانی که این فرشته را میشناختند، میدانستند که عنوان استراتژیست خونخوار را بیجهت دریافت نکرده بود.
اگر چیزی وجود داشت که گابریل از آن متنفر و بیزار بود، زمانی بود که نقشههایش آنطور که انتظار داشت پیش نمیرفتند. بنابراین، او معمولاً هر چیزی را که به هر طریقی به ایدههایش ضرر میرساند، کاملاً نابود میکرد. حتی سلاخی دیگران فقط به این دلیل که نمیتوانست آنچه را که از آنها انتظار داشت به دست آورد، چیز عجیبی نبود.
«این...» تاناث به آرامی شروع به عرق ریختن کرد و متوجه شد که با وجود اینکه لبخند روی صورت فرشتهای که جلوتر میآمد تغییر نکرده بود، امپراتور آشورا به نوعی احساس میکرد که بسته به سخنان بعدیاش ممکن است زندگیاش در خطر نابودی باشد.
لوسیفر اخم کرد و با نفرت گفت: «کبوتر شش بال، نشنیدی قبلا چی گفتم؟ اگه جرات داری به این موجود رده پایین یا این دنیا دست بزن، با صورتت زمین رو جارو میکنم تا ببینم هنوز میتونی به لبخند زدن ادامه بدی یا نه.»
لوسیفر قول داده بود که اگر امپراتور تاناث صادق باشد و به سؤالاتی که میپرسیدند پاسخ دهد، او و ارتش شیطانیاش مراقب خواهند بود که هیچکس در دنیای اوبلون مشکلی ایجاد نکند یا به ساکنان آن آسیب نرساند. بنابراین، مهم نبود چه شود به قول خود وفا میکرد.
اگر این خبر منتشر میشد که لوسیفر بزرگ کسی جز یک دروغگو نیست، آیا او، یکی از قدرتمندترین موجودات جهان، مایه تمسخر نمیشد؟ اگرچه لوسیفر هرگز اهمیتی نمیداد که دیگران دربارهاش چه فکری میکنند، اما دروغگو خوانده شدن چیزی بود که او همیشه از آن متنفر بود. علاوه بر این، از همه کسانی که به قول خود عمل نمیکردند نیز متنفر بود.
«اوا...» گابریل در حالی که به لوسیفر نگاه میکرد وانمود کرد که متعجب شده و با صدایی رسا گفت: «ارباب ارتش شیطانی، میخوای اسم خوب منو تحقیر کنی؟ میدونی که ارتش آسمان ما بین دنیاهای پایینتر شهرت بهتری نسبت به ارتش شیطانی تو داره؟ پس شاید بهتر باشه به جای مراقبت از حیونای خونگی دیگران، بیشتر نگران اهلی کردن حیوونای خونگی خودت باشی، اینطور فکر نمیکنی؟»
درست بود که ارتش آسمان شهرت بسیار خوبی داشت، بسیار بالاتر از ارتش شیطانی. ماد به عنوان موجودی دلسوز شناخته میشد که حتی بهطور غیرمستقیم و بدون شکستن قوانین ثبت روح و حمایت از ساکنان طبیعی برخی از جهانها، از نابودی چندین نژاد جلوگیری کرده بود.
از سوی دیگر، لوسیفر یک رهبر تنبل بود و در نتیجه آزادی بیش از حد اعضای ارتش شیطانی، تعداد جاندارانی که مرده بودند به قدری زیاد بود که با گذشت زمان شهرت این حزب همرنگ بالهایی که بر پشت سرشان داشتند، سیاه شد.
گابریل با نادیده گرفتن اخم لوسیفر، به سوی فایر سارو نگاه کرد و با لبخند گفت: «علاوه بر این، ارباب ارتش شیطانی، این بره کوچولو فقط سعی داره به اصلاح افکار سرکشانهی یکی از اعضای حزب شما کمک کنه...» سپس، گابریل به عقب و به لوسیفر نگاه کرد، لبخندی زد و با حالتی آرام گفت: «این کمک بزرگی به تو نمیکنه؟ نگران نباش، ارباب شیطان. من هیچ کار بدی انجام نمیدم.»
لوسیفر که انگار کاملا از زندگی خسته شده بود آهی کشید. او به منافقی با نام گابریل توجهی نکرد و با تنبلی به ماد نگاه کرد و به آرامی گفت: «هی پیرمرد، بهتره قلادهی سگت رو نگه داری وگرنه ممکنه چیزی بخوره که سمیه و زودتر از چیزی که انتظار میره زندگی سگیش به پایان برسه.»
ماد کمی اخم کرد و با صدای واضحی گفت: «گابریل بسته.»
زمانی که گابریل به ماد تعظیم میکرد، لبخند روی ص...
کتابهای تصادفی


