جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 508
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل508 - حمله خدایان و نابودی زمین؟
آنچه بای زهمین احساس میکرد، بدترین دردی بود که در زندگیاش تجربه کرده بود.
به معنای واقعی کلمه حس میکرد ماهیچههایش بارها و بارها از هم پاره میشوند تا جایی برای عضلات سالمتر باز شود. گوشت شکستهاش با سرعتی که با چشم غیرمسلح واضح بود، رشد میکرد و رباطهای بریده شده کشیده میشدند تا باری دیگر در تلاش برای به دست آوردن اتصال از دست رفته، به یکدیگر بپیوندند.
به نظر میرسید که این کافی نبود، بای زهمین چنان خارشی داشت که با همزمان نیش خوردن از یک میلیون مورچه آتشین، قابل مقایسه نبود.
حتی در هفته اول آخرالزمان که با سوسک فروزان مرتبه اول جنگید و پایین تنهاش تقریباً توسط مهارت آتش آن موجود به خاکستر تبدیل شد، درد و سختیاش تا سطحی که اکنون احساس میکرد، نرسیده بود.
از قضا، همه این اتفاقات به این دلیل نبود که او آسیب دیده بود، کاملا برعکس. به این دلیل بود که بدنش خیلی سریع بهبود میافت! اعصاب بدن بای زهمین به یکباره پیامهای جدیدی را به مغزش میفرستادند تا با سرعت شتابدهی درمان همگام شود، بنابراین میشد تصور کرد آنچه تجربه میکرد چقدر وحشتناک بود!
بای زهمین فریادهای وحشت زدهای را در اطراف خود شنید و حتی چهرههای نگران چند نفر را دید که در حال حاضر نمیتوانست تشخیص دهد که بودند، زیرا همه چیز اطرافش تار بود. در واقع، حتی متوجه نشده بود که به دلیل دردی که به وجودش حملهور شده بود، جیغ میکشید و به خود میپیچید.
با این حال، با وجود اینکه بیش از حد به مغز بای زهمین فشار میآمد، او به خوبی میدانست که اکنون نمیتوانست هوش خود را از دست بدهد.
پنج ثانیه گذشت اما لحظهای بعد دوباره شروع شد، زیرا بای زهمین دوباره ۵۰ امتیاز استقامت را صرف کرد تا به همراه آن ۹۰۰ امتیاز قبلی به سلامت اضافه شود.
سپس، دستکاری خون را فعال کرد، اما به جای استفاده از آن مهارت برای آسیب رساندن، از آن برای حمایت از روند بهبودی استفاده کرد. بیش از همه، روی بازوی چپ خود تمرکز کرد.
هنگامی که همه شاهد اتفاقات بودند، شانگوان بینگشو ناگهان متوجه شد که بای زهمین در این مرحله فوقالعاده ضعیف بود. آنقدر ضعیف که در این لحظه یک تکاملدهنده روح طبقهبندی نشده میتوانست جان او را بگیرد. در عین حال، هر کسی که سعی میکرد به او نزدیک شود در معرض خطر قرار میگرفت زیرا بای زهمین به وضوح نمیدانست که چه میکرد و اگر سهواً یا تصادفی به کسی حمله میکرد، آن شخص مستقیماً به ملاقات پادشاه یاما فرستاده میشد.
برای جلوگیری از هر نوع مشکلی، شانگوان بینگشو دست تکان داد و به سرعت چندین دیوار یخی کوچک اما قابل مشاهده در اطراف خود و بای زهمین ساخت.
«هیچکس اجازه نزدیک شدن نداره!» او با صدای واضحی که حتی از دور شنیده میشد گفت: «هر کس خیلی نزدیک بشه به عنوان یه خائن در نظر گرفته میشه که میخواد رهبر رو بکشه، پس برای امنیت هر کدومتون بهتره سر جاهاتون بمونید!»
شیائو مینگ پس از شنیدن سخنان شانگوان بینگشو از خواب بیدار شد. او پلک زنان به اطراف نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد: «همه! تنبلی نکنید و شروع به نگهبانی دادن در اطراف منطقه کنید! شب به زودی میاد و طولی نمیکشه که جونورا از لونههاشون بیرون میان تا غذا به دست بیارن!»
شیائو مینگ تا حد مرگ به بای زهمین وفادار بود، بنابراین با وجود اینکه موقعیتش در حزب مهم نبود، همه به او احترام میگذاشتند، زیرا او یک عضو نسبتاً ارشد بود و همه به خوبی میدانستند که او با بسیاری از رده بالاها بهخوبی کنار میآمد. بنابراین، پس از شنیدن فریاد شیائو مینگ، همه توجه ب...
کتابهای تصادفی

