جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 510
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل510 - نابودی تقریبا ۷/۱ از بشریت و گنجینه درجه افسانهای
سیاره زمین، چین
پس از تقریباً سی ثانیه رنجی عذاب آور، دردی که تک تک سلولهای بدن بای زهمین را درهم میکوبید و چند بار او را به مرز جنون رساند، تا جایی فروکش کرد که دیگر غیر قابل تحمل نبود.
بای زهمین با بدنی خیس از عرق و آغشته به لکههای خونی که مشخص بود متعلق به خودش نبود، بلکه متعلق به میدان جنگی بود که ساعاتی پیش صدها هزار آشورا در آن توسط او ذبح شده بود، برخاست.
در حالی که شانگوان بینگشو و کانگ لان با شگفت زدگی به او خیره بودند، او چندین نفس عمیق کشید. بدنش را به دقت بررسی کرد و تعجب در چشمان تیرهاش جرقه زد.
دو سوراخی که بدن او را از این طرف به طرف دیگر سوراخ کرده بودند، دیگر دیده نمیشدند و سوختگیهای آتشین به جا مانده از نیزه شعلهوری که گلینیرا برای مبارزه با او در دنیای اوبلون استفاده کرد، طوری ناپدید شد که انگار از ابتدا در آنجا نبودند. بای زهمین به زیر شانه چپش نگاه کرد و وقتی ارتباطی را که قبلاً از بین رفته بود احساس کرد، نفس راحتی از دهانش خارج شد.
«حالت خوبه؟» شانگوان بینگشو یک قدم به جلو برداشت و چندین بار دور او چرخید و به آرامی پرسید: «بازوت؟ چه حسی داره؟»
بای زهمین پاسخی نداد و در عوض به سمت یکی از کوههای اجسادی رفت که در آن حداقل دهها هزار جسد آشوراهایی که به زمین حمله کرده بودند، وجود داشت.
کوه اجساد حدود هفت هشت متر ارتفاع داشت و وقتی بای زهمین در کنار آن ایستاد، شبیه یک اسباب بازی به نظر میرسید.
بای زهمین نفس عمیقی کشید و عجیب بود یا نه، به هیچ وجه از بوی کمی گندیدهای که کم کم داشت هوا را پر میکرد، منزجر نشد. اجساد پاره و پوره شده، پس از قرار گرفتن در معرض نور خورشید برای تقریبا تمام روز، سریعتر از حد معمول تجزیه میشدند.
بای زهمین در زیر چشم هزاران نفر با قدرت پرید و در یک لحظه بیش از پانزده متر بلند شد و از ارتفاع کوه گوشت فراتر رفت. سپس، دستکاری جاذبه را به صورت معکوس تا حداکثر ممکن فعال کرد تا سرعت سقوط خود را به شدت کاهش دهد و به راحتی نگاهی به زمین زیر خود انداخت.
بای زهمین زیر لب زمزمه کرد: «احیاء مشترک.»
آن درخشش طلایی خاص یک بار دیگر شبح او را احاطه کرد و به او ظاهر یزدانی را داد که به دنیای فانی فرود آمده بود. بای زهمین در سکوت ۵۰۰ امتیاز از آمار چابکی خود گرفت و در یک ان، همه را به آمار قدرت خود منتقل کرد.
سپس بدن خود را در هوا چرخاند به طوری که سرش به سمت زمین نشانه رفت و دستکاری جاذبه را فعال کرد، با این تفاوت که این بار جاذبه اطراف خود را تا ۱۵ برابر افزایش داد!
در وسط سقوط، بدنش باعث چندین انفجار در هوا شد و درست قبل از برخورد با قله کوه اجساد، مشت چپش را به شدت گره کرد و بدون اینکه جلوی خود را بگیرد، آن را با خشونت به جلو کوبید.
این ضربهای بود که سرعت سقوط طبیعی بدن را ۱۵ برابر کرده بود، به علاوهی تقریباً ۱۵۰۰ امتیاز قدرت!
زمانی که مشت بای زهمین با اولین بدن تماس پیدا کرد، همزمان با شروع فرمانروایی ماه بر آسمان، انفجاری رعد آسا طنین انداز شد و کوه اجساد عملا فرو ریخت.
برخی از سربازان در حالی که زمین میلرزید، روی باسن خود به زمین افتادند، در حالی که برخی دیگر جیغهای تیزی کشیدند، چون اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشتند.
زمین فرو ریخت و دهانهای به قطر بیش از دویست متر را تشکیل داد و شکافهایی به طول دهها متر در قسمت بیرونی دهانه گسترش یافتند.
اجساد به گونهای ناپدید شدند که گویی هرگز وجود نداشتند و در عوض چیزی که هوا را پر کرده بود، یک ابر متراکم خون بود که به آرامی به سمت پایین شناور شد زیرا جاذبه جهان را همراهی میکرد. اما ابر خون به طرز عجیبی، ذره ذره در یک نقطه شروع به جمع شدن کرد.
شانگوان بینگشو تا مرز دهانه رفت و بدون اینکه بداند باید بخندد یا گریه کند به قسمت مرکزی آن نگاه کرد: «انجام همچنین کاری ضروری بود؟»
بای زهمین در حالی که مشت چپش را به آرامی گره میکرد، با چهرهای پر از رضایت در مرکز دهانه ایستاده بود. هیچکس جز او ترس این را که ممکن بود هرگز نتواند اندام از دست رفته خود را بازیابد، درک نمیکرد. فقط او میتوانست هیجان بازیافتن آن را در میان ناامیدی احساس کند...
کتابهای تصادفی

