جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 511
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل511 - بای زهمین تناسخ سیریوس است؟
بای زهمین در سکوت و با دلی سنگین به سمت حمام بزرگی قدم برداشت که زیر نظر یکی از خدمتکارانی که در ویلا کار میکرد بود. بسیاری از بستگان بای یونگ بعد از اینکه مشخص شد جنایات زیادی مرتکب شده بودند که لیاقتشان مرگ بود، اعدام شدند، بنابراین تعداد کارکنان در حال حاضر بسیار کم بود.
«آقا، دوست دارید...»
«مرخصی.»
به نظر میرسید که خدمتکار قصد داشت وظیفهاش را انجام دهد، اما بای زهمین حتی به خود زحمت نداد تا تمام شدن صحبتهای او صبر کند و او را بیرون کرد.
چهره خانم زیبا کمی رنگ پریده شد و از ترس از دست دادن جانش سریعاً تعظیم بلند بالایی کرد و در چوبی را پشت سرش با احتیاط بست.
بای زهمین به عقب نگاه کرد و در حالی که قسمت پایینی زره بیفایده خود را بر میداشت، آهی کشید
در حالی که به داخل حوض بزرگ آب گرم در مرکز اتاق میپرید گفت:
«واقعا نیازه که یکم آروم باشم.»
آمارهای زندگیهای بسیار زیادی که به زور در روح او حک شده بود تا حدودی بر بای زهمین تأثیر گذاشته بود و از آنجایی که مهارت قلب سنگیاش در مقایسه با گذشته بسیار ضعیفتر بود، تأثیری که بر او داشت کم نبود.
در واقع، در این لحظه حتی اگر زنی زیبا در مقابلش بر*هنه میشد و میرقصید، بای زهمین با وجود اینکه یک مرد جوان کاملاً سالم بود، مطمئناً بدون اینکه نگاه دومی به او بیندازد بیرونش میکرد.
در حالی که گوی گنجینه را محکم در مشتش گرفته بود، ایستاد و عمیقاً در آب گرم فرو رفت و اجازه داد تمام کثیفیها و ناخالصیهای روی پوستش با جریان آب شسته شوند.
دقایقی گذشت و در این مدت دنیای بای زهمین از دنیای بیرون جدا شده بود.
تنها صدایی که میشنید صدای شرشر آبی بود که از چهار مجسمه شیر در چهار گوشه استخر بزرگ بیرون میریختند.
بعد از مدتی که یک عمر به نظر میرسید، به خود آمد و در حالی که قطرات روی صورت زیبایش میدویدند، چشمانش به آرامی باز شد. آن دو چشمی که به سیاه نیمه شب بودند، آرامش همیشگی خود را به دست آورده بودند و هیچ احساس پیچیدهای در آنها دیده نمیشد.
تنها چیزی که در چشمانش میدرخشید ثبات بود.
وقتی برای از دست دادن نداشت. بای زهمین بهتر از هرکسی میدانست که زمان با ارزشترین چیزی بود که وجود داشت و منبعی که باید تا حد ممکن قدرش را میدانست.
سرش را به چپ و راست تکان داد و صدای بیتفاوتش در دیوارهای حمام پیچید: «اتلاف وقت برای احساس پشیمونی... واقعاً رقت انگیزه.»
بای زهمین در حالی که روی لبه استخر مینشست و به گوی درخشانی که در مشت خود داشت نگاه میکرد، با صدای بلند فکر کرد: «کنجکاوم که اگه لیلیث اینجا بود مسخرهام میکرد یا نه.»
بای زهمین با صدایی شادمانه گفت: «گوی فیروزهای رنگ.... گنجینه درجه افسانهای.»
این بدون شک یک پاداش بسیار آبدار بود و او نمیتوانست منتظر آنچه سرنوشت برایش در نظر گرفته بود، بماند. بنابراین، بدون فکر کردن، گوی را شکست، درست مثل دوران کودکیاش که برای دیدن محتویات هر بستهبندی، کاغذهای هدیهای را که در روز تولدش دریافت کرده بود، دیوانهوار پاره میکرد.
انفجاری همچون سقوط یک شیشه کریستالی روی زمین به گوش رسید و به دنبال آن برق درخشانی از نور فیروزهای، طبیعت اتاق را درهم شکست و بای زهمین مجبور شد برای لحظهای چشمانش را ببندد زیرا نور فیروزهای در همه جا پخش شده بود.
حتی قبل از اینکه بای زهمین چشمانش را باز کند، فقط بر اساس احساسی که از طریق دستش منتقل میشد، تشخیص داد که چه چیزی را دریافت کرده.
اکنون فقط بررسی ماهیت آن شئ باقی مانده بود.
* * *
فضای بیرونی، منظومه شمسی، درست خارج از جو زمین.
پس از آرام شدن همه چیز، لیلیث همچنان در کانون توجه قرار داشت در حالی که به نظر میرسید همه فایر سارو را نادیده میگرفتند.
والیانت کمی اخم کرد و با صدای جدی پرسید: «ساکیباس خونین، میشه توضیح بدی چطور به اینجا رسیدی؟»
لیلیث به او و سپس به لوسیفر نگاه کرد و در آخر با آرامش گفت: «دلیل پیوستن من به ارتش اهریمنی اینه که از شخصیت رهبرمون لوسیفر قدردانی کنم. تنها دلیلی که به دنبال گروه دیگهای برای پیوستن نبودم این بود که ارتش شیطانی تا وقتی که از قو...
کتابهای تصادفی

