جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 512
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل512 - نفرین زندگی ابدی
پس از اینکه همه برای چندین ساعت منطقه را کاوش کردند، جو در فضای بیرونی کمی آرام شد.
لوسیفر و مادز، منتشر کردن اطلاعات مربوط به اینکه موجودات بسیار باستانی بودند و ابتدای آغاز را دیده بودند، به دیگر حزبهای موجودات برتر منع کردند. توضیحی که در این رابطه دادند، بسیار ساده بود، به خصوص لوسیفر که گفت:
«این رو مخ نیست که همه یهو اتفاقی توی خونهات ظاهر شن و وانمود کنن که میخوان یه محصول گرون قیمت بهت بفروشن تا ببینند آیا میتونن چیزی از توی کشوهات بدزدن؟»
به معنایی سادهتر، همه سعی خواهند کرد که گنجینههای ارتش آسمان و ارتش شیطانی را بدزدند و دلیل خوبی هم خواهند داشت. با توجه به اینکه مادز و لوسیفر تنها موجودات برتری بودند که موجودات دیگری را در سراسر جهان رهبری میکردند، اصلاً دیوانهوار نبود که فرض کنیم هر دوی آنها گنجینههای طبیعی بیشماری را در طول سالهایی که تنها و بدون همراهی حزب سومی بودند، جمع آوری کردند.
توضیحی که مادز به ارتش آسمان داد.... طبیعتاً منطقیتر از لوسیفر بود:
«در حال حاضر ارتش آسمانِ ما، بعد از جنگ جاری در کریمسون ریفت آسیب دیده. ما به زمان صلح نیاز داریم، نه جنگ. تنها در زمان صلح میشه شکوه رو برگردوند چون جنگ فقط برای از بین بردن افرادیه که ضعیف شدن.»
همه فرشتگان به خوبی درک کردند، در حالی که ارتش آسمان دارای پایههای بسیار محکمی بود، طبیعتاً لرزاندن آنها غیرممکن بود، این واقعیت که حتی موجوداتی مانند سیریوس و دیگران مرده بودند به این معنی بود که هر چیزی ممکن بود. بنابراین، کمی احتیاط بیشتر ضرری نداشت.
علاوه بر این، اینطور نبود که موجودات برتر ارتش آسمان و ارتش شیطان در ازای انتشار آن اطلاعات چیزی یا نوعی پاداش دریافت میکردند. آنها موجوداتی بودند که به اندازه کافی عمر کرده بودند تا اعمال کودکانه خود را برای جلب توجه دیگران کنار بگذارند..... حداقل اکثر آنها.
«هاهاهاها! نمیتونم صبر کنم تا اون دوومرور عوضی رو پیدا کنم و بهش بگم که -»
درست در زمانی که هِلاسکار با بیاحتیاطی در میان خلاء میخندید، یک دست سیاه غول پیکر از ناکجاآباد ظاهر شد و با چنان قدرتی به او ضربه زد که غول شش فوتی صدها متر به بالا پرت شد تا سرانجام توانست خود را ثابت کند.
قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای بیحوصلهای در گوشش پیچید:
«میمون کوچولو، اگه نمیخوای توی قفست حبس بشی، جلوی زبونتو بگیر.»
هِلاسکار سرفه کنان زیر لب گفت سرفه کرد: «سرفه، سرفه... البته، فقط داشتم شوخی میکردم... شوخی بود.» و با بیقراری به لوسیفر نگاه کرد.
«تچ.» لوسیفر سرش را به چپ و راست تکان داد و رو گرداند.
اعضای ارتش شیطانی با درماندگی به هِلاسکار نگاه کردند.
او مرد خوبی بود، تنها مشکل اصلیاش این بود که خلق و خویش در یک چشم برهم زدن از ۰ به ۱۰۰ میرفت و از هوش خاصی برخوردار نبود، زیرا معمولاً هر چیزی را که درک نمیکرد یا دوست نداشت، له میکرد. با این وجود، همه به خوبی متوجه بودند که دقیقاً همین نگرش بود که هِلاسکار را به هِلاسکار تبدیل میکرد.
به هر حال، این مسیری بود که موجودی به نام هِلاسکار از زمانی که به یاد میآورد تا به حال، آن را طی کرده بود.
لوسیفر متوجه شد که حال فایر سارو خوب نبود، همچون یک حیوان زخمی به نظر میرسید. اما در این زمینه کاری از دستش بر نمیآمد جز اینکه آهی در دل بکشد و امیدوار باشد که او به زودی از این پسرفت نجات پیدا کند. به هر حال، صرف نظر از اینکه عنوان "یکی از قویترینهای جهان" چقدر درخشان و قدرتمند به نظر میرسید، لوسیفر نمیتوانست زمان را به عقب برگرداند یا مردگان را زنده کند.
حتی ثبت روح که فرمانروای واقعی جهان بود توانایی چنین چیزهایی را نداشت چه رسد به لوسیفر که فقط یک مهرهی دیگر در صفحه عظیم بازی بود.
ارباب ارتش شیطانی به دنبال شخصی، اطراف صفوف خود را جستجو کرد، تا اینکه چشمانش به راحتی کسی را که دنبالش بود پیدا کرد.
لوسیفر با تنبلی به سمت منطقه خاصی شناور شد که در آن چند نفر آرام صحبت میکردند و وقتی شیاطین دیدند که او در حال عبور کردن است، به سرعت از سر راهش کنار رفتند و با احترام به او نگاه کردند.
باید گفت که افشاگری و همچنین عملکرد امروز این ارباب شیطانی که معمولا تنبل و حتی خجالت آور بود، تک تک اعضای ارتش شیطان را بسیار راضی کرده بود. حالا همه موجودات برتر حاضر، از دید جدیدی به لوسیفر مینگریستند و اعضای ارتش شیطانی از دیدن نگاههای خیره فرشتگان ارتش آسمانی به لوسیفر، که از تمسخر گذشته به احترام و حتی کمی ترس تبدیل شده بود، خوشحال شدند.
لوسیفر در حالی که به جلوی لیلیث میرسید گفت: «...
کتابهای تصادفی

