جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 516
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
پس از بازگشت بای زهمین به دهکده، کمپ بایچوان تماماً برانگیخته شد، و تک تک وظایفی که او برایشان مقرر کرده بود یکی یکی توسط زیردستانش در دست اجرا قرار گرفتند.
***
فو شوفنگ، با ژونگ ده و سای جینگیی و کانگ لان به سمت یکی از مکانهایی که تعداد زیادی از بازماندگان در آن تجمع کرده بودند، به راه افتادند.
فو شوفنگ شگفت زده گفت: «پس این خیابون رنسانسِ معروف که میگن اینه! اگر به خاطر مدیریتِ بدش نبود، اینجا الان خیلی شکلش معرکه میبود! حتی خیابون ققنوس توی دهکدۀ ما توی شمال هم شاید نمیتونست باهاش برابری کنه!»
خیابان رنسانس، مربعی شکل بود و سه کیلومتر طول و دو کیلومتر عرض داشت. در این خیابان، علیرغم اینکه یک بازمانده سمتِ خوبی توی نهاد داشت، یا هشتش گروی نهش بود و با جیرههای امدادی شکمش رو سیر میکرد، همه میتوانستند به چیزی دستیابند که پاسخگوی آنها و نیازهایشان بود.
حتی تکاملدهندۀ روحها نیز خیابان رنسانس را پاتوق کرده بودند.
اتفاقاً آن خیابان ققنوسی که فو شوفنگ از آن صحبت میکرد، معروفترین خیابان تجاری در دهکدۀ آغاز بود. تکاملدهندۀ روحهایی که پس از ساعات کار، تنهایی یا دستهجمعی با آشنایانشان به شکار میرفتند، معمولاً رهآوردهای خود را برای فروش یا داد و ستد به خیابان ققنوس میآوردند.
با وجود این، دو فرق محسوس بین خیابان رنسانس و خیابان ققنوس وجود داشت.
اولین، و تابلوترین، این که خیابان رنسانس حداقل دو برابر عابرین روزانۀ خیابان ققنوس را به خود اختصاص میداد، پس بدون شک حال و هوای پرشورتری داشت.
فرق دوم دقیقاً همانطور بود که فو شوفنگ گفته بود: چون این همه جمعیت تو در این خیابان وجود داشت، معمولاً بین گروههای مختلف در تمام طول خیابان دعوا میافتاد.
علاوه بر این، چون دولت به نفع کسانی تبعیض قائل میشد که به نفعش بود، مشکلات پشت گوش انداخته شده و فقیرترینِ افراد سرشان از همه بیکلاهتر میماند. این اتفاق در خیابان ققنوس در دهکدۀ آغاز رخ نمیداد چراکه قوانین حکومت بای زهمین برای شهوندان خود دارای انعطاف، و برای افراد خاطی شدیداً خشن بودند. حتی یک اشرافیِ سطح دو مانند شانگوان بینگشو نمیتوانست همینطوری دست به کشتن کسی بزند فقط چون عشقش کشیده زیرا باید مدارک موجهی را برای اینکه مثلاً میخواهد جان بازماندۀ فلان را بگیرد، نشان دهد.
البته، با توجه به رابطۀ فعلی شانگوان بینگشو و بای زهمین، اگر شانگوان بینگشو جان کسی را گرفت و سپس انگیزۀ خود را به او توضیح داد، بسیار دور از تصور بود که به جز یک تنبیه کوچک و جزئی خطری متوجهش شود.
کانگ لان به آرامی گفت: «خب، به زودی اینجا هم میره زیر سلطۀ بای زهمین و همهچی مرتبتر میشه!»
«البته.»
«شک توش نیست.»
فو شوفنگ و با ژونگ ده سر تکان دادند و با کانگ لان موافقت کردند.
وقتی هرچهار نفر تنها بودند، دلیلی نبود که از خود رفتار عجیبی نشان دهند، پس همه بای زهمین را به اسم صدا میزدند چون غریبهای بینشان نبود، اعتمادی که او به آنها داشت نیز با اعتمادش نسبت به بقیۀ زیردستانش تفاوت میکرد.
کانگ لان با نگرانی به جینگیی نگاه کرد و گفت: «جینگیی، حالت خوبه؟»
سای جینگیی یکی دو ساعت اخیر عجیب غریب شده بود، نه تنها همان لبخند معروفش روی صورتش نبود، بلکه هرازچندگاهی کلمات عجیبی زیرلب زمزمه میکرد یا انگاری که مرض نادری گرفته باشد، قرمزی عمیقی به چهرهاش میافتاد. کانگ لان دیگر صبرش به سر رسید و پرسید که آیا همه چیز خوب است.
با وجود این، او پاسخی نگرفت چرا که سای جینگیی به سادگی سر تکان داد و گفت: «اوهوم، آره، اشکالی نداره.»
اخم خفیفی به ابروهای کانگ لان افتاد: «این دختر... این همه وقت حواسش نبوده ما چی میگیم.»
ژونگ ده به سای جینگیی که گیج میزد نگاهی کرد و گفت: «ولش کن، بذار باشه. خستهاس شاید. به هر حال توی 24 ساعت اخیر خیلی اتفاقا افتاده.»
کانگ لان آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. به هر حال، سای جینگیی نمیفهمید چرا بای زهمین آنها را چهار نفری به دنبال انجام همچین کار سادهای فرستاده که خیلی راحت یک...
کتابهای تصادفی


