جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 517
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 517 - انسانها و موشها خیلی با هم تفاوت ندارند
یک پیرمرد در حالی که به کاسه خالی در دستانش نگاه میکرد با ناباوری زمزمه کرد. «حس میکنم یهو قویتر از قبل شدم.»
«مامان، حالم به اندازه چند لحظه پیش بد نیست. میتونم بیشتر از این سوپ خوشمزه بخورم؟» پسری که دو روز متوالی از تب رنج میبرد، با چشمانی ملتمسانه به مادرش نگاه کرد.
«محشره!»
«این چه نوع گوشتیه!»
«ببرها! ببرهای تکامل یافته!»
...
وو ییجون و نانگونگیی با آرامش تماشا کردند که بیش از ۷۰۰۰ نفر از بازماندگان پس از خوردن و چشیدن غذایی که دریافت کرده بودند، هیجان زده شدند.
این سوپ عمدتاً از گوشت جانوران تکامل یافتهای تهیه میشد که سطوحشان بین ۱۵ تا ۲۱ بود و برای بازماندگانی که موجودات سطح ۰ بودند، همچون یک گنج الهی بود که از بهشت نازل شده بود.
گوشت ببرهای تکاملیافته نه تنها باعث بهبود بدن ضعیف این بازماندگانی میشد که برای چندین هفته از تغذیه نامناسبی برخوردار بودند، بلکه برای قوی کردن پایهها و بالا بردن آمار طبیعی آنها پس از کامل شدن بهبودی بدنشان مفید بود!
چطور میتوانستند بعد از چشیدن چنین غذای لذیذ و با کیفیتی تحت تاثیر قرار نگیرند؟ همه آنها نمیتوانستند صبر کنند تا بیشتر تلاش کنند!
«بیشتر بهم بده!»
«من بیشتر میخوام!»
«لطفا!»
«حاضرم هر کاری کنم!»
...
با این حال، به قول معروف؛ در یک جنگل بزرگ، همه نوع پرنده وجود دارد. در میان کمی بیش از ۷۰۰۰ بازمانده، عدهای بودند که ناامیدانه میخواستند قدرت خود را بازیابند تا بتوانند تمام سعیشان را برای خود انجام دهند. حالا که داروی بهبودی سریع و کامل در مقابل چشمانشان ظاهر شده بود، طبیعتاً بسیاری از آنها حاضر نبودند این فرصت را از دست بدهند.
مانند یک سونامی به ظاهر غیرقابل توقف، بیش از دویست بازمانده ناگهان به سمت چهل غرفه غذا هجوم بردند، در حالی که با چشمانی پر از حرص که به نظر میرسید با نور سبزی شبیه چشم گرگی که فقط گوشت طعمهاش را میدید میدرخشد، به دیگهای غول پیکر خیره شده بودند.
حالت چهرههای چهل مرد مسلح با مشاهده موجی از انسانها که ناامیدانه به سمت آنها میدویدند، به شدت تغییر کرد. آنها ناخودآگاه اسلحههای خود را بالا بردند اما درست زمانی که میخواستند شلیک کنند، صدای آرامی باعث شد که به طور خودکار متوقف شوند.
«من فعلاً به این موضوع رسیدگی میکنم.»
وو ییجون یک قدم جلو رفت و با دیدن جمعیتی که در حال هجوم آوردن بودند، کمی اخم کرد. اگرچه انتظار چنین چیزی را داشت، اما امیدوار بود که این اتفاق نیفتد. با این وجود، از آنجایی که مشکل ظاهر شده بود، بهتر بود هر چه زودتر با آن مقابله کند. علاوه بر این، وو ییجون قبلاً انتظار اتفاق افتادنش را داشت، به همین دلیل جا نخورده بود.
او در حالی که انگشت بیعیب و نقص خود را مستقیماً به جلو نشانه میگرفت زمزمه کرد: «همشونو شلاق بزنین.»
گیاهان اطراف ناگهان با درخششی کمرنگ سبز زمردی درخشیدند و جان گرفتند.
کمی بیش از دویست بازمانده فقط یک هدف در ذهن داشتند، بنابراین حتی متوجه نشدند که بیش از سیصد شاخه در یک لحظه مانند شاخکهایی که دهها متر طول داشتند، دراز شده و با سرعتی زیاد پشت هر یک از آنها میخزیدند.
«آه!!!»
فریاد دردناک اول، زنگی بود که خبر فاجعه را به هر یک آن دویست نفر بازماندهی خارج از کنترل، میرساند.
انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار!....
انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار!....
...
صدای پاره شدن گوشت توسط شلاقهای خشمگین و برخورد بیرحمانه شلاقها بر روی گوشت، با فریادهای دردناک و همچنین التماس و زاری کسانی همراه بود که پس از کتک خوردن بالاخره از خواب بیدار شدند.
با این حال، وو ییجون سری بالا انداخت.
این بار بدون رحم و بدون اینکه اجازه دهد مهربانیاش بر منطقش غلبه کند، گفت: «به شلاق زدن ادامه بدین.»
گیاهان صدای آرام او را شنیدند و در حملات خود خشنتر شدند. مهم نبود نوجوانان، زنان، مردان، بزرگترها یا حتی کودکان بودند. به همهی آنها تازیانه زدند تا اینکه پوستشان شکافت و خون جاری شد.
اگرچه وو ییجون از مجازات بیرحمانه بسیاری از مردم احساس راحتی نمیکرد، ش...
کتابهای تصادفی
