جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 518
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 518 - پشت اژدهای شرقی: در آستانه حمله
جنگلهای چین به اندازهای بزرگ بودند که بسیاری از کاوشگران شجاع در کوههای عمیق گم شدند، تا وقتی که دیگر خبری از آنها نشد. حتی تا به امروز هم معلوم نبود که با گذشت زمان مردند یا توسط حیوانی وحشی خورده شدند.
اما ورود ثبت روح به زمین همه چیز را تغییر داد و جنگلهای گسترده چین به جهانهای خاص خود تبدیل شدند.
درختانی که به قصد نوازش ابرها با برگهایشان به سوی آسمان برخاسته بودند، گیاهان جهش یافتهای که خود را پنهان کرده و وانمود میکردند فقط اشیای بی جان هستند و قصد داشتند طعمه خود را غافلگیر کنند، موجودات فانتزی که به راحتی قادر بودند به قهرمانان یک فیلم ترسناک یا یک داستان اساطیری تبدیل شوند و هیچکس نمیدانست که آنها چند راز دیگر را در اعماق خود پنهان کرده بودند.
اما یکی از وحشتناکترین چیزها این بود که حتی شهرها کم کم به جنگل تبدیل میشدند. جنگلهایی که در برخی مواقع ممکن بود توسط جانوران بیشتر یا هر نژاد بی رحم دیگری اشغال شوند.
شکی وجود نداشت که بشر در این نبرد بقا شکست میخورد.
بدن انسان ضعیف بود و این موضوع که آنها موجوداتی عاطفی بودند نیز در این شرایط کمک چندانی نمیکرد. در مقایسه با جانورانی که دارای بدنی فوق العاده سرسخت بودند یا در مقایسه با گابلینها که از بدو تولد ماشین جنگی بودند، بشر مانند نوزادی بود که تازه راه رفتن را یاد میگرفت.
باد زوزه کشان با خود سرمای یخبندان آهسته اما قطعی گرگ و میش را به همراه داشت.
بوی ناب طبیعت عاری از بسیاری از آلودگیهای قدیمی به همراه نور زیبای خورشید که در افق دور طلوع میکرد، مکانی فوق العاده زیبا، شبیه به یک نقاشی زنده ایجاد کرد.
به طور معمول، در این زمان از روز، همانطور که شب و زمانی که آنها فعالتر میشدند نزول میکرد، جانوران میغریدند، اما به طرز عجیبی صدایی از داخل جنگل به گوش نمیرسید.
سووش!
ناگهان باد شدیدی به داخل وزید و از دور بوی عجیبی از آهن به همراه آورد؛ بوی انکار ناپذیر خون.
یک شبح سیاه پوش به آرامی از جنگل شمالی نزدیک شد. قدمهایش بسیار نرم بود، به طوری که وقتی چکمههای جنگی با زمین جامد پوشیده از برگهای مرده تماس پیدا میکردند، عملاً هیچ صدایی تولید نمیشد.
در دست راست شبح، نیزهای طلایی با ظاهری نفیس قرار داشت و کلمه جذاب توصیف مناسبی برای ظاهرش بود. اما چشمگیرترین چیز احتمالاً آهوی چهار متری بود که مرد پشت سر خود میکشید.
البته این فرد کسی نبود جز بای زعزهمین که پایگاه را ترک کرده بود تا به سمت تنها مکان نسبتا نزدیکی برود که خودش و حزبش میتوانستند از آن عبور کنند و مسیر خود را در جهت جنوب ادامه دهند.
بای زهمین جسد آهو را به شدت روی زمین انداخت و با چشمانی ریز شده به آسمان نگاه کرد.
«.. واقعاً آسون نیست. اگه به خاطر قدرتم نبود، تلاش برای عبور از چندین کیلومتر جاده پوشیده از علفها و پر از انواع جونورا، هیچ تفاوتی با خودکشی نداشت.» بای زهمین هنگام به یاد آوردن سفر خود برای رسیدن به پل معروف با نام پشت اژدهای شرقی، آهی کشید.
بای زهمین تنها حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ کیلومتر را طی کرده بود که در واقعیت و حتی با توجه به سرعت حرکت او خیلی زیاد نبود. با این حال، حجم کاری که در طول مسیر باید انجام میداد، او را بیش از شش ساعت تمام مشغول نگه داشت.
پس از مدتها استفاده نشدن و با گسترش مداوم جنگلها، جادههایی که به سمت جنوب میرفتند در وضعیتی قرار گرفتند که فقط میتوان آن را اسفناک صدا کرد.
ریشههای درختا...
کتابهای تصادفی
