جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 526
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 526 - ستون آتش به سمت آسمان برمیخیزد
در میانه دریای زامبیها، در کنار قویترین موجودات تحت فرمانشان، زامبی شاخکدار و میمون کوچک سوار بر تمساح عظیمالجثه برای چند دقیقه دیگر مشاهده کردند که بای زهمین سیل مرگ را بر سر زامبیها خالی کرد.
مهم نبود که دو زامبی آخر که تحت کنترل زامبی دو شاخک بودند، تعداد بیشماری زامبی طبقهبندی نشده را فرستادند یا از زامبیهایی با مهارتهای مختلف برای غلبه بر بای زهمین استفاده کردند، همه آنها سر بریده شدند یا بدنشان به گونهای از هم جدا میشد که حتی اگر به طور معجزه آسایی توانسته بودند زنده بمانند، ناتوان شده بودند.
چشمهای میمون با حیلهگری برق زد و با صدای بلند گفت: «اون داره خسته میشه. حرکات اون بیشتر و بیشتر قابل پیشبینی و تیزتر از قبل میشه. فکر میکنم اون ممکنه خیلی زود سعی کنه عقبنشینی کنه، همون موقع باید بگیریمش.»
زامبی شاخکدار چشمانش را ریز کرد و ناگهان سرش را تکان داد و میمون کوچک را گیج کرد: «این خوب نیست.»
«... خوب نیست؟» میمون باهوش با تعجب به زامبی جهش یافته نگاه کرد. انگار به چیزی فکر کرده باشد، پرسید: «برنامهای داری؟»
اگرچه معمولاً این میمون باهوش بود که نقشه میکشید، اما این بدان معنا نبود که زامبی شاخکدار احمق است. درست این بود که در حالی که میمون بیشتر اوقات ذهن منطقی خود را حفظ میکرد، زامبی شاخکدار به سادگی همه چیز را با نیروی بیرحمانه خرد میکرد.
زامبی شاخکدار در حالی که به سربازانش نگاه میکرد، با صدایی عمیق اما به آرامی گفت: «... اون انسان قویه، اما ضعف مهلک اون اینه که تنهاست. از طرف دیگه، ما ارتشی داریم که از ما حمایت میکنه. بیشتر از 10 میلیون سرباز عادی اینجا هست که از میون اونا 3 میلیون سرباز جهش یافته با مهارت یا متخصص هستن. به غیر از اون 3 میلیون نفر، 200 تا سرباز مرتبه یک و 2 تا فرمانده مرتبه دوم هم وجود دارن.»
میمون کوچک با استفاده از فرصتی که زامبی شاخکدار برای لحظهای مکث کرد، اضافه کرد: «فراموش نکن که من با خودم 100 موجود مرتبه اول و 3 موجود مرتبه دوم آوردم؛ اونا قدرتمندترین پایگاههایی هستن که میتونم تو بیش از 5000 کیلومتری منطقه شمال جمع کنم. ناگفته نمونه...»
زامبی شاخکدار با دیدن میمون کوچک که به پایین اشاره میکند، سرش را تکان داد و به آرامی گفت: «اون انسان به تازگی یه پایگاه انسانی رو فتح کرده بنابراین حکومتش هنوز اونقدر محکم نیست. احتمالاً به همین دلیله که اون اینجا کاملاً تنهاست. اگرچه نمیدونم چرا اینقدر مشتاق عبور از پله، اما بیا از اون به نفع خودمون استفاده کنیم.»
«یعنی...»
زامبی شاخکدار سری تکان داد و چشمان قرمزش با نور بدی برق زد و گفت: «درسته. دیگه نیازی به انتظار نیست. اون انسان قطعا پل رو خراب نمیکنه. بیا قدرتمندترین جنگجویان خودمونو بفرستیم تا از ضعف اون استفاده کنن، ما میتونیم تو اون زمان از اوقات فراغتمون استفاده کنیم.»
«...» میمون کوچک سرش را پایین انداخت و متفکر به نظر میرسید. پس از بیش از یک دقیقه سکوت، جانور صورت خود را بلند کرد و پاسخ خود را داد: «بسیار خب. اما یادت باشه که در صورت امکان ما نباید پل رو خراب کنیم. در غیر این صورت، ارتباط خودمونو با جنوب کاملاً از دست میدیم، مگه اینکه بخوایم با افراد دیگهای مثل خودمون که دنبال یه راه عبور هستن مقابله کنیم.»
* * *
پس از قطع تماس با شانگوان بینگشو، حتی دو دقیقه هم نگذشته بود که تغییری که بای زهمین انتظارش را نداشت رخ داد.
انبوهی از زامبیها که خستگی ناپذیر مانند امواج پایان ناپذیر دریا در حال پیشروی بودند، ناگ...
کتابهای تصادفی

