جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 535
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 535 - مرگ سرنوشت کسانی است که با قدرت کور شدهاند
«حتی وقتی مرگ نزدیکه میتونی بخندی؟ بذار ببینم چقدر میتونی به لبخند زدن ادامه بدی!»
بای زهمین نگاه سرد میمون کوچک را برگرداند و به جای پاسخ دادن به موجود، نگاهی کوتاه به شوانگوان بینگ شو انداخت و با صدای آهسته گفت:
«حرفهای منو به خاطر بسپار.»
بعد اینکه او با نگاهی جدی برایش سر تکان داد، بای زهمین کاری غیر منتظره انجام داد.
به نظر میرسید بدنش به دلیل سرعت حرکت زیادش برق میزد، در یک چشم برهم زدن از ۲۰۰ متر عبور کرد و به انتهای یکی از عرضهای پل رسید. سپس با کوبیدن پاهایش که نه تنها بخش بزرگی از زمین یخی را درهم شکست و پودر کرد و سد خونی را شکست، بلکه باعث لرزش شدید پل شد، بدنش در یک خط مستقیم به سوی غرب پرواز کرد.
سرعتی که بای زهمین داشت، اساساً با سرعت گلوله توپ شلیک شده از تانک جنگی برابر بود و در یک لحظه از دید همه موجودات زنده روی پل ناپدید شد.
رهبر زامبیها و شاهزاده پری دریایی برای یک لحظه فکر کردند که رهبر انسان از صحنه فرار کرده ، اما به زودی متوجه شدند که اینطور نبود.
«حتی اگه تا آخر زمین فرار کنی، پیدات میکنم و میکشمت.»
میمون کوچک مانند یک جانور هار، غرش وحشتناکی را منتشر کرد که با بدن نسبتاً کوچکش در تضاد بود. رهبر جانور با استفاده از قدرت جادویی بالای خود، مسیر جریانهای شدید هوا را تغییر داد و با سرعتی نه چندان کمتر از سرعت بای زهمین با گردباد و خورشید عظیم فروزان در بالای کف پنجههایش به سمت غرب حرکت کرد.
اگرچه خورشید غول پیکر تقریبا قطری به اندازه۲۰۰۰ متر داشت، سرعت جابهجایی میمون کوچک بسیار زیاد بود و بنابراین در عرض چند ثانیه، تنها چیزی از بالای پل دیده میشد، یک توپ درخشان بود که کوچکتر و کوچکتر میشد و در افق دور ناپدید میشد، تا اینکه به نقطهای رسید که دیگر قابل مشاهده نبود.
با ناپدید شدن مهارت قدرتمند جادویی رهبر جانور، آب در حال چرخش شروع به آرام شدن کرد زیرا در نهایت با کاهش دما، تبخیر دریا متوقف شد. با وجود سردی بادها در وسط دریا و بدون ساختاری که مانع آن شود، طولی نکشید که دمای هوا به حالت عادی برگشت.
با این حال، جدا از یک ابر متراکم بخار که به سرعت توسط باد پراکنده میشد، در دوردست، تابش ضعیف چیزی درخشان قابل مشاهده بود که در نتیجه افزایش هرچه بیشتر فاصله، کم نورتر و ضعیفتر میشد.
شوانگوان بینگ شو نفس عمیقی کشید و چشمانش با حالت سردی برق زد. او فرصت را غنیمت شمرد و با تکان برازنده کمرش، بدنش برق زد و درست پشت سر فرمانده زامبیهای مرتبه دوم ظاهر شد.
فرمانده زامبی که از تمام چیزهایی که روی پل اتفاق افتاده بود مات و مبهوت شده بود، در مقابل سرعت انفجاری شوانگوان بینگ شو، زمانی برای واکنش نشان دادن نداشت و تنها چیزی که لحظهی بعد دید این بود که دنیا در حال چرخش بود و بدنش دیگر سر نداشت؛ لحظاتی بعد نور محو شد و جرقه زندگی در نگاهش کم رنگ شد تا اینکه بالاخره ناپدید شد.
صدای برخورد محکم جسد فرمانده زامبی بر روی قسمتی از زمین یخی، مانند زنگ هشداری بود که در ساعت ۶ صبح به صدا در آمده بود. به نظر میرسید همه از حالت رویامانندی که در آن بودند بیدار شدند و گویی با توافق قبلی شروع به قتل عام وحشیانهی یکدیگر کردند.
غرش!
مرد کوسهای غرشی شبیه اژدها بیرون داد و اکنون که تنها موجود درجه دوم بالای پل که قادر به نگه داشتن او بود سقوط کرده بود، دیگر کسی نبود که بتواند او را از تخلیه خشم و ناامیدی خود بر سر زامبیها و جانوران باز دارد.
شوانگوان بینگ شو به طور طبیعی توسط مرد کوسه و همچنین بقیه موجودات دریایی نادیده گرفته شد. شوانگوان بینگ شو با دانستن اینکه حداقل به طور موقت انسانها و نژاد آنها در یک اتحاد برای بقا بودند، شاهد عبور دهها هزار موجود دریایی از کنارش بود که شروع به مبارزه با ارتشی که اکنون بیش از ۹۰۰۰۰۰ زامبی را تشکیل میداد، کردند.
غرشها و فریادها دوباره سکوتی را که وقتی رهبر جانور جادوی احتراق را فعال کرد، ایحاد شده بود، درهم شکست. اجساد زیر چنگالها و دندانها تکه تکه ش...
کتابهای تصادفی


