جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 543
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 543 - بازگشت لیلیث!
«اون دلفین صورتی رو بده به من.» شانگوان بینگشو دستهایش را به جلو دراز کرد، با جدیت به چشمان بای زهمین خیره شد و با صدایی عمیق گفت: «من به جای تو ازش مراقبت میکنم.»
بای زهمین ناخودآگاه دلفین صورتی کوچک را به بدنش نزدیکتر کرد و موجود کوچک را محکم در آغو*ش گرفت. دلفین کوچک به آرامی در آغو*شش وول خورد و پشت لغزنده و نرمش به او کمک کرد تا دوباره موقعیتی را که میپسندد پیدا کند.
چشمان شانگوان بینگشو هنگام تماشای حرکات بامزه حیوان کوچکی که در آغو*ش بای زهمین بود، کمی برق زد. این موضوع که او مانند بسیاری از دختران جهان، عاشق چیزهای بامزه بود، به محبتی که شانگوان بینگشو نسبت به حیوانات کوچکی که شبیه حیوان خانگی بودند اضافه میکرد. دلفین صورتی کوچک همه معیارهای او برای یک حیوان بغل کردنی که التماس میکرد در آغو*ش گرفته شود را برآورده میکرد.
بای زهمین بالاخره به خود آمد و متوجه شد که نگاه آتشین شاهزاده خانم یخی را اشتباه برداشت کرده بود. سرفهای کرد تا گلویش را صاف کند. اما با این حال، این تقصیر او نبود، این یکی از وجههای شانگوان بینگشو بود که بای زهمین تا به حال از آن خبر نداشت.
او به دلفین صورتی کوچک که چشمانش را بسته بود نگاه کرد و سپس به شانگوان بینگشو چشم دوخت که هنوز دستانش را دراز نگه داشته بود و طوری به او نگاه میکرد که انگار از او میپرسید کی میخواهد حیوان کوچک را به او تحویل دهد.
بای زهمین با آهی ناامیدانه، آغو*شش را دور دلفین صورتی شل کرد و در حالی که بدن کوچک او را با دو دست از طرفین گرفته بود، به آرامی او را به سمت شانگوان بینگشو حرکت داد.
درست مانند فیلمی که قرار بود در آن صحنهای باورنکردنی اتفاق بیفتد، به نظر میرسید که زمان کند شد. شانگوان بینگشو به دلفین کوچکی که نزدیکتر و نزدیکتر میشد مشتاقانه نگاه میکرد و معلوم بود که نمیتوانست منتظر بماند تا آن را در آغو*ش بگیرد.
دلفین صورتی به نام شیائو شیائو احتمالاً با احساس کردن اینکه جابهجا میشد، یا شاید به دلیل از دست دادن گرمای اطرافش، چشمانش را آهسته باز کرد و در حالی که چند بار پلک میزد به جلو نگاه کرد، گویی در مورد چیزی گیج شده بود.
سپس، درون آن احساس عجیب و غریب که همه چیز در حرکت آهسته قرار داشت، چشمان آبی آسمانی شانگوان بینگشو با چشمان صورتی رنگ پر رنگ شیائو شیائوی کوچک روبرو شد.
دستان شانگوان بینگشو هنوز بدن دلفین صورتی کوچک را لمس نکرده بود که ناگهان حیوان دیوانه شد.
ابتدا دلفین صورتی نالهای بیرون داد که با گریه نوزاد فرقی نداشت و سپس بلافاصله دهانش را باز کرد و یک مشت آب سرد به بیرون پاشید.
البته، در حالی که شانگوان بینگشو در فاصله نیم متری ایستاده بود، "حملهی" ناگهانی دلفین صورتی کوچک او را غافلگیر کرد و به هیچ وجه نتوانست از آن اجتناب کند.
شلپ شلوپ!
آب سرد به صورت شانگوان بینگشو برخورد کرد و صدایی شبیه به صدای برخورد یک بالون پر از آب با زمین ایجاد کرد. آب صورت زیبای او را خیس کرد و مجبورش کرد که چشمانش را ببندد، زیرا پسلرزههای "حمله" مو و بالای زره چرمیاش را خیس کرد.
«...»
صدای قطرات شفاف آب که از انحنای بدن فریبندهاش می چکیدند و به آرامی روی زمین سیمانی فرود میآمدند تنها چیزی بود که همراه با صدای خفیف نسیم دریا شنیده میشد.
شانگوان بینگشو به آرامی چشمانش را باز کرد و نگاهش با چشمان صورتی دلفین صورتی کوچک روبرو شد که طوری به او نگاه میکرد که گویی کار بدی انجام داده بود.
دلفین صورتی وقتی در چنگ بای زهمین میچرخید، صداهای نامفهومی شبیه به هر دلفین معمولی دیگری منتشر کرد. به نظر میرسید که شانگوان بینگشو را سرزنش میکرد یا به او میگفت که دیگر این کار را نکن وگرنه دوباره یک مشت آب سرد دیگر به سمت او پرتاب خواهد کرد.
موجود کوچک تا آنجا پیش رفت که گونههای نرمش را پف کرد، انگار نشان میداد بیشتر از آبی که لحظهای پیش به بیرون تف کرده بود را داشت.
بای زهمین به صورت کاملا خیس شانگوان بینگشو نگاه کرد و با نگاه مات و مبهوت او، بالاخره چیزی درونش ترکید.
«هاهاهاهاهاهاهاها!»
برای اولین بار در دو ما...
کتابهای تصادفی


