جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 544
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 544 - لیلیث در مقابل شانگوان بینگشو (قسمت ۱)
اگر بعد از دیدار با شخصی که خیلی دلتنگش بودید، اولین چیزی که از او دیدید حرف زدنش با یک دلفین صورتی عجیب و غریب باشد، چه احساسی خواهید داشت؟ احتمالاً بیاختیار ابرویی را بالا میبردید.
لیلیث پس از دو روز اقامت در قلعه لوسیفر در دنیای کرام، راهی برای استفاده از جادوی فضایی پیدا کرد و بدون اینکه کسی متوجه او شود، دزدکی از آن خارج شد.
تا زمانی که ارباب ارتش شیطانی یا هر موجود برتر دیگری متوجه نبود او شود، مطمئناً او به هدف خود میرسید و با احتساب این موضوع که زمین سیارهای پر از اسرار و بینظمی بود که به دلایلی عجیب از دسترس موجودات برتر دور بود، لیلیث نیازی به ترس از پیدا شدن نداشت.
پس از رسیدن به زمین و رسیدن به چین، لیلیث بلافاصله هالهای که دنبالش میگشت را احساس کرد. فقط باورش برایش سخت بود که این هاله متعلق به همان بای زهمین بود که حدود یک ماه او را ندیده بود.
وقتی لیلیث به پل رسید، به جای اینکه فوراً به بای زهمین نزدیک شود، در دوردست شناور شد و او را از دور با چشمانی پیچیده تماشا کرد.
او هنوز به یاد میآورد که کمی بیشتر از ۳۰ روز پیش، بای زهمین یک موجود مرتبه اول بود که به سختی میتوانست موجودات مرتبه دوم را با انجام قویترین حملهاش و غافلگیر کردن دشمنانش، از بین ببرد. او هنوز میتوانست موجود مرتبه دومی که هنگام نبرد با بای زهمین پس از اصابت عدالت خون سرخ به آن مُرد و یک موجود مرتبه دوم دیگر که در نهایت توسط همان حمله جادویی زخمی شد، به خاطر بیاورد.
بنابراین، پس از شنیدن همه چیزهای چشمگیر که او در دنیای اوبلون انجام داده بود، باورش سخت بود، هرچند میدانست همه چیزهایی که شنید حقیقت داشت.
با این حال، لیلیث انتظار نداشت که وقتی یک ماه پس از ترک زمین برای دیدن بای زهمین برمیگشت، چیزی که پیدا میکرد موجودی باشد که هرچند یک مرتبه اول بود، قدرت روحش به اندازه هر موجود دیگری در مرتبه دوم درخشان بود. در واقع، لیلیث با تماشای هالهای که بای زهمین را احاطه کرده بود، فهمید که اگر به طور کامل آزاد شود، احتمالاً یک موجود مرتبه سوم را در برابرش تسلیم میکرد.
چشمان یاقوتی سرخ رنگ لیلیث در نیمههای شب مانند چراغ قوه میدرخشید، هرچند آسمان یکدست بود. در نگاهش، روح بای زهمین را میدید. آنقدر قدرتمند و وحشتناک که حتی او هم از این میترسید که در آینده به ظاهر نه چندان دور به چه چیزی تبدیل میشد.
او در این مدت کوتاه چه چیزهایی را تجربه کرده بود؟ چرا قدرتش در این مدت کوتاه چنین جهش وحشتناکی داشت؟ چند بار زندگیاش در خطر پایان یافتن بود؟ بادهایی که شعله روحش باید تحمل میکرد تا خاموش نشود چقدر قوی بودند؟ لیلیث نتوانست جلوی نرم شدن چشمانش را بگیرد و در حالی که به مرد جوانی که معصومانه به لبه پل لگد میزد خیره بود، نگاه لطیفی در چهرهاش نمایان شد.
قبل از اینکه ثبت روح بای زهمین را مجبور به تغییر کند، او چگونه بود؟ او قبل از آخرالزمان چگونه بود؟ لیلیث برای اولین بار به چنین سؤالاتی فکر کرد. آرزو داشت قبل از رفتن هر موجودی به جهنم با او ملاقات کند، اما میدانست که چنین آرزویی غیرممکن بود.
آرزویی که نه در این زندگی و نه در هیچ زندگی دیگری برآورده نمیشد.
- کی فکرش رو میکرد من، موجود برتری که صدها هزار نفر ازش میترسن، کسی که عنوان ساکیباس خونین رو دریافت کرده، واقعاً نگران و دلواپس این هستم که جلوی یه مرد مرتبه اول چی بگم.
لیلیث که به چنین چیزی فکر میکرد، نتوانست جلوی لبخند تلخش را بگیرد.
درست زمانی که او از ترس ملاقات با فردی کاملاً متفاوت از کسی که یک ماه پیش میشناخت و در مورد نحوه نزدیک شدن به بای زهمین یا اعلام حضور با خود کلنجار میرفت، یک اره ماهی با اندازه قابل تو...
کتابهای تصادفی

