جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 547
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 547
شوانگوان بینگ شو همیشه احساس میکرد که چیزی در مورد رابطهی بین بای زهمین و لیلی خیلی عجیب بود. حتی نحوهی شروع ملاقاتشان خیلی غیرعادی به نظر میرسید.
هنوز خیلی از زمان فرار از محوطهی دانشگاه نگذشته بود که بای زهمین ادعا کرد لیلی را در انبار اولین هتل بزرگی که به عنوان پایگاه موقت استفاده میکردند، در حالی پیدا کرده است که در آنجا گیر افتاده بود. این ماجرا مربوط به قبل از حمله به کمپ تحت رهبری «چهار رئیس بزرگ» بود؛ کمپی که بعداً تحت قدرت مطلق بای زهمین و با کمک ژونگ ده فتح شد و بلافاصله بعد از آن، نامش را به دهکدهی آغاز تغییر دادند.
در آن زمان، نه شوانگوان بینگ و نه هیچکس دیگری به این زن که انگار از ناکجاآباد آماده بود، اهمیت زیادی نمیدادند. حتی اگر بای زهمین به طرز عجیبی تصمیم گرفته بود که آن زن را به عنوان دست راستش انتخاب کند و اهمیت زیادی میداد که قبل از انجام هر کاری نظر او را بپرسد، از آنجایی که به جز فو شوفنگ، کانگ لان، سای جیانگیی و ژونگ با هیچکس به طور خاصی صمیمی نبود، خیلی توجه آنها را به این موضوع جلب نکرد.
اما با گذر زمان، همهچیز تغییر کرد و موقعی که شوانگوان بینگ شو و دیگران شخصیت بای زهزمین را بهتر شناختند، ایرادات و تناقضهای توضیحات معمولیای که در آن زمان در مورد لیلی داده بود، آشکارتر از آنی شد که قابلتوجه نباشد.
تئوریهای زیادی در مورد لیلی و بای زهمین وجود داشت که میان ارتش سلاحهای مدرن و ارتش تکاملدهندگان روح در جریان بود.
بعضیها میگفتند که لیلی در واقع زنی بود که بای زهمین حتی از قبل از آخرالزمان عاشق او بود و دلیل اینکه تصمیم گرفته بود بهطور خاص در این مسیر پیشروی کند، یافتن لیلی بود. برخی دیگر میگفتند که لیلی در واقع یک زن اغواکننده با تواناییهای شگفتانگیز در تخت بود و رهبر را نیز اینگونه مجذوب خود کرده بود؛ در حالی که برخی دیگر فکر میکردند که بای زهمین و لیلی در نگاه اول عاشق شدهاند اما هنوز چیزی را در مورد رابطهشان قطعی نکرده بودند، برای همین هم آنها نتوانسته بودند خیلی راحت این موضوع را به عموم مردم بگویند.
درهرحال، از آنجایی که قضیهی زندگی خصوصی بای زهمین بود، هیچکس جرئت نمیکرد جلو برود و جزئیات ماجرا را کشف کند. حتی شوانگوان بینگ شو با وجود کنجکاویاش، فکر نمیکرد که دخالت بیش از حد در زندگی عاشقانهی دیگران چندان کار درستی باشد.
«ولی... تو کی هستی؟» شوانگوان بینگ شو با چشمان درخشان شگفتزدهاش به لیلیث نگاه کرد. «حتی با اینکه یک زنم، برام سخته که چشم ازت بردارم -با اینکه هیچ علاقهای به همجنسهای خودم ندارم. این قطعاً... عادی نیست.»
«اوه؟ یعنی میخوای بگی که جذب مردها میشی؟» لیلیث ناگهان مانند یک روباه کوچک بامزه لبخند زد. طوری که انگار منتظر این فرصت بود، با چشمان ریزشده به شوانگوان بینگ شو نگاه کرد و به آرامی گفت: «چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟ تا حالا از نظر جنسی جذب هیچ مردی شدهی؟ نکنه یواشکی به مردها خیره میشی؟ یا شاید هم... واقعاً عاشق یک مرد هستی؟»
حالت چهرهی شوانگوان بینگ شو برای چندلحظه کمی تغییر کرد، تا اینکه حالت بیتفاوت همیشگیاش را دوباره حفظ کرد. نگاه سردی به لیلیث انداخت و پوزخند زد: «این بهت ربطی نداره، درست نمیگم؟»
لیلیث قبل از انجام کاری که شوانگوان بینگ شو را شگفتزده کرد، نیشخندی زد.
او ناگهان به عقب برگشت و خودش را به نزدیکی بای زهمین رساند. بعد، آرام روی زمین زانو زد و بدنش را خم کرد تا صورتش کاملاً با صورت بای زهمین در یک راستا قرار بگیرد. چشمان لیلیث وقتی به صورت بای زهمین خیره شد، خودبهخود، موهای سیاه جوهرفامش با ظرافت به کنار ریخت و بخشی از صورت د...
کتابهای تصادفی
