فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 548

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 548

به نرمیِ بهترین ابریشمِ دنیا که بشود لمسش کرد‌. در ذهن بای زه‌مین این تنها راه برای توصیف لب‌های لیلیث بود.

تنها یک برخوردِ کوچک بود؛ چنان کوچک که اگر توجهی نمی‌کرد بسیار زودگذر و کمتر از یک هزارم ثانیه به‌نظر می‌رسید. اما تفاوتِ این «هیچ‌چیز» و «همه‌چیز» به قدری زیاد بود که نمی‌توانست نسبت به آن لحظه‌ی کوتاه بی‌توجه باشد.

بای زه‌مین می‌خواست لب‌هایش را به داخل دهانش جمع کند تا آن دهان گوارایی که چشیده بود را بیشتر احساس کند؛ احساسی که حتی سریع‌تر از پدید آمدنش داشت از بین می‌رفت. اما باید با این تمایل می‌جنگید.

همیشه فکر می‌کرد قاطعیت و سنگرِ ذهنی‌اش آن‌قدر تزلزل‌ناپذیر است که بتواند در برابر همه‌چیز تاب بیاورد؛ اما برای اولین بار از زمان شروع آخر الزمان، فهمید که یک مرد چقدر می‌تواند در برابر یک زن ضعیف باشد. البته زنی به قدری زیبا که دیگر زن‌های روی زمین در برابرش رنگ‌پریده به نظر می‌رسیدند.

اما در حقیقت، علی‌رغم این‌که بای زه‌مین راهی نداشت تا خودش را با مرد دیگری مقایسه کند، می‌دانست مقاومت کردن در برابر وسوسه‌ی لیلیث -حتی اگر خودِ او تلاش می‌کرد تا افسونش را سرکوب کند- کارِ شاق و خارق‌العاده‌ای به حساب می‌آمد. بسیار محتمل بود که هر مرد دیگری بر روی زمین، صرف نظر از این‌که تابه‌حال با زنی بوده باشد یا خیر، بلافاصله تبدیل به عروسک خمیه‌شب‌بازی لیلیث شود؛ به‌طوری که بتواند خیلی راحت بازی‌اش دهد و به میل خودش به او دستور دهد.

قلب بای زه‌مین میان دو حس در نوسان بود: آسودگی ناشی از دور شدن آن لب‌های شیرین که کمک می‌کرد عقلش سرجایش بماند؛ و نیز ناامیدی بعد از فقدانِ آن احساسِ سعادتمند که احساسی به نرمیِ ابریشم و در عین حال به داغی آتش بود. در همان حین که تقلا می‌کرد تا چشمانش را طوری بسته نگه دارد که لیلیث از هوشیاریِ او بویی نبرد، تغییر دیگری رخ داد؛ غافل از این‌که لیلیث از پیش به این موضوع پی برده بود.

«تمومش کن!»

«هاه؟»

وقتی دو دست شانه‌های لیلیث را محکم گرفتند و او را به عقب کشیدند، او فرصتی برای انجام دادن کاری یا گفتن چیزی نداشت.

اگر چه لیلیث به سادگی می‌توانست در برابر فشاری که بدنش را به بالا می‌کشید و او را از بای زه‌مین دور می‌گرد مقاومت کند، اما تلاش چندانی نکرد و اجازه داد شوانگوان بینگ شو همان‌طور که می‌خواست، او را با خود ببرد.

لیلیث به آهستگی و «بالاجبار»، به واسطه‌ی شوانگوان بینگ شو روی پاهایش ایستاد.

دو زن به چشمان یکدیگر نگاه کردند و بعد از لحظه‌ای سکوت، لیلیث خیلی عادی گفت:

«چرا مزاحم می‌شی؟»

قفسه‌ی سینه‌ی شوانگوان بینگ شو بالا و پایین می‌رفت. صورتش کمی قرمز شده بود و چشمان آبی‌اش مانند ماده‌شیری که به توله‌اش دست زده باشد، از خشم برق می‌زدند؛ طوری که انگار می‌خواست روی لیلیث بپرد و تماماً او را بخورد.

شونگوان بینگ شو انگشت اشاره‌اش را به سمت لیلیث گرفت و با صدای بلندی گفت: «زن بی‌شرم! چطور می‌تونی ازش یک بو*سه بدزدی اونم وقتی که بیهوشه؟ اصلاً برای میل و خواسته‌اش کوچک‌ترین احترامی قائلی؟!»

لیلیث پلک زد و به سختی توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. خونسردی‌اش را حفظ کرد و با خونسردی گفت: «نگران نباش، مطمئنم بای زه‌مین هم می‌خواد که من رو ببو*سه.»

«مزخرف نگو!» شوانگوان بینگ شو دوباره با آشفتگی فریاد زد. چشمانش از خشم گشاد شده بودند و خشم در درونش مانند آتشفشانی رشد می‌کرد طوری که مهار نمی‌شد و نزدیک بود تا فوران کند. «فکر می‌کنی این‌که همچنین حرفی رو بگی باعث می‌شه باورش کنم؟ امکان نداره کسی از این‌که مورد سوء استفاده‌ی جسمی قرار می‌گیره لذت ببره، اونم درست وقتی که داره سخت تلاش می‌کنه تا بعد از چند روز مبارزه‌ی بدون خواب، از خستگی ذهنی‌ش بهبود پیدا کنه!»

. لیلیث در حالی که نگاهی تمسخرآمیز به شوانگوان بینگ شو می‌نگریست...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی