فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 550

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

شوانگوان بینگ شو نظاره می‌کرد که چطور بای زه‌مین به لیلیث نگاه می‌کند و چطور لیلیث نگاهش را پاسخ می‌دهد.

حتی یک کودن هم به راحتی می‌توانست بگوید که این دو نفر احساسی بیشتر از دوستی نسبت به یکدیگر دارند. صدای ملایم بای زه‌مین موقعی که با لیلیث صحبت می‌کرد، توجه‌ را کاملاً جلب می‌کرد. صدایش مانند صدای پدری بود که با نوزاد تازه ‌متولد‌شده‌اش صحبت می‌کند و می‌ترسد که او را بترساند؛ برای همین در بالاترین سطح ممکن از عطوفت و مراقبت با او صحبت می‌کرد.

این اولین باری بود که شوانگوان بینگ شو، بای زه‌مینِ همیشه جدی یا بی‌تفاوت را این‌گونه می‌دید؛ و این واقعیت که آن همه ملایمت در درونش وجود داشت او را متعجب می‌کرد. چه چطور همه‌ی این ملاطفت متوجه یک زن بود؟

به ازای هر ثانیه‌ای که می‌گذشت و چیزهای جدیدی که در موردش کشف می‌کرد، شوانگوان بینگ شو بیشتر متقاعد می‌شد که بای زه‌مین شریک فوق‌العاده‌ای برای این بود که بقیه‌ی عمرش را در کنارش بگذراند.

با این حال، خیلی زود این افکار را از سرش بیرون کرد. زمانی برای فکر کردن به این چیزها نداشت.

حتی اگر شوانگوان بینگ شو خودخواهانه این واقعیت را که بهترین دوستش عاشق بای زه‌مین بود نادیده می‌گرفت، حتی از احساس خودش چندان مطمئن نبود. در واقع اگر لیلیث امروز در مقابلش ظاهر نشده بود و مدام او را با اظهارنظرهایش آزار نمی‌داد –این‌که بای زه‌مین برایش یک مرد معمولی نیست، شوانگوان بینگ شو احتمالاً هنوز متوجه این واقعیت نمی‌شد.

اگر لیلیث می‌دانست که به لطف سربه‌سر گذاشتن‌های مداومش شوانگوان بینگ شو را «از خواب غفلت بیدار کرده»، احتمالاً احساس خوشحالی می‌کرد چرا که از ابتدا اشتیاق رسیدن به چنین هدفی را داشت.

لیلیث نیز مانند شوانگوان بینگ شو زنی بسیار مغرور بود. بنابراین، اگر او سرانجام قلب بای زه‌مین را تسخیر کرده بود، می‌خواست بدون پنهان شدن از هیچ‌کس یا هیچ‌چیز این کار را انجام دهد؛ طوری که در آینده‌ای دور هیچ زنی نتواند به او بگوید که بای زه‌مین را با حیله‌گری فریب داده است.

مبارزه‌ای آشکار برای این‌که همه ببینند. لیلیث بالاخره تصمیم گرفته بود تا عاشق شود، اما قصد نداشت که در این بازی ببازد.

لیلیث در طول زندگی نسبتاً کوتاه و در عین‌حال طولانی‌اش، رنج بسیاری کشیده و چیزهای زیادی را از دست داده بود و نمی‌خواست از این احساسی که باعث می‌شد هر روزش جلوه‌ای متفاوت داشته باشد، دست بکشد. او حاضر نبود آن احساس شگفت‌انگیز دوباره زنده بودن را رها کند، صرف از نظر این‌که دیگران چه فکر می‌کنند یا چه حرفی می‌زنند.

بای زه‌مین بعد از کشیدن نفسی عمیق برای آرام کردن قلبش، دوباره به شوانگوان بینگ شو نگاه کرد و با وجود این‌که چیزی از نگاهش سر در نیاورد، تصمیم گرفت به توضیحات قبلی‌اش ادامه دهد.

«دلیل این‌که اون موقع گفتم من با یک زن توی قرارداد بلندمدت هستم، اینه که لیلیث برای رسیدن به هدفش به کمک من نیاز داره. همون‌طور که ممکنه الان فکر کنی، هدفیه که حتی یک موجودی که رتبه‌ی ششمه هم نمی‌تونه به تنهایی از پسش بر بیاد و قطعاً چیز ساده‌ای هم نمی‌تونه باشه. حداقل برای سال‌های آینده، می‌شه گفت که من و اون با هم خواهیم بود.»

بای زه‌مین در مورد آینده‌ی ابدی چیزی نگفت. او در مورد این‌که انتظار داشت تمام زندگی‌اش را با لیلیث، چه به عنوان دوست و چه به عنوان هر چیز دیگری بگذراند، اظهارنظری نکرد. چنین چیزهایی باید به‌طور طبیعی اتفاق می‌افتاد و اگر سرنوشت چنین چیزی می‌خواست، پس چنین می‌شد... و اگر نه، پس معنایش این بود که پیوندشان در وهله‌ی اول، هرگز محکم نبوده است و رابطه‌ی بین‌شان چیزی بیشتر از یک رابطه‌ای مبتنی بر منافع نبود که احساسات در آن، ضعیف‌تر از آن‌چه که در حقیقت بودند، به نظر می‌رسید.

سپس، بای زه‌مین خطاب به شوانگوان بینگ شو کمی لبخند زد و بازیگوشانه گفت: «این در مورد تو هم صدق می‌کنه. ممکنه ده‌ها سال، قرن‌ها، هزاران سال و حتی دوران‌ها طول بکشه... اما در نهایت، ما می‌خوایم که به خاطر عزیزان‌مون بر جهان حکومت کنی...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی