جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 565
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 565 - عشق قادر به شکستن هر مانعی است
بو*سیده شدن توسط شخصی که که در بیشتر روز افکار ما را به خود مشغول کرده بود چه حسی دارد؟ بستن فاصله جسمی و روحی بین او که بدون اطلاع ما توانست از شکافهای زندگی روزمرهمان بگذرد، چه احساسی دارد؟
کسانی که آن را تجربه کردهاند احتمالاً تنها کسانی هستند که میتوانند به چنین سؤالاتی پاسخ دهند، اما حتی آن موقع هم احتمال دریافت یک پاسخ یکسان چندان نیست.
بای زهمین هم در وقت خود به چنین سوالهایی فکر کرده بود. او نیز جوانی بیگناه در آرزوی عشق ورزیدن و دوست داشتن بود. با این حال، زندگی و سرنوشت برنامههای متفاوتی برای او در نظر گرفته بود... او از همان کودکی مجبور شد واقعیت جهان را به چشم ببیند. مجبور شد از راه سخت بفهمد که دنیای واقعی آن دنیاهای فانتزی زیبا نیست که شخصیت اصلی همیشه پایان خوش خود را با قهرمان زیبای داستانش داشته باشد.
او دلشکسته و تحت تاثیر احساس خیانت توسط افرادی که فکر میکرد هرگز به او صدمه نمیزنند، اما در نهایت از پشت به او خنجر زدند، قلبش را له کردند و تقریباً او را به سقوط کشاندند. بای زهمین پس از گذراندن چنین تجربهای از عشق دست کشیده بود.
برای او اهداف کودکانه مانند خرید یک خانه زیبا، ازدواج با یک دختر زیبا و داشتن یک خانواده شاد کنار گذاشته شدند تا بیشتر روی چیزی تمرکز کند که اگرچه ممکن است بهترین نباشد، اما حداقل او را نابود نمیکند.
به هر حال، گوشهگیری و تنهایی به آنها که به آن میپرداختند لطمهای نمیزد. همانجور که تاریکی، آنان که از آن دهشتی نداشتند را نمیترساند!
بنابراین بای زهمین تصمیم گرفته بود در زندگی تنها راه رود.... تا اینکه کمی بیش از دو ماه پیش با زنی آشنا شد که حتی انسان هم نبود اما توانست زندگی او را زیر و رو کند. درست همانطور که "ثبت روح" دنیا را تغییر داده بود.
بای زهمین نمیدانست عشق چیست... احتمالاً حتی تعریف درست یا صددرصد دقیقی از آن وجود نداشت زیرا در کنار تعریف همیشگی علمی آن، تعاریف بیشماری وجود داشت که به احساسات افراد بیشمار دیگری بستگی داشت.
با این حال، او میدانست که او در حال عاشق شدن است. نیازی نبود که از خود بپرسد چرا. او این را به سادگی میدانست که هر بار که خیلی به او نزدیک میشد، قلب سنگیاش با قدرت یک زلزله میتپید. او این را میدانست زیرا که سنگهای اطراف قلبش به شدت در هم میشکستند هر بار که او با شیرینی به بای زهمین نگاه میکرد.
اما یک چیزی بود که بای زهمین هرگز به آن فکر نکرده بود و آن این بود که.... اگر قلبش تنها با شنیدن صدای او با این شدت میتپید که گویی میخواهد خود به خود متوقف شود، اگر لبهای آنها به هم میرسید چه میشد؟
نتیجه این کار باورنکردنی بود. حتی بیشتر از آن برای مرد جوانی که بعد از اینکه بیشتر عمرش از ترس صدمه دیدن عشق را رد کرد.
بای زهمین هنگامی که آن دو لب نرم همچون ابریشم را بر روی لبهای خودش احساس کرد، احساس کرد که تمام روحش از سعادت میلرزد. اگرچه لیلیث برای نشان دادن محبتش تنها به لبهایش را به سادگی روی لبهایش فشار داد و این به هیچ وجه بو*سهای هوس انگیز نبود، طعم شیرین دهانش آنقدر لذیذ بود که بای زهمین حاضر بود فقط با بو*سههای او زندگی کند و از لبهایش تغذیه کند. بقیه عمرش؛ او حتی حاضر بود هوای دنیای بیرون را بیخیالش شود تا از نفس لیلیث نفس بکشد. مثل فردی معتاد به مواد مخدر.
این بار او که کاملاً از احساسات بدن خود آگاه بود تا از کوچکترین احساس آن دو لب گرانبهایی که احتمالاً مردان بیشماری از نژادهای بیشمار حداقل یک بار در زندگی آرزو بو*سیدن آن را داشتند اما حداقل فعلاً فقط به بای ز...
کتابهای تصادفی

