جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 569
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 569 - دشمن آینده یک پایگاه هستهای را تسخیر کرد است
بای زهمین به صورت مخفیانه مهارت نامرئی خود را فعال کرد و به راحتی توانست از گشت زنی نیروهای مسلح و تکاملدهنده روح ، در اطراف منطقه مسکونی که در آن اعضای اصلی جناح همراه با افرادی که با همکاریهای مختلف با جناح موفق به کسب یک زندگی راحت شده بودند، در حال حرکت بودند، فرار کند.
قویترین گشتزنها فقط نسیم ملایمی را حس کردند، اما هیچکدام به آن مشکوک نشدند و بیش از حد در مورد آنچه اتفاق افتاد فکر نکردند. با توجه به اینکه بادهای غیرطبیعی مدام جهت خود را تغییر میدادند و تندبادیهایی که در یک لحظه با سرعت ده کیلومتر در ساعت حرکت میکردند اما در لحظه بعد سرعت آنها میتوانست تا هشتاد کیلومتر در ساعت برسد، اتفاقی غیرعادی نبود.
بای زهمین در حالی که در آن سوی دیوارها و برجهای دیده بانی پایگاه ناپدید میشد، همه اینها را با اخمی بر روی صورتش تماشا کرد.
«به نظر میرسه باید یه روشی برای افزایش امنیت مناطق ممتاز پیدا کنم، در غیر این صورت یک تکامل دهنده روح قاتل به راحتی میتونه فاجعه ایجاد کنه.» بای زهمین در حالی که با بیش از ششصد امتیاز چابکی، با صدای بلند فکر کرد و از مکان قبلی خود ناپدید شد و در فاصله سیصد متری دوباره ظاهر شد.
در حالی که بای زهمین همان سرعت ثابت خود را حفظ میکرد و به دنبال روستای دوردست میگشت، لیلیث در چند متری آسمان شناور ظاهر شد و به او یادآوری کرد: «برادر کوچولو، اگرچه سربازات به اندازه خودت قدرتمند نیستن، اما اونقدرها هم که فکر میکنی ضعیف نیستن. مشکل اصلی اینه که داری اونا رو با خودت مقایسه میکنی. خیلی عادیئه که اگر تو بخوای پنهان بمونی اونا متوجه حضورت نشن، اتفاقا برعکس، اگر با اون همه قدرت روح خالص و با اون مهارتهایی که داری، توسط اونا کشف بشی باید نگران توانایی خودت باشی.»
دلیل اینکه بای زهمین بدون جلب توجه کسی و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید آنجا را ترک کرد این بود که او موقتاً میخواست موضوع بتکده را مخفی نگه دارد. زیرا احتمالاً این مهمترین دارایی او بود. حتی از یه نظر مهمتر از قدرت خودش. تنها تعداد انگشت شماری از مردم به اندازه کافی اعتماد او را داشتند تا قدرت بتکده چوبی را به آنها نشان دهد. بنابراین، موقتاً ترجیح داد آن را در خفا نگه دارد تا فرصتی بهتر پیش بیاید.
در حالی که بای زهمین به قدرت خود اطمینان کامل داشت، این اعتماد کورکورانه نبود. حتی اگر یک گلوله معمولی نمیتوانست او را بکشد، اما او به خوبی میدانست که اگر گلوله توپ به او اصابت کند واقعاً میتواند به او آسیب جدی وارد کند. زیرا اگرچه بدن بیرونی او قطعاً بدون آسیب میماند، اندامهای داخلی بدنش موضوع دیگری بودند. بنابراین بهتر بود احتیاط به خرج بدهد. قدرت بتکده چوبی کوچک قطعاً کافی بود تا حتی فداکارترین افراد را نیز حریص کند.
«شاید راست میگی...» بای زهمین سر تکان داد و لحظهای بعد آهی کشید: «اگر فقط فناوری دست اول داشتم همه چی آسونتر میشد. تنها چیزایی که تونستیم بهدست بیاریم چندتا دوربین دید در شب بود و بینشون اونایی که مادون قرمز دارن کمتر هم هستن. اگر من دستم به اشعه ایکس یا حسگرهای حرکتی برسه، حتی قویترین تکاملدهنده روح قاتل روی زمین در حال حاضر نمیتونه از تشخیص چنین دستگاههایی فرار کنه، مگر اینکه دارای یک مهارتی باشه که بهش اجازه میده دستگاههای فناوری رو گیج کنه.»
«خوب، چه انتظاری داشتی؟» لیلیث نیشخندی زد و اشاره کرد: «تو این منطقه که توسط جنگل و جمعیت نسبتاً کم احاطه شده، خوش شانس بودی که یک اردوگاه نظامی پیدا کردی. علاوه بر این، شانست خیلی خوب بود که اون دختره با نام خانوادگی "وو" راه رو بهت نشون داد، وگرنه مسیرت قطعاً بسیار چالش برانگیزتر از اون چیزی میبود که الان هست.»
«... حرف حق جای رد کردن نداره.»
هنگامی که بای زهمین و بقیه نیروهایش شروع به حرکت بیشتر به داخل چین کردند (بیشتر به سمت مرکز پکن و نه به اندازه کنونی که در ناکجا آباد بودند) تعداد پایگاههای نظامی و در عین حال کیفیت تسلیحات و فناوری نیز...
کتابهای تصادفی



