جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 575
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 575 - لیائو سو و خون ایمن
بای زهمین به پنجره اتاقش که مشرف به حیاط ویلا بود نزدیک شد و پرده را تا حدی کنار زد که فقط با یک چشم به بیرون نگاه کند. طبیعتا نگاهش روی بدن دو زن با شکوهی بود که میتوانستند معروفترین مدلهای جهان را شرمنده کند. به خصوص لیلیث، بدن ساکیباس کوچک آنقدر زیبا و وسوسهانگیز بود که حتی فرشتگان برایش سقوط میکردند و قدیسین به خاطر اینکه به او بیشتر نگاه کنند، پست میشدند.
اگر بدن لیلیث در شکل قلابی انسانیاش و با جذابیتی که تا حد ممکن سرکوب شده بود به این زیبایی و اغو*ا کننده بود، بای زهمین حتی نمیتوانست تصور کند که او در فرم واقعی خود چقدر زیبا خواهد بود.
این اولین باری بود که میدید لیلیث این همه پوست نشان میداد. تنها زمانی که به این سطح نزدیک بود، موقع پوشیدن آن لباس عروسکی ارغوانی جذاب بود که بای زهمین هنوز میتوانست با چشمهای باز آن را به وضوح به یاد بیاورد. اما لیلیث در آن زمان حتی نیمی از پوست خود را نشان نداده بود.
در واقع، بای زهمین وقتی به لیلیث چشم میدوخت، احساس مالکیت باورنکردنی نسبت به او میکرد. تصور اینکه مرد دیگری به پوست او نگاه کند باعث میشد خونش مانند آتشفشانی که نزدیک به فوران بود، بجوشد.
با وجود اینکه لیلیث دو*ست دختر او نبود، اگرچه آنها فقط در حال در نظر گرفتن همه جوانب بودند تا ببینند در آینده به کجا میرسند، اگر مردی همین الان او را با این لباس شنای جذاب لباس میدید، بای زهمین واقعاً احساس نمیکرد که بتواند خودش را کنترل کند.
این بای زهمین را بسیار میترساند، زیرا این احساس عملاً غیرقابل کنترل بود، مانند سیل آتشی که اگر کسی جرات به تحر*یک کردنش میکرد، به سادگی به آسمان میپاشید. او از اتفاقی که ممکن بود بعد از ناپدید شدن اثر مهارت قلب سنگی بیفتد، میترسید. زیرا این مهارت ذهن بای زهمین را در اکثر مواقع به طور قابل توجهی آرام نگه میداشت.
آیا این بدان معنا نبود که اگر قلب سنگی ناپدید شود، او به یک جانور وحشی تبدیل میشود که قادر به کنترل احساسات خود نخواهد بود؟
بای زهمین سرش را تکان داد و در تلاشی نیمه موفق و نیمه ناموفق، توجهش را به چهار دختر کوچکی که با دلفین صورتی کوچک بازی میکردند معطوف کرد تا افکارش را به سمت دیگری هدایت کند.
چند دقیقه بعد آهی آرامی بیرون داد و یک بار دیگر پرده را کشید.
بای زهمین تمرکزش را روی تخت گذاشت و بدون حرف پشتش را به دیوار مقابل تکیه داد.
در حالی که چشمهایش از هیجانی غیر قابل مهار برق میزدند به آرامی زمزمه کرد: «به زودی.»
بای زهمین احساس میکرد که تنفس اولین سوژهای که توسط معبد بیحد و مرزش به انسان تبدیل شده بود کاملاً تثبیت شده بود و حتی اخم روی صورت مرد بدون هیچ اثری ناپدید شده بود.
تقریباً ۲۴ ساعت گذشته بود و بای زهمین معتقد بود که این مرد زمانی از خواب بیدار میشد که چرخه کامل روز با موفقیت کامل شود. دلیل پشت این فکر این بود که در گذشته وقتی میوه صاعقه را مصرف کرد، علائمی را تجربه کرد که بسیار شبیه علائم این مرد در ۲۰+ ساعت گذشته بود.
بای زهمین اشتباه نکرده بود، یک ساعت بعد و در حالی که همچنان به دیوار تکیه داده بود، یک غرغر کوچک، تقریبا نامفهوم اما بسیار واضح در درون اتاق ساکت به گوش رسید و باعث شد ناگهان چشمانش را باز کند.
بای زهمین از دیوار پشت سرش استفاده کرد تا خود را کمی به جلو هل دهد و خیره به صورت مرد سریع به تخت نزدیک شد.
«اوه...» مرد خیلی آهسته چشمانش را باز کرد، اما قبل از اینکه بتواند آنها را کاملا باز کند، نور بیرون مستقیماً به صورت او پاشیده شد و باعث شد دوباره با عجله چشمانش را ببندد.
این موضوع بای زهمین را گیج کرد زیرا پردهها مقدار زیادی از نور بیرون را کاهش میدادند، با این حال، پس از مدتی فکر توانست نتیجهای بگیرد که ممکن بود اشتباه باشد یا نباشد.
مرد برای مدتی حدودا دو ماه و نیم از لحظه شروع آخرالزمان زامبی شده بود، چشمانش همیشه باز بود و هوشیاریاش خسته شده بود. بنابراین، شاید کمی زمان بیشتری برای تطبیق مردمک چشمش با نور لازم بود.
بای زهمین تلاشش را با یک سوال شروع کرد: «چه احساسی داری؟»
مرد با صدای گرفته و زمخ...
کتابهای تصادفی



