جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 576
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 576 - غم برآمده از اعماق روح
لیائو سو چند لحظه وقت گذاشت و آمارهای جزئی را که بخشی از یک آمار بزرگتر که نام خون ایمن را به خود اختصاص داده بود، به دقت خواند و به این ترتیب معلوم شد که آن یک مهارت خودکار بود.
بای زهمین با بیقراری منتظر شنیدن شرح مهارت بود، چون به نوعی احساس خوبی نسبت به آن داشت. با این حال، این اولین باری بود که لیائو سو تا این حد در روح خود غوطهور میشد و به همین دلیل طبیعی بود که به زمان بیشتری نیاز داشته باشد. از این رو، بای زهمین با وجود اضطرابی که داشت، به جای اینکه مانند یک نوجوان در کار عجله کند، مانند بزرگسالان صبورانه منتظر ماند.
لیائو سو پس از حدود یک دقیقه سکوت گفت: «خیلی خب، گرفتم.» به بای زهمین نگاه کرد و با خونسردی پرسید: «دوست داری بهت بگم این مهارت چیکار میکنه؟»
بای زهمین با جدیت سر تکان داد: «لطفا.»
«اسم این مهارت خون ایمنه و یه مهارت خودکار مرتبه اول سطح ۵. طبق توضیحات مهارت خون ایمن، اندام من ۲۰۰٪ بیشتر از هر انسان عادی و تکامل یافتهای سلولهای بنیادی تولید میکنه و این سلولهای بنیادی از من حمایت میکنن. سیستم ایمنی بدنم طوریه که کل سیستمم در برابر عفونت کنترل نشده مانا مصونه. مهم نیست یا نیش باشه یا ناخن، هر زامبی زیر سطح ۱۵ دیگه نمیتونه روی من تأثیر بذاره، و فقط اونایی که بالاتر از سطح ۱۵ هستن یه خطر واقعیان.»
هرچند لیائو سو به وضوح این موضوع را درک میکرد، صدایش یکنواخت و خالی از احساسات بود. اگر قبلاً بود، شاید آنقدر هیجان زده میشد که لیلی میکرد. اما اکنون، لیائو سو دیگر چنین احساسی نداشت. در واقع او از اینکه دوباره انسان شد نه غمگین بود و نه خوشحال.
بای زهمین نمیتوانست رفتار مردی را که اخیراً با قدرت معبد بیحد و مرزش به انسان تبدیل شده بود، نادیده بگیرد. قلبش به شدت میتپید و سرعت کوبیدن آن به در و دیوار سینهاش همراه با جریان خونی که صورتش را از هیجان سرخ میکرد به شدت افزایش یافت.
بای زهمین به طور ناگهانی بلند شد و باعث شد صندلی که روی آن نشسته بود به پشت بیفتد اما در این لحظه نمیتوانست به آن اهمیتی بدهد. او مشتهایش را چنان محکم گره کرد که انفجارهای کوچکی در داخل اتاق شروع طنین انداختن کردند تا نشان دهد که قدرتش در این مرحله از تکامل چقدر وحشتناک بود.
دندانهایش را به هم فشرد و به دلیل قدرتی که روی فکش میگذاشت، تقریباً لثههایش شروع به خونریزی کردند، اما چارهای نداشت، نمیخواست دهانش را باز و رو به سمت آسمان غرش کند.
گفتن اینکه بای زهمین به وجد اومده بود، درست نبود.... او خوشحال بود! آنقدر خوشحال که در حالی که آنجا ایستاده بود و هیچ کاری نمیکرد، برای یک لحظه تمام اتفاقات بدی که در دنیا رخ میداد را فراموش کرد!
مهارت خون ایمن، مهارتی بود که خون اندام را تغییر میداد و حالا بای زهمین اکنون میتوانست آینده بسیار روشنتری را برای بشر ببیند که از زمان وقوع آخرالزمان در هرج و مرج و تاریکی فرو رفته بود!
واکسن!
وقتی بای زهمین شنید که اندام لیائو سو دارای خونی بود که قادر به مبارزه با مانای ناخالصی بود که در زمان مواجهه با زامبیها به بلای انسان تبدیل میشد، واکسن اولین کلمهای بود که به ذهنش زد. با واکسن، از نظر بشریت زامبیها دیگر وحشتناکترین نژاد روی زمین نخواهند بود و تنها حریفی دیگر برای مقابله و شکست خواهند بود!
تمام بدن بای زهمین بیاختیار میلرزید و موجی از غرور قلبش را پر کرد. همه اینها با توانایی خودش امکان پذیر شد! اگر او این توانایی را نداشت، ثبت روح هرگز معبد بیحد و مرز را به او نمیداد، و بدون معبد بیحد و مرز، لیائو سو از یک زامبی به انسان تبدیل نمیشد، که احتمال از ایجاد و...
کتابهای تصادفی

