جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 588
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 588
بای زهمین متوجه شد که صورت شانگوان بینگشو کمی رنگپریده است و سریعاً استبناط کرد که نبرد، علیرغم اینکه کمتر از یک ساعت ادامه داشته است، به اندازهی کافی شدید و طاقتفرسا بوده که او را مجبور کرده مقدار زیادی مانا را در مدت کوتاهی مصرف کند تا از تشدید مشکلات جلوگیری کند.
با این حال، وقت زیادی برای بررسی او نداشت. شانگوان بینگشو در حالی که سرش را تکان میداد، با آرامش به بای زهمین پاسخ داد: «کاری که من انجام دادم چیز مهمی نیست. برخلاف تو و وو ییجون که به تنهایی با ارتش بزرگی از جانورها جنگیدین تا از گسترش هرج و مرج جلوگیری کنین، یک ارتش مسلح بزرگ و هزاران تکاملدهندهی روح از من حمایت و بهم کمک میکردن.»
حرفهای شانگوان بینگشو طبیعتاً برای این بود که نشان دهد دلیل اینکه نبرد به این سرعت پایان یافته بود، به لطف بای زهمین و وو ییجون بود که عملاً به تنهایی دهها هزار جانور را که از جنگلهای واقعشده در شمال آمده بودند تحت کنترل داشتند.
این امر همه را آگاه کرد و به آنها فهماند که دلیل اینکه بای زهمین در خط مقدم در کنارشان نمیجنگید این بود که او در پشت جبهه مانده بود تا با دهها هزار جانور برای خرید زمان بیشتر روبرو شود. زمان کافی برای گریز و جمع شدن کل جناح در میان هرج و مرج.
باز هم نگاه همه به بای زهمین سرشار از تحسین شد. با این حال، او به تحسین کسی اهمیت نمیداد و تنها دلیلی که او آنطور رفتار میکرد این بود که به غیر از اینکه در میان حاضران افرادی بودند که آنها را زیردستان یا دوستان ارزشمندی میدانست، بای زهمین نمیخواست تمام تلاشهایش در یک لحظه نابود شوند.
ناگفته نمانَد که هر چه تعداد بازماندگان بیشتری را نجات دهد، در دراز مدت قدرتش بیشتر خواهد شد!
سای جینگیی در حالی که با آسودگی لبخند میزد گفت: «بیاین از این موضوع بگذریم که چه کسی کار بیشتری انجام داده و چه کسی کمتر. نکتهی مهم اینه که ما با وجود سختیها تونستیم از این تغییر جون سالم به در ببریم.»
ژونگ ده سر تکان داد و در حالی که روکش زرهاش در ناحیهی سینه کمی به داخل فرو رفته بود، با صدای جدی گفت: «درسته.» گرزش را محکم در دست گرفت و با غرور گفت: «اگه قبلاً چنین وضعیتی پیش میاومد، مطمئناً نود درصد از ما میمردیم. اما این بار نه تنها تونستیم زنده بمونیم، بلکه به زحمت کمتر از صد سرباز رو توی جنگ علیه موجودات جهشیافته از دست دادیم.»
همه به هم نگاه کردند و در چشمان اطرافیانشان برق غرور و شادی را دیدند. آنها دیگر مردمی نبودند که از اولین نشانهی دردسر میترسیدند و دمشان را روی کولشان میگذاشتند و فرار میکردند. آنها اکنون جنگجویان شجاعی بودند و به اندازهی کافی قدرتمند به حساب میآمدند که وقتی به یکدیگر محلق شدند، از عهدهی مبارزه با کل ارتشها را بر بیایند!
بای زهمین در حالی که به مردم مقابل خود نگاه میکرد، آهی کشید و چارهای نداشت جز اینکه اعتراف کند در قلب خود نیز تا حدودی احساس غرور میکرد. در پایان روز، او رهبر این گروه قدرتمند از تکاملدهندگان روح بود. هر یک از آنها بدون توجه به هویت گذشتهی خود در این مکان جمع شده بودند، البته به لطف او که آنها را پس از مواجهه با بسیاری از شرایط، به یکدیگر مرتبط کرده بود.
وو ییجون در آن لحظه خودش را در بحث دخالت داد و در حالی که به اطراف اشاره میکرد، اخمی کرد و گفت: «خب، حالا چه کار کنیم؟ شهر کویکون کاملاً فرو ریخته. اینجا حتی یک ساختمون سالم هم وجود نداره.»
با گسترش زمین، در حالی که هیچ شکاف یا آسیبی برای خودِ جهان به وجود نیامده بود، سازههایی که روی سطح زمین ساخته شده بودند در امان نمانده بودند. هر چه باشد، لرزش جهان آنقدر قوی بوده است که هر سازهای بدون توجه به مقاومتش فرو بریزد.
همه به بای زهمین نگاه کردند و منتظر تصمیم او بودند. در پایان روز، همهی آنها به مکانی برای استراحت و زمینی امن نیاز داشتند که در آن پایگاهی ایجاد کنند. نمیتوانستند برای همیشه در وسایل نقلیه ساکن بمانند و حرکت کنند.
در همان لحظه که بای زهمین داشت به این فکر میکرد که چه کار کند، صدای کسی که در تمام این مدت سکوت کرده بود، طنینانداز شد.
«چطوره یک شهر کاملاًجدید بسازیم؟»
«اِم؟» بای زهمین سرش را بلند کرد و لیلیث را دید که سرانجام و بدون اینکه کسی متوجه شود، جایگزین همتای خود شده و کاملاً جای لیلی را گرفته بود.
همه با چشمان کنجکاو به لیلیث نگاه کردند، زیرا او نباید حضور میداشت؛ چرا که فقط یک خدمتکار بود. اما هیچکس واقعاً با او مثل یک خدمتکار رفتار...
کتابهای تصادفی



